شهید عبدالرضا اسدی فرزند علی اكبر در سال 1345 در شهر دارالعباده
خانوک به دنیا آمد وهمچنین در سال 3/3/1361در منطقه كوشك در عملیات
بیت المقدس به درجه رفیع شهادت نائل آمد

مصاحبه با حبیبا... اسدی برادر
شهید
به نام خدا
شهید عبدالرضا اسدی متولد 1345 بود و با بنده دو سال تفاوت سنی
بیشتر نداشت. شهید عبدالرضا اسدی از لحاظ خصوصیات اخلاقی كه داشت،
بچهای باتقوا، خوشرو و با گذاشت بود. در زمان كودكی همین خوی
ایثارگری را داشت. چندین موارد بود پیش میآمد، توی هر خانوادهای
ممكن است پیش بیاید، ایشان گذشت میكرد. اختلافاتی توی زمان
بچگیاش بین ما پیش میآمد، ایشان همه اش گذشت میكرد و بچه
باتقوایی بود. ما هنوز به سن تكلیف نرسیده بودیم. نه ایشان و نه من
ولی
ایشان خیلی پایبند به نماز، نماز اول وقت را خیلی دوست داشت،
و من یادم است من حدود ده سال داشتم، ایشان هم خُب، دوازده سال
داشت. یك روز رفته بودیم سر كار، كار ما این بود، آن زمان دیگر نفت
و این مسائل نبود، میبایست برویم از توی كوهها یا از توی
بیابانها مقداری هیزم جمع كنیم، بیاوریم. ما رفتیم. از ظهر كه
ناهار خوردیم، رفتیم تا غروب خلاصه توانستیم یك مقدار هیزم جمع
كنیم و بیاوریم. خیلی خسته بودیم. بعد از اینكه آمدیم، آن هیزمها
را گذاشتیم توی خانه و رفتیم بیرون تا توی كوچه به حساب سری بزنیم.
بعد برگشتیم، من گفتم: رضا، اگر مادر پرسید نماز خواندین بگو
خواندیم، گفت: باشه. آمدیم داخل خانه، به محض اینكه رسیدیم، گفت:
مادر، ما هنوز نماز نخواندیم. هنوز خُب، ما به سن تكلیف نرسیده
بودیم.
همیشه شهید میگفت: سعی كنید دروغ نگویید. درست است كه نماز برای
ما واجب نیست ولی چرا دروغ بگویم.
بچه تیزی بود، بچه زبر و زرنگی بود. نبود بخواهد از زیر كار در
برود، از این مسائل. هنوز پدرم همینطور صدا میزد، میدیدی سریع
بلند شده و صبح زود بلند میشد، برای نمازش بلند میشد. من هم به
زور بلند میشدم. من حدود مثلاً ده سال یازده سال داشتم، من را هم
بلند میكرد. میگفتم: من خوابم میآید، من را هم بلند میكرد و
پشتیبان خوبی بود برای ما. یادم است دوران مدرسه توی دبستان كه
بودیم، من كلاس سوم دبستان بودم، ایشان كلاس پنجم بود. یك روز
معلم ما آمد به ما اشتباهاً به ما گیر داد، به اصطلاح كه یكی از
بچههای دیگر بینظمی كرده بود، ایشان آمد، معلممان گیر به ما
داد و گفت كه تو بودی بیانضباطی كردی اینها. من خیلی ناراحت شدم،
زنگ تفریح شد، رفتیم بیرون جریان را به برادرم گفتم. ایشان با
اینكه سنش كم بود، آمد واستاد توی روی معلممان و گفت: آقا من این
برادرم را میشناسم، بچه بینظمی نیست. اینجوری نیست شما یا باید
بروی، بگردی ببینی كی بینظمی كرده، آن را تنبیه كنی یا اینكه از
برادر ما هر جور میتوانی از دلش در بیاور.
بنده خدا
معلممان آدم خوبی بود، خیلی خوشحال شد، گفت كه خیلی خوب است از
اینكه مثلاً شما پشتوانه هم هستید. خوشحال شد، بعد بنده خدا رفت از
پول خودش دو تا بلوز خرید به عنوان جایزه، یكی به من داد و یكی هم
به برادرم.
بعد در كل رضا به خاطر خوشروییاش، خندهروییاش بچه عزیزی بود.
همه دوستش داشتند توی مدرسه، توی محله، اقوام و خویشان همه دوستش
داشتند. میماند مسائل انقلاب مبارزاتی و این مسائل. رضا یك
خصوصیات دیگری داشت، هوش عجیبی داشت، خیلی به مسائل الكترونیكی
علاقه داشت. بعد توی مسائل مبارزاتی هم كه پیش آمد، ایشان بود. آن
اخوی بزرگ ما شهید حسن آقا میگفت كه بیایید كوكتوف مونوتوف درست
كنیم. یادم است كه حسن میگفت ما دیدیم ولی یاد نداریم چطور درست
كنیم. بعد میگفتند اول با بنزین درست كرده ولی رضا میگفت: نه،
بنزین زود میپرد، زود تمام میشود. بیایید با گازوئیل یا روغن
قاطیش كنیم كه بماند. وقتی میخواهیم بزنیم به یك ماشینی، به یك
خودروی نظامی لااقل بسوزد، این بنزینش نپرد، تمام نشود. یادم است
مادرم چندتا از این شیشهها را جمع كرده بود. معمولاً توی خانه
روستایی شیشه جمع میكنند برای عرقیجات یا رب انار كه معمولاً توی
خانه زیاد است. ایشان میرفته همه را برمیداشت، میآمد كوكتوف
مونوتوف درست میكرد. بعد از این مدت این
قضیه
مسجد جامع كرمان كه پیش آمد، گفتند كه با چماقدارهای كولیها
ریختند مردم را زدند. ایشان خیلی ناراحت بود، میگفت: بیا برویم به
اخوی بزرگ ما حسن میگفت: تو از ما بزرگتری، برو بگو به مردم برویم
كرمان توی این محله كولیها، اینها را بزنید چرا توی مسجد جامع
این كار كردید
اینها. بعد خودش یك ارهای برداشت و رفت توی باغ شروع كرد به درخت
را بریدن. یك ده بیست سی تا از این چوبهای چماق درست كرد، آمد
همهشان را سوراخ كرد. دستهای كرد به آنها از این طنابهای باریك
زدشان، آماده كرد بعد
گفت كه خُب، اگر آنها قرار است،
بزنند؛ ما هم میزنیم. اینجوری نیست ما از آن شاه با آن ارتشش
نمیترسیم. حالا آنها چند تا مثلاً آدم بیفرهنگ را خود فروخته ما
از آنها بترسیم.
خُب، دیگر مسئلهای پیش نیامد كه ما برویم كرمان یا جای دیگری برای
درگیری توی آن قضیه. تظاهرات اطراف خانوك هم میرفت. یك روز
اسلامآباد رفتیم برای تظاهرات اسلامآباد. قبلاً رفته بودیم،
تظاهرات را دیده بودیم. محل مسجد پاسگاهش را دیده بودیم. این
مسجد جامع شهرك اسلام آباد تا پاسگاه نظامی حدود هفتاد- هشتاد متر
الی چند متر فاصله بیشتر ندارد. این اخوی ما آمده بود از آن قلاب
سنگها درست كرد شب یكی برای خودش درست میكرد، برای ما هم درست
میكرد. میگفت: اینها اگر دیدیم كه آنها شروع به تیراندازی كردند،
ما هم با قلاب سنگ میزنیم.
به اصطلاح معمولی ما بهش میگوییم سنگ كنیك درست كردیم، رفتیم
آنجا. اتفاقاً روزی بود، داشتند یك چند نفری به قول معروف از این
ساواكی را داشتند بین مردم افشاگری میكردند، معرفیشان میكردند،
خود همان مردم بودند. میگفتند فلانی ساواكی فلان اینها. یكدفعه از
توی پاسگاه یك چند تا تیر هوایی شلیك شد. به محض این كه تیر هوایی
شلیك شد، آن اخوی اینها رضا رفت جلو این قلاب سنگش را برداشت، صدا
زد بچهها بیایید. خُب، همه ما رفتیم كنار ایشان قرار گرفتیم.
هركدام یك سنگی شلیك كردیم به طرف پاسگاه یعنی پرت شد سنگها كه
خورد به شیشههای پاسگاه اینجاها. دیدیم از آن طرف این بنده خدا
رئیس پاسگاه و سربازهایش همه در رفتند. گفتیم دیگر كار تمام شد،
بعد آنها كه رهبری میكردند تظاهرات را، آنها گفتند دست نگه
دارید. آنها در رفتند. این یك خاطرهای بود. یك خاطره دیگری دارم
در مورد پخش اعلامیه حضرت امام. در كل گروه ما تقریباً هفت نفره
بودیم كه اگر از این هفت نفر دو تا برادرهای ما شهید شد، دو تا یكی
پسر خالهمان شهید شد شهید عبدالحسین عربنژاد، یكی هم آن به قول
معروف نفر اصلی ما شهید عبدا... عربنژاد بود كه پسر دایی ما بود.
به این صورت بود شهید عبدا... عربنژاد خودش چون كارگر ذوبآهن
بود، سنش هم از همه ما بیشتر بود و با چند تا از این روحانیون هم
رفت و آمد داشت. ایشان اعلامیهها را میآورد. فرض كن یك بار یا دو
بار یك نوار كاست میآورد یا چند تا عكس بود. یك دانه از
عكسهایشان، عكسهایی كه میآوردند یكی عكس امام بود با شهید صدوقی
كنار هم بود. اینها را میآوردند، ایشان نوار میآورد با اعلامیه
را میداد، به دو تا میداد به برادر من با آن یكی پسر دایی من.
اینها تكثیر میكردند مثلاً اعلامیه تكثیر میكردند، برادر من حسن
هم نوار تكثیر میكرد. میرفت توی اتاقی دو تا ضبط داشت برای خودش
آنجا، به اصطلاح از نوارها تكثیر میشد. شب كه میشد، خلاصه
میدادند داخل روستا را به ما چهار نفر یعنی من بودم، شهید
عبدالرضا بود بعد شهید عبدالحسین عربنژاد بود با حاج مصطفی
عربنژاد كه ایشان هم جانبازند. من و عبدالحسین سنمان كم بود. خُب،
رضا دو سال ازما بزرگتر بود، حاج مصطفی همسن رضا بود. وقتی
میخواستند اعلامیهها را پخش كنند، یك روز حاج مصطفی عربنژاد
میگفت: اینها بچهاند، اینها نباید باشند و فلان و بیسار. رضا
میگفت: نه، چرا نباشند، اتفاقاً اینها خوبند. خیلی جاها ما
نمیتوانیم برویم اعلامیه بیندازیم توی خانههای مردم، از همینها
استفاده میكنیم. اتفاقاً همین جور هم بود، میرفتند
خیلی
جاها نمیشد به یك طریقی مثلاً اعلامیه بیندازیم توی خانه، من
میرفتم بالای دوش همین اخوی شهیدمان اعلامیه را از بالای دیوار
میانداختم توی خانه یا میرفتیم روی پشت بام از بالای پشت بام
میانداختیم وسط خانه.
تقریباً هوا گرم بود. اكثر مردم وسط خانه بودند. البته آن زمان
برق نبود خُب، همه جا فانوس بود. آنهایی كه یك كم وضعشان بهتر
بود، چراغ تور داشتند. دیگر وسیلهای، چیز دیگری نبود. خُب،
تاریكی شب كمك میكرد به ما. خُب، ما هم از یك طرف كم سن و سال
بودیم. خُب، قاعدتاً قدمان هم كوتاه بود. به این طریق توانستیم
اعلامیهها را توضیح كنیم. شهید نوجوانی بود مثلاً دوازده ساله بود
كه انقلاب به پیروزی رسید. بعد از پیروزی انقلاب ایشان باز به درس
و مشقش ادامه داد و
در مدرسه جزء كسانی بود كه همیشه
رتبه اول و دوم را داشت، به درس علاقه داشت تا اینكه جنگ شروع شد.
بعد از حصر آبادان، بعد از عملیات فتحالمبین ایشان دیگر حدوداً
چهارده سال داشت. از همان روز دیگر سر از پا نمیشناخت، یكسر
میخواست برود جبهه.
یك چند دفعه رفته بود، مراجعت كرده بود، به خاطر سن كمش نبردنش. تا
اینكه توی عملیات پدافندی فتحالمبین توی منطقه دشت عباس بود كه
توانست با آن اخویمان برود و یك خوشبختی برادر ما از لحاظ قیافه و
هیكلش خوب بود. با اصرار زیاد خلاصه رفت جبهه. مدت هفتاد و پنج روز
آنجا بودند خط پدافندی.
بعد از مراجعت از جبهه وقتی كه
آمد، پدرمان برداشت به ایشان گفت كه خُب، اینقدر میخواستی بروی
جبهه، رفتی، حالا بیا درست را ادامه بده. شهید هم گفته بود: پدر یا
اینكه ما باید وایستیم تا این جنگ تمام شود یا اینكه شهید بشوم.
فعلاً درس نمیخوانم، جنگ مهمتر است.
بعد دو سه روز گذشته بود از این قضیه برگشتن از جبهه، بیقراری
میكرد، میگفت: من دوباره میخواهم بروم. عجیب عاشق جبهه بود.
مدتها رفت جبهه. دفعه دوم هم رفت و آمد، ما به شوخی بهش میگفتیم
رضا شهید نشدی. تا اینكه رفت همین عكس آخریش را گرفت آمد. عكاسی
كه توی محل ما نبود، رفت زرند عكس گرفت. عكسهایش را ظاهر كرد،
آمد. عكسهایش را نشان خانواده داد. من بودم، خواهر بزرگم بود،
مادرم بود. این عكسش را گرفت توی دستش، این
هدیه عكس
را گرفت توی دستش گفت: این عكس من خیلی خوب است برای سر قبرم، من
این دفعهای كه میروم، شهید میشوم.
خلاصه رفت تا اینكه عملیات بیتالمقدس فتح خرمشهر بود، ایشان شهید
شد. كسانی كه همراه ایشان بودند، میگویند كه ایشان آرپیجیزن
بودند و روزهای قبلش یعنی چند روز قبل از عملیات، چند روز آنجا
بودند. خُب، ما گاه و گداری به همدیگر سفارش میكردیم، بچهها هر
آن ممكن است گلولهای بیاید، شهید بشویم، سعی كنید غسل شهادت
بكنید، با وضو باشید اینها. روزی كه ایشان شهید شده یعنی
شبی كه
شهید شده، روز قبلش ایشان خیلی سفارش میكرده، به همه میگفته:
بچهها غسل شهادت یادتان نرود، حتماً باید غسل شهادت بكنید. دائم
سفارش میكرد. حتی دو تا اخویمان كه با ایشان بودند، به آنها
سفارش میكرد سعی كنید با وضو باشید، غسل شهادت حتماً بكنید.
بعد تا ایشان توی مقدماتی فتح خرمشهر كه جزء خط شكنها بودند،
میروند و حالت سینهخیز داشتند میرفتند، بروند روی میدان مین كه
شكمش پاره شده بود و وقتی كه جنازهاش را آوردند، مشتش به حالت گره
كرده بود. والسلام علیكم و رحمها... و بركاته.
مصاحبه با پدر
شهید
به نام خدا من علی اکبر اسدی پدر
شهیدان حسن و عبدالرضا و حسین اسدی که یک پسرم هم به نام حبیب ا...
اسدی آزاده می باشد ،خانوک به دنیا آمده ام کارم کشاورزی است ذاکر
اهل بیت نیز می باشم. 7 فرزند داشتم که سه تای آنها شهید شد الان
دو پسرو دو دختر دارم.
عبدالرضا
که او با دو برادرش حسن و حسین که از او بزرگتر بودند وهر سه
علاقمند به جبهه بودند در تمام فعالیتها همراه بودند. در فعالیتهای
انقلابی از قبیل تظاهراتها و پخش اعلامیه ها شرکت داشتند هر سه در
اردویی که اطراف هجدک برگزار شده بود حضور داشتند که در این اردو
نزدیک بود حسن مجروح شود اما به لطف خدا جان سالم بدر برد. آنها
درکارهای انقلابی فعالیت می کردند تا این که جنگ شروع شد وتصمیم
گرفتند به جبهه بروند عبدالرضاسنش کم بود و او را به جبهه نمی
بردند سه مرتبه مراجعه کرد او را برگرداندند. آنقدر اصرار کرد تا
دفعه چهارم موافقت کردند خاطرم هست یک روز به من گفت پدر جان من می
خواهم به جبهه بروم گفتم فرزندم من حرفی ندارم ولی تورا نمی برند
گفت پدر جان من این دفعه برنمی گردم تا مجبور شوند مراببرند من سنم
کم است اما اندامم که خوب و قوی است و به درد جنگ می خورم آموزش هم
که در اردوها دیده ام من قابلیت جبهه رفتن را دارم آنقدر پشتکار
گرفت تا دفعه چهارمی که مراجعه کرده بود او را پذیرفتند و به اتفاق
دوبرادرش حسن وحسین به جبهه رفتند آنجا هم وقتی برای خط اول اسم می
خواندند وقتی به او می رسند می گویند عبدالرضا تو سنت کم است تو
بیرون بیا. او از صف بیرون می آید ولی پنهانی خود را به جمع خط
اولی ها می رساند و از آنجایی که اسمش جزءلیست خط اولی ها نبوده به
او پوتین نداده بودند رو به برادرش حسین می گوید ببین کفشهایم
مناسب خط اول نیست بعد برادرش حسین نزد فرمانده شان محمد
مختارآبادی که او هم شهید شده می رود و برایش لباس وپوتین می گیردو
آماده رفتن می شوند در این لحظه
عبدالرضامی گوید حسین شاید خدا
لطفی کرد و شهید شدیم بیا قبل از حمله غسل شهادت کنیم
بعد به اتفاق سایرین غسل شهادت می کنندبعد از گروه بندی
عبدالرضا کمک آرپی جی زن حمید عرب نژاد اکبر بود و حمید آرپی جی زن
که حمید در همین عملیات مفقود می شود عبدالرضاهم به شهادت می رسد
برادرش
حسین بعد
از اتمام حمله می بیند برادرش نیست به جستجو می پردازد اما اورا
نمی بیند بعد از مدتی ناامید می شود که صحنه کربلا در نظرش مجسم می
شود بیاد حضرت زینت(س) می افتد که به دنبال امام حسین (ع) می گشت
حسین به یاد بی بی زینب زمزمه می کند گلی گم کرده ام می جویم او را
به هر گل می رسم می بویم او را، گل من یک نشانی در بدن نشانی در
بدن داشت، یکی پیراهن کهنه به تن داشت در همین اوضاع و احوال
ماشینی که اجساد را جمع آوری می کند از راه می رسد و حسین را می
بیند که برادر عزیزش عبدالرضا در جمع شهدای ماشین است.
اینجا به ما خبر رسید در جبهه حمله
شده پسر بزرگم محمد به مخابرات رفت تا خبری کسب کند آنجا فهمیده
بود عبدالرضا به شهادت رسیده، محمد شب در حالی که گریه می کرد به
خانه آمد. به او گفتم: چطور شده چرا گریانی؟محمد
گفت: نمی دانم شاید عبدالرضا شهید شده باشد. گفتم این که ناراحتی
ندارد، پسرم فدای امام حسین(ع) شده، ما باید راضی به رضای خداوند
باشیم. هر چه او بخواهد، غم نخور مگر ما از امام حسین (ع) عزیزتر
شدیم که علی اکبرش را در راه خداوند هدیه کرد.
از زمانی که ما خبر شهادت او را شنیدیم 8 روز گذشت که
برادرش حسین با جنازه عبدالرضا به کرمان آمد و بعد به خانوک
آوردند، حسین گفت: عبدالرضا در عملیات فتح خرمشهر شهید شده.
یادم می آید عبدالرضا همیشه می
گفت: مگر من به جبهه بروم تا خرمشهر آزاد شود، اصلا تا من نروم
خرمشهر آزاد نمی شود.
همین طور هم شد، همان شب که عملیات بود خرمشهر هم آزاد شد.
ولی پسر عزیزم زنده نماند تا آرزویش را به چشم خود ببیند. خیلی با
تقوا بود، صوت قرآنش آنقدر دلنشین بود که من آرزو داشتم صدایش را
ضبط کنم ولی او به خاطر شرمی که داشت در مقابل من حاضر به ضبط
صدایش نشد و با امروز و فردا کردن فرصت از دست رفت. مثل این که من
سعادت نداشتم صدای دلنشین عزیزم را به عنوان یادگار داشته باشم، در
نمازهای جماعت هم تکبیر گوی مسجد بود، حسن هم تکبیر می گفت هر دوی
آنها به امام حسین علاقه داشتند تا این که به آرزویشان شهادت
رسیدند، ماهم سعی کردیم گریه نکنیم و راضی به رضای خداوند باشیم،
یادم می آید موقع تشییع جنازه شان
من آنقدر صبور بودم که مردم متعجب شده بودند من خوشحال هم بودم از
این که چنین هدیه ناقابلی داشتم که در راه خداوند بدهم.
مصاحبه با مادر
شهید
من حوری
النساء عرب نژاد مادر شهیدان عبدالرضا اسدی و حسن وحسین اسدی هستم.
خانوک به دنیا امدم، سواد خواندن دارم اما نوشتن نه، قرآن می
خوانم، خانه دار هستم، عبدالرضا از حسن کوچکتر است ولی زودتر از او
شهید شده.
عبدالرضا
از همان اول خیلی خوب و باتقوا بود هنوز نماز بر او واجب نشده بود
که نماز می خواند، از همان کودکی در کارهای انقلابی شرکت داشت. می
گفت: شما اعلامیه بیاورید پخش کردن با من، شبها تا نیمه اعلامیه
پخش می کرد یک دفعه نزدیک بود دستگیر شود که فرار کرد وگرنه کشته
می شد.
من در
تمام مجالس روضه خوانی شرکت می کردم حسن و عبدالرضا و بقیه را هم
همراه خودم می بردم، حتی
زمانی که شیر می خوردند، وقتی
مصیبت امام حسین(ع) خوانده می شود من با خود می گفتم: ای کاش بچه
های من آن روز در کربلا بودند و امام حسین را یاری کرده و در راه
او شهید می شدند همیشه اشکی که در راه امام حسین میریختم با شیری
که فرزندانم می خوردند یکی می شد، آنها به عشق اهل بیت تغذیه می
شدند. وقتی هم
که عبدالرضا شهید شد از آنجایی که سنش کم شد 15یا 16 سال داشت،
گفتم پسرم کبیر نشده بود شاید شهادتش قبول نباشد تا این که حسن هم
در سن 20 سالگی شهید شد و من اطمینان خاطر حاصل کردم و گفتم این
دفعه خدا می پذیرد. امیدوارم که امام حسین هم این هدیه ها را قبول
فرماید.
یادم می
آید وقتی عبدالرضا می خواست برود جبهه او را نمی بردند، می گفتند
تو بچه ای، عبدالرضا به خانه آمد و گفت پدر من می خواهم بروم جبهه،
پدرش می گفت تو سنت کم است، نمی توانی بروی. عبدالرضا گفت: سنم کم
است ولی قیافه ام که خوب است تیراندازی هم که یاد دارم، یعنی من یک
گونی خاک هم نمی توانم برای سنگرسازی جابه جا کنم تا رزمنده ای در
پناه آن بجنگد. پدرش گفت اگر نظرت این است که برو، عبدالرضا که کسب
اجازه کرد رفت برای ثبت نام. در این خصوص سیدابراهیم مسئول ثبت نام
جبهه در خانوک می گوید:
عبدالرضا برای ثبت نام آمده بود.
به او گفتم تو سنت کم است، ثبت نامت نمی کنم عبدالرضا رفت گوشه ای
نشست و سرش را مدتی روی دستهایش گذاشته بود، نزدیک رفته سرش را
بالا گرفتم، دیدم از بس که گریه کرده زمین جلوی پایش گل شده،
دستی به صورتش کشیدم، گفتم: عبدالرضا غصه نخور ثبت نامت می کنم.
بعد از ثبت نام عازم جبهه شد بعداز این واقعه دوبار به اتفاق حسن
به جبهه رفت، یک روز عبدالرضا و حسن آمدند مرخصی، شب در زدند در را
باز کردم با دیدن آنها از خوشحالی سجده شکر به جا آوردم، آنها
نگاهی به هم کرده و خندیدند،
حسن گفت
مادر اشتباه نکن، اگر روزی بین دو تابوت قرار گرفتی و سجده شکر
کردی آن وقت ارزش دارد. چند روز بعد هر دو روی خانه استراحت می
کردند من برای مزاح به عبدالرضا گفتم، عزیزم عبدالرضا فکری به حال
خودت بکن توکه از حسن بزرگتر شدی خندید وگفت این که غصه ندارد وقتی
شهید شدیم برای من تابوت بزرگتری می سازند برای حسن کوچکتر.
حسن و
عبدالرضا در پادگان قدس کرمان آموزش دیدند، چند دفعه به دیدن آنها
رفتم، اولین باری رفتم حسن با تبسم همیشگی گفت: ما هر جا برویم تو
می آیی سراغمان عبدالرضا سه مرحله و هرمرحله سه ماه به جبهه رفته
که پسر دومم حسین همراه او بوده و می گوید: وقتی می خواستیم به خط
اول برویم فرمانده مان محمد مختارآبادی گفت: عبدالرضا تو صغیر
هستی، ما تو را خط اول نمی بریم. عبدالرضا باالتماس و گریه می گفت:
من بدنی قوی دارم، مرا ببرید آنقدر اصرار کرد تا فرمانده راضی شد.
وقتی می خواستیم برویم خط عبدالرضا به من گفت: حسین بیا برویم غسل
شهادت کنیم شاید خدا خواست و شهید شدیم بعد با تعدادی از بچه ها
غسل شهادت کردیم نماز شب خواندیم و روانه خط اول شدیم عبدالرضا هم
همان شب شهید می شود و فردای آن روز حسین او را پیدا می کند. در
منطقه کوشک شهید شده (نحوه شهادت) فکر کنم به مین برخورد کرده درست
نمی دانم ولی از ناحیه شکم صدمه دیده بود به من گفته اند حمید عرب
نژاد اکبر که الان مفقود است تیربارچی و عبدالرضا کمکی او.
آخرین
دفعه ای که به مرخصی آْمده بود من مشهدبودم . می گویند رفته رفته
سری به مدرسه شان بزند و در راه بازگشت یک نفر به اومی گوید شما
مدرسه را رها کرده اید تا به جبهه بروید وکنسرو بخورید، شمابرای
جنگ نمی روید. حالا این حرف شوخی بوده یا جدی خیلی عبدالرضا را
ناراحت می کند.خواهرش فاطمه میگوید:دیدم عبدالرضا با چشمانی اشکبار
به خانه آمد ،با عصبانیت کتابش رابه زمین کوبید وگفت : مردم تا کی
می خواهنددرخواب باشند، کی میخواهند حقایق را بفهمند وازخواب غفلت
بیدار شوند ،مگر ما کمبودی داریم ما غذا نمیخواهیم، اسلام را
میخواهیم ، اگر مسئله رفاه و شکم باشد که درجبهه سختی بیشتر است،
اگر مارفاه طلب بودیم در خانه مان می ماندیم چه لزومی داشت به جبهه
برویم خلاصه خیلی ناراحت بوده فاطمه اورا دلداری میدهد بعد هم برای
چندمین بار به جبهه میرود. و به خواهرش می گوید از طرف من از مادر
خداحافظی کن،عبدالرضا تا وقتی جبهه بود زیادنامه نمی داد ،تا وقتی
هم که اینجامرخصی بوددرکارها پدرش کمک میکرد، گاهی درمدت مرخصی
ادامه تحصیل هم میداد.خیلی فعال بود درحق ما هیچ گونه کوتاهی نکرد.
از نظر
اخلاقی خیلی با ایمان وخوب بود هرگز از نماز غافل نمیشد ،هنوز
روزه بر او واجب نبود که میگرفت، خوراک وپوشاکش هم خیلی ساده بود.
به کارهای
مربوط به برق علاقه داشت به رشته الکترونیک هنوز اینجا برق نبود که
با وصل کردن چند قوه قلمی با سیم برایمان لامپ درست میکرد.
ما در
خانه زیاد با مشکلی رو به رو نبودیم اگر گاهی هم مسئله ای بود مطرح
میکردند ما هم تا حد توان برایشان رفع می کردیم اگر هم نمی
توانستیم گله ای نداشتند.
من
درموردآنها راضی به خواست خداوند بودم، هر چه او می خواست بعد ازآن
میخواستم بچه های سر به راهی باشند عاقبت بخیر شوندو همانگونه که
خودشان آرزو داشتند شد من هم راضیم. برای همسایگان کار میکردند همه
ازآنها راضی هستند شخصیت سیاسی مورد علاقه شهید هم عبدالرضا و هم
حسن هر دو به امام خمینی(ره) علاقه داشتند یادم هست حسن رفته بود
تهران برای دیدار امام که مصادف شد با شهادت جانگداز بهشتی وحسن هم
در مراسم مربوطه شرکت کرد و بعد ملاقات امام لغو شد وحسن برگشت
خانوک .
آنها از
همان کودکی که نام امام را شنیدند با اینکه بچه بودند به امام
علاقمند شدند ودوست داشتند به او خدمت کنند پسر برادرم شهید
عبدالله عرب نژاد اعلامیه ونوار به خانه مان می آورد وبچه ها شبانه
پخش می کردند. در اینگونه کارها خیلی جدیت داشتند.
در خصوص
امانتداری آنها بگویید عبدالرضا خیلی پاک وصاف بود، هرگز در امانتی
خیانت نکرد ومورد اعتماد من بود حسن هم مثل اوبود. درموردازدواج
آنها هیچ کدامشان ازدواج نکردند حتی در این مورد با من حرفی هم
نزدند. خوب هر دوی آنها خیلی پاکدامن وفعال بودندحسن خیلی پاکدامن
و از جان گذشته بود بیشتر به فکر مردم بود در جبهه هم همین طور
بوده.
بچه ها
زیاد اهل کار خطا نبودند.فقط یادم می آید یک روز خواهرش نشسته بود
عبدالرضاخواست شوخی کند دستش را طوری حرکت داد که او بترسد، انگشتش
به صورت خواهرش خورد وکمی خراشیده بود. فاطمه هم با شوخی گفت وای
عبدالرضا ببین صورتم زخمی شده تو باید به من دیه بدهی گفت چندبدهم
فاطمه گفت خوب از جایی زخم شود باید طلا بدهی .ازسکه عبدالرضا دل
نازک بود گریه شد وگفت من که عمدا اینکار را نکردم حالا راضی نیست
که دیه نداشته باشد، فاطمه گفت غصه نخور اولا که شوخی بود بعد اگر
من راضی باشم دیه نمیخواهد عبدالرضا گفت هر کار بگویی میکنم تا
ازمن راضی شوی وعفوم کنی فاطمه گفت این خراش به دیه نمی رسد من با
تو شوخی کردم
با یک
حالت وقار ومظلومیتی نزدمن می آمد و با شرم خاصی می گفت مثلا فلان
چیز را احتیاج دارم، ما اگر می توانستیم برای او رفع میکردم اگر
نمیتوانستیم به زبان خودش می گفتیم امکانش نیست.
هر دوی
آنها به خواهر بزرگشان فاطمه علاقه داشتند تمام حرفهایشان را به او
می گفتند یادم هست وقتی می خواستند جبهه بروند من پول وخشکبار(
ختمی، کشک و..) درساکشان گذاشتم میگفتند اگر ممکن است بیشتر
بگذارید به بقیه هم بدهیم چون دوست دارند.
هر دو
وصیت نامه دارند.برای برادرش حسین که درسپاه بود وصیت کرده که
سنگرمرا خالی نگذاری و به نبردادامه دهید به خواهرش نوشته خواهرم
حجاب تو از خون من کوبنده تر است برای برادر بزرگش که کار گر ذوب
آهن بود وصیت کرده برادر از سنگر کار غافل نشود وخدمت کن.خواهرانم
زینب گونه و صابر باشید که زینب در روز عاشورا داغ 72 تن از یارانش
را دید وصبر کرد حتی خم به ابرو نیاورد ودرمقابل یزید ملعون چنان
خطبه پرشوری خواند که یزیدیان را رسوا کرد، باری ای دوستانم دنیا
را رها کنید وتوشه ای برای آخرت بیندوزید که اسلام به یاری شما
نیاز دارد.
روزی که
رادیو اعلام کرد خرمشهر فتح شده من خیلی خوشحال شدم و از طرفی هم
دلهره عجیبی داشتم شب برادر بزرگ عبدالرضا به مخابرات رفت تا خبری
بگیرد که یک نفر گفته بود عبدالرضا شهید شده من توی خانه بودم پدرش
با حالتی غمگین به خانه آمد سوال کردم چرا این قدر غمگینی؟ اشک
چشمانش را پر کرد وگفت عبدالرضا شهید شده وبعد از این خبر هشت روز
گذشت که جنازه او را آوردند فکر کنم سال 1361 بودکه این طور شد
تشییع جنازه از روز اطلاع ما از شهادت او تا آوردنش هشت روز طول
کشید که دراین مدت ما کارهای مربوطه را انجام دادیم تشیع از کرمان
بود که آنجا آقای جعفری نماز شهدا را خواند پسرم حسین هم سخنرانی
کرد و بعد حرکت کردیم شهید محمد مختارآبادی را به زنگی آباد
رساندیم و عبدالرضا را به خانوک آمدیم ودفن کردیم .
من خیلی
ناراحت بودم اما سعی میکردم صبورباشم چون که عبدالرضا اینگونه
وصیتکرده بود همرزمانش که یکی ازآنها حسین پسرم بوده چیزی به من
نگفته اند حمید عرب نژاد همراهی او هم که مفقود شده شهادت او راکسی
ندیده ولی حسین بدن او را پیدا کرده و به عقب خط آورده ،یک
روز من به او گفتم ما اینجا راحت زندگی میکنیم ودر رفاهیم شما آنجا
در چه حالید وچکار میکنید؟ عبدالرضا به شوخی گفت: آنجا همه چیز هست
چلوترکش، چلورگبار،
یکدفعه حسن گفت رضا نگو مادرناراحت میشود یادم می آید به
عبدالرضا می گفتم این دفعه نرو جبهه میگفت اگر من نروم سرنوشت
اسلام چه میشود؟اصلان تامن نروم خرمشهر آزاد نمی شود.همین طور هم
شد عبدالرضا در عملیات فتح خرمشهر شرکت کرد خرمشهر آزادشد درحالی
که پسرعزیزم در همین عملیات شهید شده بود پسرم فدای خرمشهر عزیزش
شد.
اخلاق
عبدالرضا: عبدالرضا خیلی مظلوم بود در حرفهای دسته جمعی بیشتر گوش
میداد و اگر هم گاهی صحبتی میکرد خیلی سنجیده ومفید میگفت من هر
وقت یاد او می افتم منقلب میشوم ولی سعی می کنم صبور باشم
مصاحبه با خواهر
شهید
او سه سال
از حسن کوچکتر بود اما زودتر از حسن به شهادت رسید. او هم مانند
حسن وجود مبارکی داشت.
او را به احترام امام رضا(ع)
عبدالرضا گذاشتیم چون ما خانواده مستضعفی بودیم و مادرم هنوز به
زیارت امام رضا(ع) نرفته بود. نذر کرد که نام فرزندش را عبدالرضا
گذارد شاید امام (ع) لطفی نموده و زیارتش را قسمت مادر نماید.
و او که به دنیا آمد. سه ماهه که
شد مادرم به زیارت امام رضا(ع) رفت.
آن وقت آمد و رفت به مشهد مثل حالا نبود و می بایست مدتها
صبر کنند تا مسافر جمع شده و بعد ماشین تکمیل باشد تا به زیارت
بروند زمان رفتن که نزدیک شد حسن که سه ساله بود تب حصبه گرفته و
سخت بیمار شد. مادرم نمی توانست برود مسافران همگی منتظر او بودند
که به جمعشان بپیوندند و حرکت کنند. مادرم گفت یا امام رضا(ع) اگر
مرا طلبیدی خودت فرزندم را شفا بده تا من به سویت حرکت کنم. بعد از
این دعای مادر حسن که سه روز چشمهایش را باز نمی کرد، چشم گشوده و
گفت: من ماست می خواهم. به او ماست دادیم و حالش بهتر شد بعد مادر
او را همراه خود برداشت و به مشهد رفت. وقتی برگشتند حسن می گفت
توی خانه امام رضا(ع) خیلی آدم بود. من آنجا را بوسیدم. و زیارت
کردم. خلاصه به برکت عبدالرضا مادر به مشهد رفت.
او تا
پایان سوم راهنمایی را در خانوک خواند و بعد ترک تحصیل کرد.
همیشه از
نقاشی هایش مشخص بود که به هنرمندی علاقمند است و صنعت گری را دوست
دارد. خط خیلی خوبی هم داشت. تابلو می نوشت و نگه می داشت. خیلی
خجالتی و سر به زیر بود. زیاد صحبت نمی کرد و اگر حرفی می زد خیلی
سنجیده و ارزشمند می گفت.
اهل نماز و مسجد بود. اگر کسی
علاقمند به مسجد نبود اول آنها را جذب می کرد بعد همراه خود آنها
را به مسجد می برد و نماز و قران یادشان می داد.
انها تمام
لحظاتشان خاطره بود ولی ذهن ما لایق آن نبود که یادمان باشد. یک
دفعه با هم شوخی می کردیم که ناخودآگاه انگشت او به چهره ام خورده
و کمی زخم شد. من به شوخی گفتم: تو باید به من دیه بدهی. از خانه
بیرون رفته بعد از مدتی با ناراحتی برگشت. گفتم چطوری ؟ گفت من چه
باید دیه بدهم؟ گفتم : طلا. گفت من از کجا بیاورم. گفتم نمی دانم.
گفت: هیچ راه دیگری غیر از دیه دادن نیست که تو از من راضی شوی؟
گفتم چرا هست اگر هر چه من گفتم گوش کنی طلا نمی خواهم. گفت هر چه
تو بگویی قبول دارم تا از من راضی باشی. گفتم: من با تو شوخی کردم.
او خیلی پرهیزگار بود.
وقتی بچه
بود با قوطی کمپوت تلفن درست کرده بود و با خانه همسایه صحبت می
کرد. و خیلی به این کارها علاقه داشت. در نامه هایش ما را به صبر و
حفظ حجاب دعوت می کرد.
همیشه می نوشت امام (ره) را دعا
کنید و مواظب نیرنگهای منافقان باشید.
به گفته همرزمانش خیلی به بچه ها
روحیه می داده. شهید عبدالحسین عرب نژاد بعد از شهادت عبدالرضا به
خانه مان آمده و به مادرم گفت: خاله جان من دیگر اینجا نمی مانم،
بعد از عبدالرضا نمی توانم اینجا بمانم به جبهه می روم تا من همه
به مقام او برسم.
یکدفعه
هم عبدالحسین تعریف می کرد که من ناراحت بودم عبدالرضا پیش من آمد
و با من شوخی می کرد، آن قدر با من حرف زد تا من خوشحال شدم.
حسین برادرم همرزم او بود و تعریف می کرد که وقت رفتن به خط اول،
اعلام کردند رزمندگانی که دانش آموز بوده اند از صف بیرون آیند چون
آنها را به خط نمی بریم عبدالرضا از صف بیرون نمی آید بعد به او می
گویند تو بیرون بیا. می گوید: اصلا قیافه من به دانش آموز می خورد؟
من دانش آموز نیستم. و به هر صورت که بوده در جمع رزمندگان خط اول
می ماند که به عملیات برود بعد به برادرش حسین می گوید من لباس رزم
ندارم و حسین برایش نزد فرمانده شان محمد مختار آبادی رفته و برایش
پوتین و لباس می گیرد. بعد عبدالرضا غسل می کند. حسین می گوید:
داری چکار می کنی؟ او جواب میدهد: حسودیت بشود من دارم غسل شهادت
می کنم. حسین می گوید حالا ببینم فردا چه می شود. صبح در عملیات
شرکت می کنند. حسین در بین عملیات او را دیده و می گوید چیزی نمی
خواهی؟ می گوید نه فقط از اینجا که رفتی سلام مرا به امام (ره) به
مادر و به بقیه برسان. حسین می گوید این حرفها چیست؟ می گوید شاید
من شهید شوم. و بعد از یکدیگر جدا می شوند و عملیات که به پایان می
رسد روز بعد دنبال او می گرد ولی او را نمی بیند. بین جنازه ها
نگاه می کند او را نمی بیند
و به گفته
حمید عربنژاد همرزم او، تیر به قلب عبدالرضا خورده بود. وقتی هم او
را آوردند دستش روی سینه اش بود، حمیده عربنژاد همه در حال حاضر
مفقود است.
عصر بود،
ما لباس شسته و خسته بودیم. برادرانم هر همه محمد، حسین، عبدالرضا
و حسن جبهه بودند. مادرم گفت خسته ایم چه درست کنیم. گفتم تخم مرغ
ساده ای درست کرده و میخوریم. هنوز داشتم بلند می شدم که غذا درست
کنم، پدرم وارد خانه شده و گفت می خواهم چند تا گوسفند بگیرم.
مادرم گفت : مگر خبری شده؟ گفت: نه چیزی نیست. مادرم گفت نه حتما
اتفاقی افتاده و یکی از بچه ها طوری شده. پدر جواب داد بله
عبدالرضا. مادرم با ناراحتی روی زمین نشسته و بعد از مدتی بلند شد
و دستها را به سوی آسمان بلند کرده و گفت: خدایا شکر، این قربانی
را از ما قبول فرما و امام (ره) را برای ما نگه دار.
خدایا بچه
هایم همه فدای امام(ره) تو او را نگه دار. گفتم مادر چطور شدی؟
گفت: انگار دستی روی قلبم گذاشته شد و مرا آرامش بخشید. ما همان
روزی که عملیات آزادی خرمشهر شده بود. من و مادرم توی تکیه
ابوالفضل (ع) گندم برای جبهه پاک می کردیم که یکدفعه صدای مارش
پیروزی بلند شد مادرم گفت خدا را شکر خرمشهر آزاد شد. من مثل اینکه
الهامی به قلبم شده باشد گفتم مادر، ایا کدام یک از بچه های ما روی
خاک افتاده اند دوباره به خود آمده و گفتم: من از شدت خوشحالی این
حرف را زدم و منظور خاصی نداشتم. مادرم گفت: فرضا که شهید شده
باشند، بچه های ما هم چون بچه های مردم دیگر چه فرقی می کنند؟ بعد
به خانه آمده و نهار خوردیم. بعد از غذا من مدتی به خواب رفتم و
درخواب دیدم عبدالرضا به خانه آمده
بود در حالی که سرش اصلاح شده بود و از اطراف گوشهایش نور بیرون می
دهد. گفتم عبدالرضا آمدی؟ گفت:بله گفتم: حسن کجاست؟ گفت: او زخمی
شده و بعدا می آید. بعد من رویم را برگردانم و دیدم وسط اتاقمان
پارچه ای مشکی پهن کرده و دو شاخ سرو وسط آن گذاشته ایم.
من آن موقع احساس نکردم که تعبیر خواب چیست و بعدها فهمیدم
که دو سرو روی پارچه مشکی دو برادرم بودند که بعدا شهید شدند. و
فردا عصر خبر شهادت او را آوردند و یک هفته بعد هم جنازه اش رو
آوردند. حسین برادرم فکر می کرد که ما خبر نداریم و خجالت می کشید
به خانه بیاید چون با هم رفته بودند و حالا می بایست تنها به خانه
بیاید. بعد از چند روز که به خانه آمد ما به او گفتیم عبدالرضا
شهید شده؟ گفت: نه این حرفها را که گفته؟ نمی دانست که ما خبر
داریم بعد از اینکه او را آوردند از زرند به طرف خانوک تشییع و در
گلزار شهدا دفن شد.
او همه
کارش خاطره بود. او شانزده سال بیشتر نداشت حتی شانزده سال هم
نداشت. وقتی شهید شد فقط سه ماه از به تکلیف رسیدن او می گذشت. چند
مرتبه فکر کنم که سه دفعه بود رفت. یکدفعه که به مرخصی آمده بود.
شب نشینی بچه برادر بزرگم بود. ما
خانه برادر بودیم عبدالرضا هم آمد. آنجا به نماز ایستاده بود یکی
از بچه های فامیل جلوی او رفته و شروع به اداء در آوردن نمود که او
را بخنداند، هر چه تلاش کرد عبدالرضا متوجه کارهای او نشد. و حواسش
فقط به نمازش بود.
عبدالرضا
به خانه برگشت. وقتی ما به خانه آمدیم. دیدیم تخم مرغ پخته و شام
خورده و بعد خوابیده بود. برای مثال بعد از شهادت او من خودم حاضر
به ازدواج با یک جانباز شدم. دیگر اینکه برادر کوچکم حبیب ا.... به
خاطر او به جبهه رفت و اسیر شد.
مصاحبهای داریم با همرزم
شهید
بسما... الرحمن الرحیم. الحمدالله
الذی ما هَدانا لهذا و ما كُنّا لِنَهتَدیَ لَوْلا اَنْ هذان ....
اینجانب علی اسدی از همكلاسیهای عبدالرضا اسدی بودم كه در دو
مرحله با هم به جبهه اعزام شده و همرزم بودیم.
از زمان طفولیت یعنی از كلاس اول دبستان تا كلاس دوم راهنمایی كه
با هم بودیم.
شهید عبدالرضا اسدی یكی از شهدای خوب منطقه كرمان میباشد. در
كارهایش مرد عمل بود، نه اینكه تئوری و یا اینكه چیزی روی كاغذ
آورد. به هرچه كه اشاره میكرد، عملاً خوب انجام میداد. اول
خودسازی میكرد بعد به دیگران توصیه مینمود.
خیلی بچة آرامی بود و با بچهها میجوشید. از آنجایی كه پدر و
مادرش از خانواده مذهبی خوبی بودند، عبدالرضا هم روحیه مذهبی داشته
و بچهها را هم نصیحت میكرد كه به مسجد رفته و به نماز و قرآن و
عبادت اهمیت دهند. خودش در این زمینهها نمونه و اول بود.
از زمانی كه جبهه و جنگ شروع شد و ما در مرحله آموزش با هم بودیم و
بعد به اهواز رفتیم. او روی نماز شب خیلی تأكید داشت و همانطور كه
گفتم اول خودش عمل میكرد و بعد به دیگران توصیه میكرد. به
نمازهای یومیه هم اهمیت زیاد میداد.
عبدالرضا یك سلیقه بخصوصی داشت. توی دوست گرفتن هم خیلی جدی بود كه
دوستش كه باشد و چگونه فردی باشد. دوستانی میگرفت كه با روحیهاش
سازگار باشند.
نمیشود گفت كه از یك قشر بخصوصی بدش میآمد. تا میتوانست با
بچهها می جوشید تا آنها را توی راه آورد ولی خب، خیلیها هم بودند
كه با افرادی مثل عبدالرضا نمیجوشیدند.
وا... زمان انقلاب ما بچه بودیم ولی با این حال در تمام فعالیتها
ما شركت داشتیم. در تمام تظاهراتها شركت میكردیم. برای تظاهرات
به كرمان هم میرفتیم. یكدفعه چهارراه بهار خانمی از خانه بیرون
آمده و به امام (ره) و انقلاب فحش میداد. ما بالای ماشین بودیم.
عبدالرضا خود را از بالای ماشین پایین انداخت، ماشین ایستاد.
بچهها به خانه آن زن رفتند و بعد او با پدرش نزد ما آمده و
عذرخواهی كرد.
وقتهای فراقت خود را در كارهای مربوط به برق و درست كردن وسایل
برقی میگذراند. بالآخره یك اختراعی از خود بوجود میآورد و
هیچ وقت بیكار نمینشست. توی جبهه هم گونیها را پُر كرده و سنگر
درست میكرد.
ما یكدفعه توی اهواز با هم بودیم. به من گفت: علی من خوابی برایت
دیدهام. گفتم: تعریف كن.
گفت: در خواب دیدم كه تو جایی گیر كردی و بعد از شش هفت ماه آمده
بودی و بچهها هم دورت جمع بودند. خیلی هم تأكید داشت كه برویم و
آن را تعبیر كنیم. ما توی این خیال نبودیم كه خواب چیست و
نمیدانستم كه در آینده اسیر میشویم ولی عبدالرضا میگفت: من به
خوابهایم یقین دارم.
من اهمیت ندادم تا اینكه شب عملیات شد و توی مهران من تركش خوردم و
پایم زخمی شد. بعد وقتی به زمین افتادم یكدفعه گودال و خواب
عبدالرضا به ذهنم آمد كه در آن لحظه میگفتم طبق خواب عبدالرضا من
اینجا زخمی شده و توی گودالم، حالا معلوم نیست شش ماه شود یا
بیشتر. من اینطوری خواب را تعبیر میكردم و هرگز فكر نمیكردم كه
اسیر میشوم و تعبیر خواب او اسارت من است. وقتی كه اسیر شدم، به
حساب خواب عبدالرضا میگفتم من شش ماه دیگر آزاد میشوم كه خُب،
تعبیر خواب به سال بود و من هفت سال بعد از آن از اسارت آزاد شدم.
اهل كتاب و روزنامه و اطلاعات روز بود و میدانست كه در چه اوضاعی
به سر میبرد و چگونه باید خود را با مسائل وفق بدهد و با مسائل
سیاسی چگونه برخورد كند.
تا جایی كه میتوانست به دیگران كمك میكرد و راهحلی پیدا میكرد.
یكدفعه با هم برای خط غذا میبردیم و به علت بارش باران، رفتن
خیلی سخت بود. ما غذا و كنسرو را توی كولهپشتی میبردیم. او علاوه
بر بردن كولهبار خودش، به كمك بچههای ضعیفتری میرفت. كلاً
در جبهه كمك حالِ همة بچهها بود و تا میتوانست سختی را از دوش
دیگران برمیداشت و هرگز از زیر كار درنمیرفت.
از زمانی كه جنگ و جبهه شروع شد، همیشه آرزو داشت كه به شهادت برسد
و به آرزویش هم رسید.
به افراد مافوق احترام میگذاشت حتی پایینتر از خود و بچههای
كوچكتر را هم احترام متقابل میگذاشت. حتی
گاهی اوقات شبها لباسهای بچهها را میشست. حتی یك دفعه توی
دزفول توی یك خانه تیمی كه گرفته بودیم، با هم بودیم. او لباسهای
بچهها را میشست و كفشهای آنها را واكس میزد. توی این مسائل
برای بچهها الگو بود.
همه او را میشناختند و از آنجایی كه مرد عمل بود، او را دوست
داشتند و محبت دیگران به او قلبی بود و ظاهری نبود.
زمانی كه ما توی راهنمایی تحصیل میكردیم، اعلام كردند كه به نیروی
بسیجی در جبهه نیاز است. من و عبدالرضا ثبتنام كرده و در پادگان
قدس كرمان یك ماه و نیم آموزش دیدیم. بعد ما را به مدت یك ماه به
پادگان بهشتی اهواز فرستادند. بعد تقسیم شده و یكسری به كرخه و
عدهای هم شهدای دزفول. ما یكسری از بچههای سپاه كرمان بودیم كه
به خاطر نداشتن فرمانده تقسیم میشدیم و گروه جداگانهای برای خود
نداشتیم. عبدالرضا و من با هم بودیم تا شب عملیات شد، البته عملیات
لو رفته و به تأخیر افتاد. عبدالرضا سمت نگهبانی خاكریز را داشت.
بعد خبر آوردند كه تیر خورده، من دیگر نمیدانم به بیمارستان رسید
یا نه. بچهها او را به عقب خود انتقال دادند و من متأسفانه لحظه
تیر خوردن كنار او نبودم كه بتوانم واقعه را شرح دهم.
آخرین حرفها همین آرزوی شهادت برای خودش و توصیه بچهها به نماز
بود كه حتماً به وقت نماز بخوانند.
سه ساعت بعد از شهادت او تمام بچههای خط خبردار شدند و تا ما
برگشتیم كه او را ببینیم، گفتند كه او را به عقب خط بردهاند.
خُب، من خودم نیز رزمنده بودم و آرزوی شهادت داشتم ولی وقتی شهید
شده بود از یك طرف خوشحال بودم كه به آرزوی خود رسیده، از طرفی هم
ناراحت بودم كه خودم لیاقت شهادت نیافتم.