شهید
حسین اسدی
فرزند محمدآخوند در سال 1341 در شهر باب نیزو به دنیا آمد وهمچنین
در سال 1/1/1361در منطقه دشت عباس در عملیات فتح المبین به درجه
رفیع شهادت نائل آمد

مصاحبه با خانواده
شهید
پدرمان كارگر ذوب آهن بود و مادر هم به خانهداری مشغول بوده است.
همیشه به این اصول بسیار پایبند بودهایم و هنوز هم در انجام این
امور فعالیت درایم.
حسین از همان كودكی فكر و اندیشهای باز داشتند و به درس خواندن
عشق میورزید و در امور دینی هم كوشا بودند و خانواده هم افرادی
مذهبی بودند. برخورد او باعث اثرگذاری در دیگران بود لذا مقاطع
تحصیلی خود را تا اتمام دیپلم در كرمان گذراندند.
اوقات فراغت او بیشتر با خواندن قرآن و مطالعه كتاب و گوش دادن به
نوارهای مذهبی پُر میشد. یادم هست كه
صبحهای جمعه همه افراد خانواده را دور خود جمع میكرد و قرآن
میخواندیم و او معانی قرآن را برای ما توضیح میداد و میگفت:
همیشه سعی كنید قرآن را با معنی بخوانید و به آن عمل كنید و بدانید
كه خدای متعال چه نكات مهمی را به ما بندهها یادآور شده است.
همچنین در زمینه مطالعه كتاب كه در حال حاضر كتابهای زیادی از او
به جای مانده و تعدادی نوار كه همه آنها از سخنرانی شهدای عزیزی
چون مطهری، طالقانی و غیره میباشند كه اكنون به یادگار مانده است.
تا جایی كه به یاد میآورم، خطایی از او سر نمیزد و خود او الگویی
برای همه ما بود و بسیار فردی قاطع و جذاب و دوست داشتنی بود. هیچ
كس به خود اجازه نمیداد كه با او برخورد كند زیرا همه امور او
فعالیت در كارهای مذهبی بود.
او به مادرم علاقه زیادی داشت، میگفت: به پدر و مادر خود احترام
بگذارید و باعث آزار و اذیت آنها نشوید. یادم هست وقتی ما بچهها
به هم میشدیم و در منزل اذیت میكردیم و مادر ناراحت میشد،
همینطور كه صدای موتور او را در پشت درب میشنیدیم، همه سكوت را
اختیار میكردند و هركسی به كار خود مشغول میشد و مادر شكایت
میكردند و میگفتند: اینها مرا اذیت كردند و بچهها را صدا میزد.
اگر نیاز به تنبیه بود، تنبیه میكردند و بسیار صحبت میكردند و
میگفتند: گناه دارد، چرا شما باعث رنجش مادرتان میشوید؟ مادری كه
در دوران كودكی زحمت ما را كشیده است و حق زیادی به گردن ما دارد و
خلاصه با حرفهای خود همه را راهنمایی میكردند و این عزیز علاقه و
احترام زیادی به مادر داشتند.
من فكر میكنم جز آرزوی شهادت، به چیز دیگری نمیاندیشیدند و این
آرزو با شروع جنگ تحمیلی برای افراد خانواده كاملاً آگاه و روشن
بود كه حسین روزی به شهادت میرسند و زمانی كه او به شهادت رسید،
19 سال بیشتر نداشتند. چگونه او میتوانست در مورد آیندهاش جز
شهادت كه از چهره او میبارید، آرزوی دیگری را دید.
زمانی كه ایشان بودند، زمان طاغوت بود و او فقط به مدرسه میرفت و
آموزش مذهبی دیگری نبود كه ایشان بتوانند شركت كنند مگر همان مراسم
روضهخوانی كه هر ساله خودمان داشتیم كه او شركت داشت و با شروع
انقلاب در همه فعالیتهای اجتماعی و مذهبی شركت داشتند.
هیچ وقت. او مراقب دیگر افراد خانواده بود مخصوصاً خواهرانش كه آیا
در بین راه مدرسه چادر میپوشند؟ چگونه رعایت حجاب میكنند كه حتی
در وصیتنامهاش اشاره به این موضوع كردهاند. یادم هست
زمانی كه به مشهد مقدس میرفتند، برای
دختران مقنعه میآوردند و برای پسران قرآن و سجاده و این سوغاتی
برای ما بسیار گرانبها و با ارزش بود و هنوز كه هنوز است، خاطرات
این عزیز از یاد ما نمیرود.
همة كارهای او خلاصه میشد در امور مذهبی و دیگر نیازی به نشان
دادن نداشت. نمازی كه حسین میخواند،
چنان حالت روحانی به او دست میداد كه انسان را شیفته میكرد كه
تنها نماز خواندن او را نظارهگر باشیم با آن حالت تواضع و معنوی
كه این عزیز در نماز داشت و با خدای خود به راز و نیاز برمیخاست.
چنان چهره نورانی در نماز داشت كه این حالت او هرگز از خاطر من
نمیرود. به نماز شب هم اهمیت زیادی میداد. به دعای كمیل و
دعای توسل و نماز جماعت و جمعه اهمیت میداد و پدر و برادرانش را
هم همراه خود به این مجالس میبرد و به ما هم سفارش میكرد.
همانطور كه در وصیت نامهاش اشاره به
این موضوع مهم كرده است كه از شما میخواهم دست از امام عزیز و
نماز جمعه و جماعت بَر ندارید. یادم هست شبهای جمعه
برادران سپاه كه از همكاران او بودند، به خصوص در آن زمان كه
برادران سپاه اصفهان زیادی در كرمان مشغول به كار بودند، به منزل
دعوت میكرد و از پول خود بدون هیچ درخواست كمكی از پدر، غذای
سادهای با دست پخت خودش كه یك آبگوشت خوشمزه بود، سر و پا میكرد
و با یك مجلس ساده و بیریا و با آن اخلاص برادران عزیز سپاه در
اوایل انقلاب دعای كمیل را بر پا مینمود و ما افراد خانواده هم از
این مجلس به فیض میرسیدیم. حالات معنوی این شهید برادر عزیزم،
زیاد بود كه زبان من از گفتن آن قاصر است و دستهایم از نوشتن آن
ناتوان میباشد. خلاصه از همان كودكی علاقه زیادی به فعالیتهای
مذهبی و دینی داشت.
بیشتر وقت حسین در بیرون و اجتماعی و با دوستان بسیار خوبی كه
داشت، گذرانده میشد، آن هم برای انقلاب و فعالیتهای مذهبی. پس از
اتمام دیپلم وارد نهاد سپاه شدند و شب و
روز او در سپاه خلاصه میشد با مأموریتهای زیادی كه میرفت،
مبارزه با ضد انقلاب و مواد مخدر كه همه اینها زیر نظر سپاه بودند.
مدت 2 ماه در كردستان فعالیت داشتند و شاید در هفته یك ساعت او را
میدیدیم. بسیار در اجتماع فعال بودند، در همه مراسمات و جلسات
شركت فعال داشتند و دیگران را هم به این اوامر مهم تشویق میكردند.
علاقه زیادی به امام عزیز و جنگ و جهاد به خصوص نهاد سپاه كه به
دستور امام بتشكن تشكیل شده بود، داشتند. با اینكه سپاه یك نهاد
نوساز و حقوق بسیار كمی داشت كه به نیروها میدادند ولی حسین
علاقه زیادی به سپاه داشت و شب و روز در آن فعالیت میكرد. از جان
خود مایه میگذاشت و یادم هست كه وقتی آن زمان پدرم كارگر ذوبآهن
بود و از او خواست: خوب است وقتت را در سپاه بگذرانی و مأموریت او
را از ذوبآهن به مدت 2 سال در سپاه گرفت و پدرم هم مدت 2 سال در
سپاه مشغول به كار شدند و بعد از آن هم دیگر بازنشسته شدند. خلاصه
در همه فعالیتهای اجتماعی با دوستان عزیزی كه داشت، شركت میكرد و
خانواده را هم تشویق میكرد.
حسین از كمك به پدر و مادر هیچ زمانی دریغ نمیكرد. ندیدم هیچ وقت
كه پدر و مادر از او خواهشی بكنند و او انجام ندهد و یا خدای نكرده
باعث دل رنجش آنها شود. او بسیار زیاد در منزل نقش داشت و روی
تكتك افراد خانواده نظر داشت و چنان بود كه هر زمان كه هر كاری
میگفتند، همه گوش به فرمان او بودند حتی پدر و مادرم. به خصوص
پدرم كه خیلی روی حسین حساب باز میكرد و هر كاری كه میخواست
بكند، از حسین مشورت میكرد. او عزیزی بود كه با رفتنش داغ فراغش
را بر دل ما گذارده است و انگار در خانه كمبودی داریم كه اگر او
بود، ما از این بهتر باید میبودیم به خصوص مادر كه از زمانی كه
حسین به شهادت رسیدند، در كنج خانه گوشهنشین شدند. او بسیار به
حسین علاقه داشت و حسین را دوست میداشت. حسین با رفتنش مادرش و
آنها را تنها گذاشت. او به حسین بسیار امید داشت و نقش مهمی در
خانه داشت. حسین كلاً در خانه به مادر علاقه زیادی داشت و همیشه از
همه بچهها در خانه میخواست كه كاری نكنید كه موجب ناراحتی مادر
شود. اگر كسی مادر را اذیت میكرد، باید جوابگوی حسین باشد و اگر
كسی هم با حسین روبرو میشد، از شرمندگی جوابی نداشت كه به او
بدهد. حسین عزیزترین عزیز مادر بود كه بعد از شهادت او مادر بیمار
شدند و بیماری او الآن مدت 20 سال است كه ادامه دارد كه از خداوند
میخواهیم كه مادر را شفا بدهد.
به درس و مدرسه هم علاقه داشتند و لازم نبود كه كسی او را تشویق
كند كه حتی برای ادامه تحصیل هم ثبتنام كردند برای دوره فوق دیپلم
كه به شهادت رسیدند.
كلاً به مطالعه كتاب علاقه داشتند و یادم هست
شبهای جمعه كه برنامه آقای قرائتی شروع
میشد، هیچ كس حق حرف زدن یا كار دیگری نداشت و همه میبایست پای
صحبتهای قرائتی بنشینند و ایشان هم نطق برمیداشت كه آثاری
از او باقی مانده است. به سخنرانیهای امام عزیز، شهید مطهری،
شهید بهشتی، شهید آیتا... طالقانی بسیار عشق میورزید و نطق
برمیداشت. میگفت: حیف است كه وقت خود را بیخود از دست بدهیم و
پای صحبتهای این عزیزان ننشینیم. خلاصه علاقه زیادی به درس و
مطالعه داشت.
همیشه مطیع پدر و مادر بود و به آنها احترام میگذاشت مخصوصاً
احترام به مادر را و اجازه نمیداد كه فردی در خانه باعث آزار آنها
شود و اگر میشد، او را نصیحت میكرد. او مسیر بدی نمیرفت كه
باید از پدر و مادر اجازه بگیرد، كارهای او همه حساب شده و با
برنامهریزی و منظم بود و همه ما از حسین راهنمایی میگرفتیم. در
برنامههای مذهبی و غیره كه میرفت، تا میتوانست پدر را همراه
خود میبرد كه او هم ببیند و استفاده كند. كلاً مشوق بسیار خوبی
برای خانواده بود كه با رفتنش همه ما در منزل كمبود بسیار بزرگی را
احساس میكنیم كه دیگر هیچ زمانی پُر شدنی نیست. عزیزی دوست داشتنی
بود كه خداوند در آخرت او را با یاران امام حسین محشور كند.
حسین همیشه ما را راهنمایی میكرد و از ما میخواست كه پیرو رهبر
و انقلاب باشیم و در همه برهه از زمان حجاب اسلامی را رعایت كنیم
و اگر موردی میدید، تذكر میداد. یادم است اگر خدای نكرده در نماز
خواندن سستی میكردیم و یا از وقت نماز میگذشت، با دیدن حسین
شرمنده میشدیم و زود مشغول نماز خواندن میشدیم و هر زمانی كه به
منزل میآمد، میگفت: نماز خواندهاید یا نه و خیلی به این مسائل
دینی اهمیت میداد و با رفتار خود، راه خوب رفتن را به ما خواهران
و برادرانش میآموخت.
تصمیم او در نظرات برای همه ما قابل قبول و منطقی بود و همه ما
نظرات او برایمان اهمیت داشت و كسی مخالفت نمیكرد مخصوصاً پدر و
مادرم كه همیشه با او مشورت میكردند و نظر او برایشان مهم بود.
قبل از انقلاب اولین كسی كه در خانه با رژیم طاغوت مخالف بود و
مبارزه میكرد، حسین بود. در همه برنامههایی كه بر ضد شاه در
كرمان بود، قبل از انقلاب بود، شركت میكرد كه این باعث ترس
خانواده شده بود و او هیچ دلهرهای نداشت و با شجاعت شركت میكرد.
عكسهای شاه را پاره میكرد و به جای آن عكس امام خمینی را
میآورد. رساله امام عزیز را آورد و خلاصه نقش زیادی قبل از انقلاب
داشت. در حادثه آتشسوزی مسجد جامع شركت كرد كه به ما خبر دادند كه
حسین در این حادثه شهید شده كه این خبر بسیار بدی برای مادرم بود
تا اینكه خودش به سلامت آمد و باعث خوشحالی شد. هیچ ترسی از كسی
نداشت تا زمانی كه انقلاب به پیروزی رسید. با پیروزی انقلاب و
تشكیل سپاه پاسداران وارد این نهاد مقدس شده و شب و روز او در سپاه
خلاصه میشد و دیگر كسی حسین را كمتر میدید. فعالیتهای زیادی در
سپاه انجام میداد و سه مرتبه به جبهه رفت مخصوصاً در حمله
كردستان شركت داشت.
حسین در تمام تظاهرات و راهپیماییهای قبل از انقلاب شركت فعال
داشت. عكسهای امام را میآورد و هرجا عكس شاه را میدید، پاره
میكرد. از هیچ فعالیتی برای براندازی رژیم شاه دریغ نمیكرد كه
باعث شد خانواده از ترس به او اعتراض كنند ولی حسین هیچ باكی
نداشت. در حادثه مسجد جامع شركت داشت كه همه ما فكر كردیم او شهید
شده است تا این كه انقلاب به پیروزی رسید و این باعث سرور و شادی
زیاد او شد. در تظاهرات شركت میكرد و خانواده را هم به همراه خود
میبرد. در پای صندوق رأی شركت فعال داشت و به هر كه حسین میگفت،
خانواده رأی میدادند. نظر او برای ما خیلی مهم بود. یادم هست كه
آن زمان همه بافورها را میشكستند و كمتر كسی تریاك میكشید كه
حسین هر جا بافوری میدید، میشكست و در این امر كه به دستور امام
عزیز بود، نقش مهمی داشت و دوشادوش برادران سپاه فعالیت میكرد.
حسین با شروع پیروزی انقلاب و تشكیل نهاد سپاه وارد سپاه شد و شب و
روز او در سپاه خلاصه میشد و آن موقع سپاه نقش زیادی از جمله پخش
اعلامیه، برگزاری راهپیماییها و انهدام مراكز فساد كه از جمله
همان فروپاشی بافورها و برچیده شدن تریاك و عوامل مواد مخدر و غیره
بود، داشت. یادم است كه منافقین كه جرم آنها سنگباران بود، حسین
حتماً پدر و یا برادرانش را به همراه خود میبرد و میگفت: ببینید
كه نتیجه عمل زشت همین است و نقش زیادی داشت. در پای صندوقهای رأی
شركت داشت و خلاصه در كل فعالیتها و مبارزات در حین انقلاب
فعالیتهای زیادی داشت و از هیچ فعالیتی دریغ نمیكرد و خانواده را
هم در این كارها تشویق میكرد و توصیه میكرد كه همه ما باید گوش
به فرمان امام عزیز باشیم.
همه زندگی حسین برای من خاطره است. وقتی در نهاد سپاه مشغول به كار
بود، هیچوقت به خود اجازه نمیداد كه از مال بیتالمال استفاده
كند و همه اینها عین حقیقت است. دوستان
او میگفتند اگر حتی میخواست یك برگ فتو برای خودش بگیرد، به خود
اجازه نمیداد این كار را در سپاه انجام دهد یا از وسیله نقلیه
سپاه استفاده كند در صورتی كه شب و روز او در سپاه بود و
برای این كار از پول شخصی خودش موتوری خرید كه هنوز هم به یادگار
مانده است یا با آن حقوق كمی كه داشت، فرش و یا چیز دیگری میخرید
و برای جنگزدگان میفرستاد و یا كارهایی از این قبیل كه همیشه به
یاد ماندنی است.
حسین بعد از دیپلم برای فوق دیپلم و ادامه تحصیل ثبتنام كرد ولی
با شهادت به زندگی خود خاتمه داد.
بسیار زیاد بود و به آنها واقعاً اهمیت میداد. برای مثال از همه
میخواست كه نماز را اول وقت بخوانند و اگر كسی سهلانگاری میكرد
در خواندن نماز با آمدن حسین، شروع به نماز خواندن میكرد و یا
قرآن خواندن، نماز جمعه، نماز جماعت، دعای كمیل و غیره خودش
حتماً شركت میكرد و تا میتوانست دیگران را هم همراه خود میبرد.
در سؤال بالا هم متذكر شدم، ایشان به مساجد و اماكن مذهبی بسیار
علاقه داشت و عشق میورزید و دیگران را هم تشویق میكرد و اما در
خصوص قبور مطهر شهدا كه اهمیت میداد. یادم است كه پدرم را هم به
همراه خود میبرد و میگفت: شاید روزی جای ما هم در اینجا باشد و
این شهدا برایشان آگاه و روشن بود كه روزی خودشان به جمع دوستان
میپیوندند.
در زمینه خوراك و پوشاك ساده بود و به نان و پنیر هم ترجیح میداد
و میگفت: خوب است تشریفات را كنار بگذاریم و چه اشكال دارد كه
مراسم عروسیها با نان و پنیر خلاصه شود و اینقدر سختگیری نباشد.
میگفت: ما در اصفهان در مراسم جشن عروسی برادران سپاه، شام را با
نان و پنیر میل كردیم و واقعاً حقیقت داشت. اوایل انقلاب مراسم
عروسیها بسیار ساده بود و اما درعین سادگی بسیار به بهداشت اهمیت
میداد و تمیز بود. یادم است كه اگر پایش را میشست، اگر حتی فرش
تمیز هم بود، به خود اجازه نمیداد تا پایش خشك نشود، روی زمین
بگذارد. بسیار وسواس داشت ولی بسیار تمیز و عزیز بود كه هرگز از
یاد نمیبرم.
انس و علاقه زیادی به قرآن كریم داشت و از ما هم میخواست كه قرآن
خواندن را فراموش نكنیم. مخصوصاً میگفت: حتماً آن را با معنی
بخوانید تا چیزی یاد بگیرید. صبحهای جمعه دور هم مینشستیم و قرآن
میخواندیم و حسین معانی قرآن را برای ما توضیح میداد. به اهل بیت
هم عشق فراوان میورزید و گفتم هیچ زمانی از شركت در این مجالس
كوتاهی نمیكرد. خود او هم در برگزاری این مراسمات نقش زیادی داشت
چه در خانه و چه در نهاد سپاه. بعضی اوقات شبهای جمعه دوستان خود
را دعوت میكرد و با صرف شام سادهای به نام آبگوشت دعای كمیل را
در منزل برپا میكرد و ما هم بهره میگرفتیم. عشق و علاقه وافری
داشت.
میگفت جنگ فرمان امام عزیز است و شركت در جهاد را امری واجب بر
خود میدانست و میگفت وقتی كشور و ناموس ما در خطر است، چگونه
میتوانیم در اینجا راحت بنشینیم و زندگی كنیم.
او از همان ابتدای جنگ علاقه زیادی به جبهه رفتن داشت. در همان
ابتدا در حمله كردستان به مدت 2 ماه شركت داشت، بعد آمد چون در
سپاه مأموریتهای زیادی داشت، میماند. دو سه باری به جبهه رفت و
دفعه سوم به شهادت رسید. در همان ابتدای جنگ سال 61 حمله
فتحالمبین به درجه رفیع شهادت رسید و اگر به خود حسین بود، دوست
داشت یكسره در جبهه باشد. در دفعه آخر برای همة ما روشن و آگاه بود
كه دیگر در آمدن حسین برگشتی نیست و شهادت را از چهرة او
میخواندیم.
بیشتر دوستان حسین برادران سپاه هستند. از بچههای اوایل سپاه كه
بعضی از آنها به شهادت رسیدند، برادران اصفهانی زیادی بودند در
سپاه منطقه 6 كه ما نمیشناسیم. برادر شیخ بهایی كه در لشكر مشغول
به كار میباشند، برادر عربپور كه در مقاومت هستند، برادر دكتر
سعیدی كه هستند و دیگر برادران سپاه كه اگر بپرسید آنها كاملاً
حسین را میشناسند.
هنگام رفتن
به جبهه ، توصیه كردند كه كاری نكنید باعث آزار و اذیت پدر
و مادرتان شوید مخصوصاً حجاب اسلامی را رعایت كنید. امام
را زیاد دوست داشت و حاضر بود جانش را فدای رهبر كند و میگفت:
امام و جنگ را تنها نگذارید. در آخرین لحظه جبهه صدای خود را در
نواری ضبط كرده و گفته كه من الآن كجا هستم و عازم خط مقدم هستیم و
از ما خداحافظی كرده كه به یادگار مانده و توصیههای زیادی كرده كه
در وصیتنامه خود نوشته و از خود به جای گذارده است.
حسین در روز دوم عید سال 61 در عملیات فتحالمبین به درجه شهادت
رسید كه خبر شهادت او چند روز بعد توسط برادران واحد ایثارگران
سپاه به ما داده شد و با آمدن عید خاطره شهادت حسین هرگز از یاد ما
نمیرود.
حتماً باید متذكر شوم كه حسین و مهدی این
دو برادر عزیز از بس به هم علاقه داشتند، هر دو در سن 19 سالگی
یعنی مهدی كه كوچكتر بود، 4 سال بعد در سن 19 سالگی و حسین هم در
سن 19 سالگی هر دو از یك ناحیه یعنی موج گرفتگی سر ولی بدنهایشان
سالم به شهادت رسیدند. این واقعاً برای ما عجیب بود كه چه سری در
كار بود كه هر دو با هم دو كبوتر عزیز در جوانی و در كنار هم در
مزار شهدا به آسمان پرواز كردند و به آرزوی دیرینه خود رسیدند.
در تشییع جنازه حسین شهدای زیاد دیگری هم بودند كه همه با هم در
كرمان تشییع شدند و در مزار شهدا جایگاه ابدیشان به خا ك سپرده
شدند.
حسین علاقه زیادی به كتاب و مطالعه داشت. كتابهای سخنرانی
آیتا... مطهری، امام و غیره، ائمه عزیز كه هنوز هم به یادگار
مانده است. تعدادی نوار از او به جای مانده، نوار سخنرانی آیتا...
طالقانی، مطهری، بهشتی كه از این نوارها هم به یادگار مانده است.
جای خالی او را همیشه حس میكنیم و در نبود او كمبودی را احساس
میكنیم كه هرگز جبران نمیشود. همه ما را با كارهایش،
توصیههایش، راهنماییهایش تنها گذاشت و خداوند این سعادت را از
ما گرفت و دیگر كسی از اعضای خانواده نمیتواند جای حسین را پُر
كند. انشاءا... كه همه ما بتوانیم ادامه دهنده راه شهدا باشیم.
برای خود حسین كاملاً الهام شده بود كه رفتنی است و با توصیههایی
كه كرد و با نگاهی كه از چهره او میبارید، شهادت را در او
میدیدیم و در آخرین لحظه خداحافظی آخرین خداحافظی را به همه ما
نشان میداد.
تنها همین را میتوانم بگویم كه این شهدا هم جوان بودند و هم بسیار
زیبا و خوشگل و اگر میخواستند، میتوانستند مثل ما دل به این
دنیای مادیات بدهند ولی ایمان آنها و عشق آنها به امام كه برای خود
او امر واجبی میدانستند، اجازه ندادند كه به این دنیا بچسبند و
امام و كشور خود را به خطر بیندازند. این شهدا رفتند و با شهادت
خودشان به ما خواستند چگونه زندگی كردن را بیاموزند. همه این شهدا
در وصیتنامهشان همه را سفارش كردند كه پشتیبان ولایت باشید و
حجاب اسلامی را رعایت كنید ولی متأسفانه جوانان امروزی ما فقط به
خود میاندیشند و با این قیافههایی كه میتوان گفت وحشتناك و بدون
رعایت حجاب اسلامی به خیابانها میآیند و دیدن آنها برای ما
نگران كننده است كه چرا باید شهدا را از یاد ببریم و قلب رهبر را
بشكینم و باعث پایمال شدن خون شهدا شویم. انشاءا... كه همه ما
بتوانیم ادامه دهنده راه آن عزیزان باشیم و گوش به فرمان رهبر عزیز
خامنهای باشیم تا ظهور آقا حضرت مهدی (عج). «والسلام علیكم و
رحمها... و بركاته»