شهید
عباس اسدی
فرزندمحمد در سال 1341 در شهر خانوك به دنیا آمد وهمچنین در سال
12/2/1361در عملیات بیت المقدس در منطقه فرسیه به درجه رفیع شهادت
نائل آمد.

مصاحبه با خواهر
شهید
بنام خدا. من خواهر شهید عباس اسدی هستم.پانزده سال از او بزرگتر
هستم.
او از همان اول خدایی بود. خُب، تا وقتی توانست همین خانوك درس
خواند و بعداً درس را نیمه تمام گذاشته و برای كمك به خانواده به
كارهای بنایی و غیره پرداخت. چون پدرم
فلج بود و عباس نانآور خانه بود. وقتی از موزائیكسازی به خانه
میآمد، میگفت كف دستهایم میسوزد. نگاه كه میكردم، متوجه میشدم
تاول زده و زخمی است. مقداری وازلین به او میدادم كه آن را چرب
كند. میگفت به مادر چیزی نگویی، اگر بفهمد، اذیت میشوم. دیگر
نمیگذارد من سر كار بروم. با اینكه خیلی نسبت به خانواده و
مادر احساس مسئولیت میكرد اما وقتی جنگ به میان آمد، گفت میخواهم
بروم جبهه. میگفتیم نه، مادر اینجا تنهاست. جواب میداد نه من
باید بروم. خلاصه تصمیم خود را عملی كرده و رفت. دو ماه جبهه بود.
بعد از آن به مدت هشت روز به مرخصی آمد. برادرم حسین از او خواسته
بود برای سفیدكاری بالا خانهمان كمك كند. من هم رادیو را برداشتم
كه او اعلام نیاز برای جبهه را از رادیو نشود و در خانه بماند.
برعكس سید ابراهیم از بلندگوی مسجد اعلام كرد كه در جبهه به نیرو
نیاز است و باید رزمندگان به جبهه بروند. با شنیدن این خبر عباس از
پلهها پایین آمده و گفت باید هرچه زودتر بروم جبهه. من با عصبانیت
گفتم: سید ابراهیم نمیبایست از بلندگو اعلام كند. باید خودش
میرفت. گفت: او كه نگفته عباس اسدی تو بیا برو، من خودم میخواهم
بروم و بعد بدون خداحافظی رفت كرمان كارهایش را انجام داد و
بعدازظهر برگشت. به او گفتم: من نمیگذارم بروی. برگهای در دست
داشت، آن را گرفته و پاره كردم. گفت: من جای اصلی نام خود را
نوشتهام حالا تو این نامه را پاره بكنی، فایدهای ندارد. آن موقع
مادرم در خانه محمود اسدی دعوت روضه بود. وقتی از آنجا آمد، عباس
بچههای كوچك را كه در خواب بودند، یكییكی میبوسید. بعد رو به
مادر گفت: كیف مرا آماده كن. وقتی مادر كیف را آماده كرد، عباس
گفت: ببین، مادر این دفعه كیفم را بهتر از هر بار بسته، اگر تو
چیزی نگویی، او هم نمیگوید. بعدها من میآیم و تا آخر قالی كمكتان
میبافم. غصه آنجا را هم نخورید، پشت جبهه ما باید بخوریم و
بخوابیم. البته این حرف را برای دلگرمی ما میگفت. بعد رفت و قرار
بود سر چهل و پنج روز برگردد كه عملیات شروع شد و او به شهادت
رسید. حدود پانزده روز بعد از شهادتش جنازه او را آوردند و در
گلزار شهدای خانوك دفن كردیم.
در عملیات بیتالمقدس با رمز یا علیابن ابیطالبشهید شد.
پسرخالهام كاظم، وقتی كه تریلی شهیدان را به كرمان آوردند، رفت
دنبال جسد عباس. هرچه گشته بود، آن را پیدا نكرده و بعداً از روی
تك پوشی كه عید همان سال همراه خریده بودند، عباس را شناخته بود و
او آخرین نفر توی تریلی بود. ما كه نه عكسی از او دیدیدم و نه
جنازهاش را به ما نشان دادند.
یكی از همرزمانش میگفت من همراه بچههای خانوك بودم. پسری سبزه و
قدبلند همراه من بود و مدام كلمة یا زهرا (س) را تكرار میكرد.
یكدفعه تیر به پیشانیاش خورد و افتاد. وقتی من بالای سر او رسیدم،
به شهادت رسیده بود. از نشانیهایی كه همرزمش داد، ما فهمیدیم كه
عباس ما بوده
ولی بچههای خانوكی هیچكدام در مورد شهادت او چیزی به ما نگفتند.
اسامی بچههای خانوك كه همراه او بودند ،رضا اسدی كه نام مستعارش
عباس و اقوام ما بود، همرزم او بود و زمانی كه خبر شهادت عباس را
آوردند، ما فكركردیم كه دوستش میباشد و اینطور كه گفته شده، عباس
همراه او و یك نفر دیگر بوده. او وسط و عباس ما و همرزم دیگرشان
دوطرف او بودند. حمله كه میشود، هر سه میافتند و وقتی رضا اسدی
چشمهایش را باز میكند و میبیند آن دو شهید شده و او زنده است.
بعد شهدا را داخل سنگر میبرند و بعد از پانزده روز از چنگ دشمن و
حملات او رها شده و شهدا را به پشت جبهه میبرند.
اوایل انقلاب بعضی از خانوكیها كه هنوز طرفدار شاه بودند، جاوید
شاه میگفتند. عباس یكسره گریه میكرد و مرگ بر شاه میگفت. آن روز
نمیگذاشت عمویش از خانه بیرون رود و میگفت عمو بیرون نرو، اینها
سرشان دنبال فتنه میگردد. عباس به ما
میگفت: وقتی مردم جاوید شاه میگویند، شما هیچ چیز نگویید و دائم
صلوات بفرستید و دعا كنید و هیچی نگویید. افرادی كه اعلامیه پخش
میكردند را تشویق میكرد.
از همان بچگی سر وقت نماز میخواند و روزه هم میگرفت. كارهای
بیهوده انجام نمیداد.
خیلی مهربان بود. در كارها به من و دیگران كمك میكرد. من بچه كوچك
داشتم، او مثل یك دختر تمام كارهای مرا انجام میداد. فرش میشست،
لباس میآورد و كارهای دیگر را هم انجام میداد. خیلی مهربان بود.
اگر میگفتم بمیر، میمرد. یكدفعه عكس به دستش بود. من گفتم: آن را
به من بده. گفت: بیا آن را بگیر ولی به حسین چیزی نگو چون برادرم
حسین آن رامیخواست ولی من قبول نكردم. خاطرات زیادی دارد ولی یادم
نیست.
عباس هیچوقت راز دل نمیكرد، فقط با رفیقانش صحبت میكرد ولی به
دیدن من میآمد.
مردم راه شهیدان را ادامه دهند. حجاب خودشان را رعایت كرده و
انقلابی باشند. والسلام
مصاحبه با مادر
شهید
بنام خدا. من خیرالنساء اسدی مادر شهید عباس اسدی هستم.
من ده فرزند داشتم كه عباس سومین آنها بود و او تنها شهید
خانوادهمان میباشد.
از زمانی كه بدنیا آمد، پدرش فلج بود و خانهنشین. من شب و روز
قالی میبافتم و خانواده را اداره میكردم. عباس هم مدرسه میرفت.
تا كلاس ده به مدرسه رفت. دو هفته كرمان درس خواند و دو هفته زرند.
بعد گفت میخواهم یك كار عاقبتی بگیرم و درس را رها كنم. گفتم:
مادرتو برو درس بخوان، فردا حقوق بگیر میشوی، مرا هم سرپرستی
میكنی. شروع به گریه كرد و گفت: تو قالی
ببافی و من بروم مدرسه. مدرسه را ترك كرده و به كار پرداخت.
بعد از مدتی هم عازم جبهه شد. مرحله اول به سلامتی آمد. دفعه دوم
كه رفت خبر شهادتش را آوردند.
او توی شناسنامهاش دست برده و آن را یك سال زیاد كرده بود. او
درسخوان بود. كتابهایش هنوز توی چمدانش هستند.
همین بچههای مدرسه. بیشتر با اكبر حسنپور دوست بود.
وقتی كه اكبر
حسنپور شهید شده بود، مادرش خیلی گریه
میكرد. عباس با گوشه روسری اشكهای او را پاك كرده و میگفت: كاش
من هم شهید شده بودم.
میگفت میخواهم بروم جبهه. من به او گفتم: من تنهایم، گفت: مادر
جان اینقدر مادرانی هستند كه مثل تو تنهایند و مرا راضی كرد و
رفت. بعد از دو یا سه ماه دوستانش همه آمدند و من شربت آماده كرده
و منتظر او بودم، اما نیامد. رفتم پیش آقای بیدوئی پسر نظر و گفتم:
چرا عباس نیامده؟ گفت: از ماشین دنبال افتاده، میآید. بعد از مدتی
آمد و هشت روز اینجا بود. شش روز مانده به عید نوروز گفت: پول بده،
میخواهم لباس بخرم. من قبول كردم. كفش و شلواری خرید و پوشید و
گفت: خوب است؟ گفتم: آنها را از تنت درآور و روز عید آنها را بپوش.
بعد از چند روزی دوباره عازم جبهه شد. وقت رفتن خیلی خوشحال بود.
به گفته دوستانش در جبهه غسل شهادت هم
كرده. پسر ابراهیم لطفعلی به او میگوید: مگر میخواهی شهید بشوی
كه غسل شهادت میكنی؟ گفته بود: بله من شهید خواهم شد و اتفاقاً
همان شب به شهادت رسیده بود.
بله، نامه میفرستاد، تلفن هم میزد. یكدفعه زنگ زده بود خانوك ولی
مخابرات بسته بود. بعد او كرمان به خانه محمد لیلا زنگ زده و گفته
بود برای مادرم پیغام ببرید كه من زنگ زدهام خانوك ولی كسی گوشی
را برنداشته. بعد از این موضوع خیلی نشد، فكر كنم چهل و پنج روز شد
كه خبر شهادتش را آوردند. او در حملهای به فرماندهی حمید عربنژاد
شركت كرده بود و بعداً كلی جستجو كرده و او را از زیر خاكها پیدا
كرده بودند.
حتی پسر سیدجلال كه همراه من بود، وقتی سراغ عباس را از او
میگرفتم، میگفت او زنده است و میآید درحالی كه میدانست پسرم
شهید شده و بعد از چند روز پسر ابراهیم لطفعلی خبر آورد كه شهید
شده.
نگذاشتند ما جنازه او را ببینیم. همة مردم شهدای خود را میدیدند،
ما هرچه تلاش كردیم، قبول نكرده و گفتند: شهید حمید عربنژاد سر
ندارد. اگر شما بخواهید فرزند خود را ببینید، خانواده او هم
میخواهند شهید خود را ببینند و ناراحت میشوند. پسر عمویش وقتی
رفت عباس را به خاك بسپارد، از شدت ناراحتی شروع به فریاد كشیدن و
گریه نمود. او از قبر بیرون آمد و مجید قاسم ملامحمد كه داماد دختر
خواهر من میباشد، رفت كه عباس را به خاك بسپارد و بعداً تعریف كرد
كه طوری نبوده و فقط دستش زیر خاك بوده و باریك شده و تیری هم توی
شقیقهاش و موقع جان دادن سر و صورتش روی خاك كشیده شده بود. دیگر
طوری نبود.گفته شده آرپیجیزن بوده.
الآن هم پانزده شانزده سال است كه شهید شده، من او را به خواب
نمیبینم. مكه رفتهام، كربلا رفتهام، آنجا خدا را قسم دادهام كه
او را به خوابم بیاورد ولی ابداً او را به خواب نمیبینم.
حرفها و كارهایش خیلی خوب بودند. آنقدر
با من مهربان بود كه اگر من سرم درد میگرفت، شروع به گریه میكرد.
یكدفعه دستش در رفته بود، ما رفتیم آن را جا بیندازیم. آنجا میگفت
اول كمی شربت به مادرم بدهید بعد دست مرا جا اندازید. اگر كرمان
میرفت، دست خالی بر نمیگشت. یا شیرینی یا میوه یا هر چیز دیگری
میآورد.
درخواستهایش را با من مطرح میكرد. اگر میگفت پول میخواهم،
میگفتم از گوشه طاقچه برار. میرفت برمیداشت و بعد میگفت فلان
مقدار برداشتم. خودش هم زحمت میكشید و كار میكرد. كارگر بنایی
بود. وقتی خانه شهید عباس وصال را میپوشیدند، برای آنها كار
میكرد. خیلی جاها بنایی كار كرده. توی موزائیكسازی هم كار میكرد
و وقتی به خانه میآمد، از دستهایش خون میآمد. من قربان صدقهاش
میرفتم كه مادر جان دستهایت زخم شده، نمیخواهم در موزائیكسازی
كار كنی، میگفت نه، من میخواهم كار كنم تا آب و برق به خانه آورم
تا تو راحت باشی. بهرحال همه كارش خوب بود و من از او رضایت داشتم.
من آرزو داشتم مهندس شود و مرا هم سرپرستی كند.
برای بار دوم كه میخواست برود، خیلی خوشحال بود. توی خانه خواهرش
رفته و گفته بود مادر ایندفعه كیف مرا بهتر از دفعه قبل بسته. وقتی
هم كه رفته بود، من ناخودآگاه دچار وحشت میشدم. لباسهایش را روی
جالباسی میدیدم، دلهره پیدا میكردم. یكی از همسایهها به من
گفت: چرا اینطور ناراحتی میكنی؟ میگفتم: نمیدانم، فقط دوست
دارم سر یك كوه بلندی رفته و شروع كنم به گریه كردن. گفت: گریه
نكن. ما تو را زرند میبریم كه قبل از رفتن او را ببینی. حسین پسرم
اینجا بود. به اتفاق او رفتیم زرند. هنوز پنج دقیقه مانده بود تا
قطار حركت كند. من از بقیه رزمندهها میپرسیدم عباس اسدی را
ندیدهاید؟ حسین او را دیده بود و روبوسی و خداحافظی كرده بود ولی
من اصلاً او را ندیدم، فقط وقتی قطار
حركت كرد، من او را دیدم كه از پنجره قطار برایم دست تكان میدهد و
این آخرین دیدار ما بود و بعداً شهید شد.
هر وقت مرغ میپختم، مقداری نان بر میداشت و گوشت مرغ را لای آن
گذاشته و میخورد. بعد از او من دیگر دلم نمیآید غذای مرغ بخورم و
ناراحت میشوم. پیاز را هم خیلی دوست داشت. اگر برنج هم میپختم،
در كنار آن پیاز میخورد.. تلویزیون هم نداشتیم. عباس هزارتومان به
شركت داده بود كه تلویزیون بگیرد و ما بعداً آن را گرفتیم.
میخواست امام (ره) را از تلویزیون ببیند. اوایل انقلاب اینجا
تلویزیون نبود، فقط چندتایی داشتند. یكی از همسایهها بنام فروزنده
تلویزیونی داشت كه من امام را اولین بار آنجا از صفحه تلویزیون
دیدم. بعدها ما را برای دیدن او به جماران هم بردند ولی آنجا من
موفق نشدم او را ببینم.
وقتی شهید شده بود، از رفتار اطرافیان حدس میزدم كه خبری هست.
كربلایی حسین برادرم گفت بیا به خانه ما برویم. آنجا به من گفت
استراحت كن. بعد با كسی صحبت میكرد. من گوش فرادادم. میگفت پسر
ابراهیم لطفعلی آمده و گفته عباس وقت رفتن به خط، سیصد تومان پول
داشت. آن را به من داده و گفت: من شهید میشوم و اینها را عراقیها
میخورند و بعداً در حمله شهید شده. اینجا بود كه من فهمیدم چرا
همه چیز مشكوك است و اقوام گندم پاك میكنند. همه خبر داشتند جز
من.
وقتی قالی میبافتم، خیلی گریه میكرد. شیرخواره بود و اذیت میشد.
گاهی اوقات او را توی آغوشم گذاشته و میبافتم. خیلی جبر كشیدم.
پانزده سال روزگار پدرش فلج و روی دستم بود. خود من هم بعد از
شهادت عباس رنجور شدم و الآن چند سالی است كه قالی هم نمیتوانم
ببافم. من خیلی به عباس علاقه داشتم. او هم به من علاقه داشت.
، او با همه مهربان بود. زن عمویی داشت كه مرده بود. وقتی كه
میخواستند او را خاك كنند، عباس از شدت ناراحتی خاك روی سر خودش
میریخت.
یكدفعه رفته بودیم مشهد. آنجا ما را میبرد و میگرداند. با همه
میجوشید. یك دفعه چریكهای افغانی به زیارت امام رضا (ع) آمده
بودند. عباس رفته بود و با آنها عكس گرفته بود. آنها چند تسبیح
برای یادگاری به او داده بودند. عكسهایش هم توی آلبوم بودند كه
بعداً بچههای پسرم آلبوم و نامههای او را بردند اما من عكس و
نامهای از او ندارم.
بچههای ما در راه اسلام شهید شدهاند و مقامشان بالاست. خوش به
سعادتشان. لیكن مادر و پدر آنها میسوزند و میسازند. دیگران خود
دانند. والسلام
مصاحبه با برادر
شهید
با سلام و درود به روح بنیانگذار انقلاب اسلامی حضرت امام قدس سره
شریف و با سلام و درود به رهبر كبیر انقلاب حضرت آیتا... العظمی
خامنهای. من حسین اسدی برادر شهید عباس اسدی هستم.
قبل از انقلاب در رابطه با احیای امور مذهبی از جمله برگزاری نماز
و جلسات قرآن و دعا فعالیت فراوان داشت.
در وصیتنامهاش سفارش كرده كه جوانها جبهه را خالی نگذارند و
رهبر را تنها نگذاشته و گوش به فرمان او و پشتیبان انقلاب بوده و
نگذارند اسلام و انقلاب دست نااهلان بیفتد. همیشه تأكید زیادش روی
حفظ اسلام بود و یاری اسلام.
احترام عجیبی نسبت به مادر داشت. چون دوران تولد عباس پدرمان فلج
شده و تمام امور برعهده مادر بود. من شاهد بودم كه وقتی مادر بیمار
میشد، عباس بالای سر مادر نشسته و گریه میكرد. تا جایی كه گاهی
اوقات مادر بلند شده و میگفت خوب شدم.
عباس عضو خانواده مستضعفی از لحاظ مالی بود و زمانی كه به مدرسه
میرفت، خودش روزهای جمعه و بعدازظهرها كارگری میكرد و خرج خود
را درمیآورد و دوست نداشت مادرم با قالیبافی مخارج او را تهیه
كند.
او كلاً قوم دوست بود. اگر همسایه یا یكی از اقوام بیمار میشد، به
او سرزده و از او پرستاری میكرد. اگر نیازی داشتند، كمك میكرد.
به همه رسیدگی میكرد.دوست داشت مستقل بوده و سربار جامعه نباشد.
فكر كنم من آن موقع جبهه بودم و به مرخصی آمده بودم. توی تكیه گفته
بودند كه شهید شده و بعد گوش به گوش شده تا به ما رسید. جنازهاش
هم 16 روز زیر خاكها بود چون شهادتش در فرسیه بود كه آنجا باتلاق
بوده و مهمات را افراد با پشت میبردند. بعد از پانزده شانزده روز
عباس و شهید حمید عربنژاد و حسین عربنژاد را از زیر خاك بیرون
آورده و به ما رساندند. وقتی ما برای شناسایی شهدا به معراج رفتیم،
جنازهها سر نداشت یا تن نداشت. ما هم از
آنجایی كه سر عباس خیلی آسیب دیده بود، او را از روی انگشتان دست و
پایش شناسایی كردیم.
شهادتش باعث افتخار ما بود و ما خوشحال بودیم كه برادرمان در راه
اسلام جان داده و برای اسلام فداكاری كرده و خوشبخت شدیم.
در نامههایش توصیه میكرد جوانها امام (ره) را تنها نگذارند و
جبههها را خالی نگذارند. به پدر و مادر نیكی كرده و مساجد را خالی
نگذارند.
به خاطر كم سنی او را به جبهه نمیبردند. او توی شناسنامهاش دست
برده و سنش را زیاد كرد تا او را به جبهه بردند.
یكدفعه داشت كارگری میكرد و دستهایش پر
از گچ بود كه اعلام كردند نیرو برای اعزام به جبهه میخواهند. دست
از كار كشید و رفت برای جبهه ثبتنام كرد.
از آنها میخواهم كاری كنند كه خون شهدا پایمال نشود و با كمك ما
خانوادههای شهدا حافظ خون آنها و اسلام و نوامیس خود باشیم و
نگذاریم اسلام به دست بیگانگان بیفتد. از دولت جمهوری اسلامی خواهش
میكنم كه جلوی بیحجابی و فساد جوانها را بگیرند و نگذارند خون
شهدا پایمال شده و اسلام به دست نااهلان بیفتد. دیگر صحبتی ندارم و
شما را به خدا میسپارم. والسلام
وصیتنامه
شهید
عباس اسدی
«گمان نكنید آنان كه در راه خدا كشته شدندهاند، مردگانند. بلكه
آنان زندهاند و نزد پروردگارشان روزی میخورند.»
برادران و خواهران، ندای هل من الناصر ینصرنی امام شهیدان حسین (ع)
از آن سوی دشتهای گرم جنوب در صحرای كربلا به گوش میرسد و قلب
عاشقان راهش را میسوزاند و لیكن خوشا بحال آن عاشقی كه خدایش
توفیق دهد و با خلوص نیت هدفش تنها برای رضای خدا باشد. این راه را
بپیماید و قفس تنگ و تاریك تن را بشكند و روحش پروازكنان به معشوق
واصل گردد، زیرا كه دنیا با تمام دو رنگیها و نیرنگها و چهرههای
نفاق و منافقان برای عاشقان راه ا... بسیار كوچك است.
ای مادرم! از شما تقاضا دارم بعد از شهادتم برایم گریه نكنید و ای
خواهر و برادرم، هیچكدام شما بعد از شهادتم برایم گریه نكنید زیرا
مادر علیاكبر حسین (ع) ناراحت میشود و میگوید: مگر فرزند تو از
فرزند من عزیزتر بود كه اینقدر ناراحت شدهای؟ خوشحال باشید و به
همدیگر تبریك بگویید و ناراحتی به خود راه ندهید كه من در آخرت
سرافراز باشم. از جوانان حزب الهی خانوك تقاضا دارم كه دست از امام
خود برندارند و دنبالهرو خط امام باشند و از شما ملت ایران تقاضا
دارم كه سنگر مساجد را حفظ كنید و نگذارید كه تودههای منافق در
بین شما نفوذ كنند.
وصیت دیگر من این است كه مرا در گلزار شهدای خانوك در كنار شهیدان
عزیز خانوك دفن كنید و هر شب جمعه بر مزارم آمده و فاتحه بخوانید
تا روحم را شاد كنید. امام را دعا كنید و دست از او برندارید.
خداحافظ.