شهر
شهید
پرور خانوک در 55 کیلومتری شمال استان
کرمان واقع شده این شهر به
شهید
آباد استان کرمان معروف است نسبت به جمعیت
رتبه دوم بیشترین
شهید
را در کشور دارا می باشد این شهر
58 شهید
را در دل خود جا داده سرداران
شهیدی
همچون شهید
حاج حسین اسدی
شهید
عباس عربنژاد
شهیدحمید
عربنژاد
شهید عباس
عربنژاد یادواره
شهدای
این شهر هر ساله در روز اربعین حسینی
برگزار می گردد که یکی از باشکوه ترین و
از اولین یادواره های در سطح کشور می باشد
که اولین آن در سال 1367 برگزارگردید.
احترام
عجیبی نسبت به مادر داشت. چون
دوران تولد عباس پدرمان فلج شده و
تمام امور برعهده مادر بود. من
شاهد بودم كه وقتی مادر بیمار
میشد، عباس بالای سر مادر نشسته
و گریه میكرد. تا جایی كه گاهی
اوقات مادر بلند شده و میگفت خوب
شدم.مادرم گفت :تو برو درس بخوان،
فردا حقوق بگیر میشوی، مرا هم
سرپرستی میكنی. شروع به گریه كرد
و گفت: تو قالی ببافی و من بروم
مدرسه. مدرسه را ترك كرده و به
كار پرداخت.
با
خودم گفتم: خدایا، اگر پسرم
شهید شده، یك صبری به من بده
تا دشمنانم خوشحال نشوند.
كاری كن كه دوستانم خوشحال و
دشمنانم ناراحت شوند. خداوند
عالم یك صبری به من داد و من
همان موقع راحت شدم. مردم
میآمدند و میدیدند من راحت
نشستهام، یكی فكر میكرد خبر
ندارم، یكی فكر میكرد علیرضا
پسر نا اهلی بوده. وقتی هم كه
رفتیم زرند، عكس علیرضا را
كه دیدم، گریهام نگرفت. رفتم
كنار تابوت، باز هم گریهام
نگرفت، خداوند صبر عجیبی به
من داده بود.
كلاس
چهارم ابتدایی بود. معلمش
فرستاد دنبال من. وقتی رفتم،
گفت: این بچه همیشه دعوای
جبهه دارد. چكارش كنیم؟ گفتم:
توی خانه هم همینطور است.
قدش هم بلند شده بود، میگفت:
من مرد شدم، ببینید از پدرم
بلندتر شدم. به پدرش هم توصیه
میكرد، اگر شهید شدم، اسلحه
به زمین افتاده مرا بردارید.
خودت به جبهه برو و برادرانم
را هم بفرست.
هر
وقت كه میشنید اشرار یكی از
دوستانش را به شهادت
رساندهاند، میگفت: چطور
میتوانند جان انسانی را
بگیرند درحالی كه ما اگر
گنجشكی از جلوی ماشین عبور
كند، طوری حركت میكنیم كه
آسیبی به او نرسد. همیشه
میگفت كه من شهید خواهم شد.
حتی زمانی كه جنگ پایان یافته
بود، این حرف را تكرار
میكرد. مثل اینكه خود
میدانست عاقبتش شهادت است.
برای
اولین مرتبه ایشان برجک تانک
را باز و تعمیر کرد که هیچ کس
جرأت این کار را نداشت.گروهی
از تهران برای بازدید
ازتانکهای گردان زرهی آمده
بودند با تعجب پرسیده بودند
این تانکها را مهندسین آلمانی
تعمیر میکنند؟ گفته بودند :نه
یک بسیجی جوان
چون
كه هنوز انقلاب درست شكل نگرفته
بود، بعضی معلمان به روحانیت بد
میگفتند و مجید ناراحت میشد و
به همین علت از تحصیل ناامید شده
و گفت میخواهم به سربازی بروم
چون كه محیط مدرسه برایم ناراحت
كننده است و یكدفعه خانم معلمِ
خود را سرِ كلاس مجبور كرده بود
روسری بپوشد و اشك او را در آورده
بود و به همین خاطر شكایتی از او
نزد من آوردند.
نامهای
از فرماندههانش به دستمان
رسید كه در آن خیلی از ما
تشكر كرده بودند و در آن ذكر
شده بود كه محمود عربپور یك
شهید نبود بلكه ما یك گردان
را از دست دادیم. او برای ما
به اندازه یك گردان فعالیت و
اهمیت داشت كه متأسفانه او را
ا ز دست دادیم.قبل از رفتن
گفت: مادر، من رفتم توی
سازمان با یك نفر خداحافظی
كنم، او مرا بوسید و گفت:
«آقای عربپور این دفعه بر
نمیگردی، خیلی خوشگل شدی».
راست گفته، من خیلی زیبا شده
ام.
بر
اثر اصابت تركش گلوله از
بالای زانو، هر دو پایش قطع
شده بود ، به طوری كه
استخوانهای او كاملاً مشخص
بود. من سریع كنارش رفتم،
چشمانش را بسته بود. میگفت:
سوختم، پاهایم درد میكند. من
گفتم: محمد داری شهید میشوی،
خیلی خوشحال شد. گفتم: بگو یا
زهراعليها السلام، یا حسین
عليه السلام، و محمد صلوات
ا... عليه با همین ذكر بود كه
شهید شد.
یكی
از برادران از بچهها
میخواهد كه كمپوت و سایر
مواد غذایی را به خط برسانند.
خیلی ها میگفتند ما
نمیرویم. كسی حاضر نشد تا
اینكه مهدی گفت: من میروم.
ما به او گفتیم: تو كه الآن
از خط برگشتی. گفت: مهم نیست،
من آمدهام اینجا كار كنم و
برای خدمت كردن حد و مرزی
نمیشناسم و بعد حركت كرد تا
مواد غذایی را به بچههای خط
برساند كه در هنگام رانندگی
زیر آتش دشمن قرار گرفته و
شهید شده بود
شب
هنگام در حالیکه جلسه ای به
مناسبت عزاداری سالار شهیدان
در خانه برگزار گردیده بود
دیده به جهان گشود، به همین
مناسبت نام او را حسین
نهادند.از محافظان شهید
بزرگوار محمدجواد باهنر بود و
هدفی جز خدمت به اسلام و قرآن
و به خلق خدا در سر نداشت و
این نمود بارز اخلاقی در
کردار شایسته اش نمایان بود.
محضری دلنشین و کرداری
پسندیده داشت.