شهید
علیرضا عربنژاد
فرزند محمد در سال 1343 در شهر دارالعباده خانوک به دنیا آمد
وهمچنین در سال 8/8/1360در آبادان به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

مصاحبه با مادر
شهید
من ربابه ذوالفقاری مادر شهید علیرضا عربنژاد هستم و در روستای
قوامآباد بدنیا آمدم. شهید فرزند دومم بود. 10 بچه داشتم، الآن
هفت بچه دارم. همین یك شهید را دادیم. شغلم خانهداری است. پیش از
تولد شهید و موقع تولدش قالی میبافتم.
امكانات آن روزها خیلی كم بود، مثل برق و آب لولهكشی نبود و
زندگی خیلی سخت میگذشت. بعداً كه انقلاب شد و امام آمد، خُب،
دیگر زندگیها بهتر شد.
ما از همان روزی كه بچهها بدنیا آمدند، زندگیمان بهتر شد.
میرفتیم زیارت و كمكم بهبود پیدا كردیم. علیرضا هم همین خانوك
بدنیا آمد.
هر جا روضهای بود، شركت میكردیم. خودمان شبهای جمعه دعای كمیل
داشتیم و ماه محرم و رمضان مراسم مذهبی را شركت میكردیم و علیرضا
هم شركت میكرد. ما از اول انقلاب كه امام آمدند، همش رادیو گوش
میدادیم. وقتی قبل از آمدنش ما اعلامیههای ایشان را میدیدیم،
آنها را میخواندیم.
قبل از رفتن به دبستان خیلی بچة ساكت و خوبی بود. ما هرجا كه
میرفتیم مثلاً زیارت، همه میگفتند چقدر بچه خوبی است و یا اگر
میرفتیم جایی مهمانی. وقتی هم كه 6 ساله بود،رفت مدرسه و تا كلاس
ششم خیلی خوب بود. نام مدرسهاش را الآن یادم نیست.
هر وقت كار خطایی انجام میداد و من دعوایش میكردم، اصلاً حرف
نمیزد و ساكت میماند. هنگامیكه من از عصبانیت خلاص میشدم و
آرام میگرفتم، دوباره شروع میكرد به خندیدن.
علیرضا خیلی بچه صرفهجویی بود. هیچوقت لباس یا چیز اضافی از ما
نمیخواست. هرجور غذایی بود، میخورد. هر جور لباسی بود، میپوشید.
علیرضا به پسرعمویش كه شهید شده، علاقه زیادی داشت و با همان هم
خیلی دوست و صمیمی بود.
آرزویم این بود كه بزرگ شود، درس بخواند و زندگی تشكیل دهد.
خودش هم خیلی علاقه به كار داشت و زود هم كاری را یاد میگرفت و در
كارهای دینی هم با پسر عمویش شركت میكرد. در ماه رمضان هم صبحهای
زود در كلاس درس شركت میكرد. یكدفعه روحانی مسجد گفته بود من پنج
شاگرد میخواهم كه درس امروز را فردا از حفظ بگوید كه یكی از آنها
همین علیرضا بود. هرچه كه امروز میگفت روحانی، علیرضا باید صبح
جواب میداد و خیلی هم خوشحال بود. علیرضا به ورزش هم علاقة زیادی
داشت و با علی اسدی، مهدی عربنژاد و مهدی اسدی كه شهید شدهاند،
میرفتند عصرها بازی.
خیلی خیلی خوب بود. معلمان و دوستانش هم از دستش راضی بودند. ترك
تحصیل هم نكرد، تا سوم راهنمایی اینجا خواند بعدش رفت كرمان. فقط
یكی از معلمانش را یادم است كه خانم امامی بود و چهار تا از
دوستانش شهید شدهاند، یكی مهدی عربنژاد علی- علی اسدی حاج
ابراهیم- مهدی اسدی محمد- عباس عربنژاد علی كه شهید شدهاند و
دوستانش كه زندهاند، یكی مهدی مؤمنی، یكی رضا عربنژاد علی، دیگر
یادم نیست. نام مدرسه راهنماییاش را یادم نیست فقط یادم است كه
معلمانش از دستش راضی بودند و دبیرستان كرمان رفت مدرسة سعادت و
رشته برق بود و یك سال آنجا درس خواند. كرمان صبحها میرفت مدرسه
و بعدازظهرها در مغازة یكی از اقواممان بنام محمدعلی عربنژاد
كارمیكرد. بعد از یك سال گفت من میخواهم بروم جبهه. وضع درسیاش
در دبیرستان هم خوب بود و حتی از دورة راهنمایی بهتر شده بود. برای
سال دوم هم ثبتنام كرده بود اما دیگر رفت جبهه.
علیرضا به امام خیلی علاقه داشت. اعلامیههای امام را میكرد توی
پیراهنش و میانداخت داخل خانههای مردم. علیرضا 17 سال بیشتر
نداشت و سربازی هم نرفت. به عنوان بسیجی و از طرف سپاه رفت جبهه.
هر كاری كه میخواست با ما مشورت میكرد مثلاً در مورد پخش كردن
اعلامیهها با من در میان میگذاشت و بعضیها را هم میداد به من
پخش كنم. در خانه با من صمیمیتر و مهربانتر بود و در خانه از
خودم و دخترم فاطمه بیشتر تأثیر میگرفت.
فرقش با بقیه همین ساكتی و آرامیاش بود.
علیرضا از همان بچگی خوب بود و بعد كه اعلامیهها و سخنان امام را
گوش میداد، دیگر خیلی فرق كرد. همیشه مواظب بود، ببیند چه
كسی نواری میآورد یا خبری میآورد. وقتی هم كه گفت میخواهد برود
جبهه، من گفتم: بمان و دَرست را بخوان، گفت: نه،ما چند نفری
هستیم، میخواهیم با هم برویم. اگر خدا خواست، درس هم میخوانیم.
بعد از چند روزی برگشت و گفت: میخواهیم 20 روز دیگر با بچهها
برویم. من فكر كردم، دیگر پشیمان شده و نمیرود ولی بعد از چند
روزی ما داشتیم نان میپختیم برای جبهه، آمد و گفت: میخواهم بروم
جبهه. شب قبلش هم كه سینهاش درد میكرد و خواب بود، من تا صبح به
او دارو میخوراندم. همینطور رفته و بعد از جبهه نامه نوشته بود
كه خوب شده است.
او با پسر عمویش به وسیلة نوار با فعالیت و تفكر امام آشنا شد. در
تظاهراتها هم شركت میكرد و از ما هم میخواست در تظاهراتها شركت
كنیم. وقتی كه علیرضا شهید شد، دوستش
مهدی اسدی خیلی ناراحت بود و یك شب خواب دیده بود كه علیرضا در یك
باغ است. مهدی از او پرسیده بود، آنجا چی داری؟ گفته بود: همه چیز.
بعد مهدی گفته بود: من هم میخواهم بیایم آنجا. مهدی اسدی این خواب
را برایم تعریف كرد و گفت: من شهید میشوم. هفت روز بعدش مهدی اسدی
هم شهید شد.
علیرضا خودش كار میكرد. اگر باباش روی صحرا كاری داشت، میرفت
كمكش و یا میرفت كمك افراد دیگر. یك روز گفتم: علیرضا چرا اینقدر
كار میكنی؟ گفت: من میخواهم كار كنم، پول بدهم به تو تا هیچوقت
جیبت خالی نباشد. باباش آن روزها كشاورز بود، الآن هم كشاورز است.
وقتی كرمان درس میخواند، یكدفعه حاج كریم عرب كه پدر نداشت، به
علیرضا گفته بود: من پدر ندارم، علیرضا هم گفته بود: من هم كه پدر
دارم، خیلی پولدار نیستم. بعد حاج كریم از او خواسته بود كه این
هفته علیرضا پنجشنبه یا جمعه نیاید خانوك و با هم بروند كار كنند
و علیرضا هم قبول كرده بود. پنجشنبه و جمعه یك نفر به آنها گفته
بود بیاید حوض مرا تمیز كنید و بعد از اتمام كار به هر كدام 35
تومان پول داده بود. آن روز این پولِ زیادی بود. هفته بعد كه
علیرضا آمد، خیلی خوشحال بود. علتش را پرسیدم و تعریف كرد. من از
او خواستم دیگر این كار را نكند و گفتم: من به اندازه كرمان رفتن
تو پول دارم ولی علیرضا جمعهها كه میآمد، هر كس هر كاری داشت،
میرفت كمكش و پول تهیه میكرد. در خانه هم خیلی كمك میكرد.
كرمان هم كه اتاق گرفته بود، هر كدام از اقوام كرمان كاری داشتند،
پیش اون میرفتند و او كار آنها را راه میانداخت و همان مقدار
غذایی كه داشت، برایشان تهیه میكرد. اقوام الآن هستند و تعریف
میكنند.
اگر مشكل خاصی برایش پیش میآمد، به من میگفت. اخلاقش هم با بقیه
بچههایم فرق میكرد، از همه بهتر بود. هیچوقت موقع عصبانیت من
چیزی به من نگفت.
از بزرگان دینی خانوك كمك میگرفت و مشكلات دینی خود را حل میكرد.
ما رسالة امام را حتی قبل از انقلاب در خانه داشتیم، علیرضا هم
پایبند بود به دین و مذهب و همچنین خیلی فروتن بود. اگر چیزی
داشت، میخواست به دیگران كه ندارند، كمك كند.
گفتم هر وقت به خانه میآمد، هرچه بود، میخورد. اگر هم چیزی
نبود، مقداری آب قند درست میكرد و بعد رُب انار داخلش میریخت و
میخورد.
وقتی كه اعزام شد و آموزشهای نظامی را دیده بودند، همان روز اول
قبول كرده بود كه برود خط اول. یك شب قرار بوده 15 دقیقه اللهاكبر
بگویند، علیرضا میرود و بلندگویی را كه خراب بوده، درست میكند و
بعد به دوستش مهدی اسدی میگوید: بعد از گفتن اللهاكبر میآییم و
كمپوت و شام میخوریم. بعد 7 دقیقه اللهاكبر میگوید با بلندگویی
كه در دست داشته، دیگر صدایش خاموش میشود. چون شوخ بوده، مهدی
فكر میكند او دارد شوخی میكند و هرچه صدایش میزند، او جواب
نمیدهد. بعد دستش را میگیرد، میبینند دستش خیس شده و میفهمد كه
تیر خورده. بعد قرار بوده كه سینهخیز برود و دیگران را خبر كند
ولی او همینطور میدود و به دیگران خبر میدهد اما زود خودش بر
میگردد و علیرضا را به آمبولانس میرساند. در بیمارستان دیگر
علیرضا شهید میشود.
چند ساعت درست كرده بود، در خانه بودند. به من گفت آنها را به
صاحبانشان بده و چرخم هم كرمان است، همانجا باشد تا خودم میآیم و
دم مغازه ساعت سازی هم كار كردهام، مقداری پول طلبكارم، شما نروید
و آنها را بخواهید (شاید مغازهدار ناراحت شود).
در یكی از نامههایش نام چندین تن از شهیدان یك عملیات را نوشته
بود كه رفتهاند و آنها را جمعآوری كردهاند و یا اینكه
سنگرهایشان را دیدهاند.
دو برج آموزش دیدند، یك برج در كرمان و یك برج هم همان جبهه.
برادرم با آنها بود در جبهه، علیرضا شب اول محرم شهید شده بود و
سوم محرم آورده بودنش. شب آمدند و میخواستند به من بگویند. پسر
برادر شوهرم هِی میآمد توی اتاق، میرفت بیرون و من لباسهای
مشكیام را پوشیده بودم و میخواستم بروم روضه. پسر برادر شوهرم از
مادرش خواسته بود كه كاری كند تا من به روضه نروم چون اگر میرفتم،
از طریق مردم میفهمیدم. آنها آمدند به اتاق ما، همینطور دنبال
چیزی میگشتند،. دنبال عكس علیرضا میگشتند و من نمیدانستم ساعت
11 شد. من دیگر از روضه رفتن منصرف شدم و آنها هم رفتند به
خانهشان. بعد دوباره حسین پسر برادر شوهرم آمد و گفت: زن عمو، یك
عكس از عكسهای علیرضا میخواستم. تا این را گفت، من كمی بدنم
لرزید. پرسیدم: آیا شهید شده، اون گفت: نه، فقط یك كم زخمی شده و
الآن در بیمارستان است و یكی از عكسهایش را میخواهند. گفتم: هر
طور شده به من بگو و با خودم هم گفتم:
خدایا، اگر پسرم شهید شده، یك صبری به من بده تا دشمنانم خوشحال
نشوند. كاری كن كه دوستانم خوشحال و دشمنانم ناراحت شوند. خداوند
عالم یك صبری به من داد و من همان موقع راحت شدم. حسین پسر
برادر شوهرم گفت: بله زن عمو، شهید شده. بابای شهید هم خواب بود،
من آمدم و هرچه گشتم، عكسی ندیدم. حسین آمد و یك ساعتی علیرضا
خودش درست كرده بود و یكی از عكسهای خود را در آن زده بود، همان
را برداشت و بُرد. همعروسم و ما خانههایمان به هم راه داشت، آمد
ببیند من خبر دارم یا نه. وقتی آمد و دید من ساكتم، فكر كرد من خبر
ندارم. بعد رفته بودند و با همسایهها مشغول پختن نان شده بودند
برای مراسم فردا. ما چند تا گوسفند داشتیم و قرار بود وقتی علیرضا
آمد، یكی را بكشیم ، بعد از چند دقیقه آقای جهان صدقی كه خدا
رحمتش كند، یكی از همسایههامان آمد و به من گفت: آیا در مورد
علیرضا خبر داری؟ گفتم: بله، خبر دارم. بعد گفت: برای مراسم فردا
چه كنیم در مورد ناهار؟ گفتم الآن گوسفند و آرد داریم، همه چیز
آماده داریم فقط شبی طوری باشد، پدرش الآن خوابیده، خبر نشود و هر
چیز هم كه شبی احتیاج دارید، من بیاورم و خیلی چیزها را هم بُردم.
صبح زود كه بابای شهید بلند شده بود و
میخواست برود سر كار، به او گفتم: میخواهم خبری به تو بدهم، باید
خیلی صبر كنی، گفت: بگو، من هم گفتم: علیرضا شهید شده، شب آمدند و
خبر كردند و عكس بردند. امروز هم باید برویم زرند تشییع جنازه و
همسایهها هم دارند كار میكنند. امروز باید گوسفند بكشیم و خیلی
كار داریم. این را كه گفتم: ایشان هم دستهایش را بلند كرد و گفت:
خدا قبول كن. بعد ایشان هم گوسفند را كشت و داد تحویل جهان
صدقی، ایشان هم گفت: دیگر كاری به شما نیست، شما بروید زرند، من
ظهر مهمانها را ناهار میدهم و تمام كارها را قبول میكنم. من هم
كه خدا صبری جمیل به من داده بود، صبح بچهها را بیدار كردم و
صبحانه دادم آنها خوردند. مردم میآمدند
و میدیدند من راحت نشستهام، یكی فكر میكرد خبر ندارم، یكی فكر
میكرد علیرضا پسر نا اهلی بوده. وقتی هم كه رفتیم زرند، عكس
علیرضا را كه دیدم، گریهام نگرفت. رفتم كنار تابوت، باز هم
گریهام نگرفت و تا 3 روز حتی برای امام حسین هم گریهام نمیگرفت.
خداوند صبر عجیبی به من داده بود. بعضی فكر كرده بودند به
من قرص خوراندهاند یا آمپول تزریق كردهاند. در تشییع جنازه هم
شهید حمید عربنژاد سخنرانی كرد و خیلی تعریف علیرضا را كرد و گفت
كه خدا به مادرش صبر عطا كرده و گرنه چیز دیگری اتفاق نیفتاده.
من یكدفعه علیرضا را خواب دیدم كه آمده بود و ساكش به دستش بود. من
به او گفتم: كجا بودی؟ ما نگرانت بودیم. فكر كردیم شهید شدی،
برایت خرج دادیم. علیرضا هم گفت: ما چندین نفر در بیمارستان بودیم.
دوستانم گفتهاند اگر نامه بدهی، پدر و مادرت نگران حالت میشوند
و الآن هم خوب شدهایم و آمدهایم. من هم گفتم: برو توی خانه، من
الآن میآیم. ولی قبل از شهادتش من خواب
دیدم كه یك جوی آب زلالی از بالای خانوك میزدند و میآوردند پایین
و دو طرف جوی را درخت سرو مینشاندند. همینطور كه درختها را
مینشاندند، بزرگ میشدند و بلند میشدند. من پرسیدم: این چگونه
است كه همینطور كه درخت را مینشانند، بزرگ میشود؟ گفتند: این
ریشة اسلام است كه دارد سبز میشود.
آن روز هم آنها احتیاج بوده كه بروند.
من الآن هم 4 پسردارم. اگر یكوقتی خدایی نكرده، جنگی شروع بشود،
من اطمینان دارم كه آنها میروند و اگر در راه خدا تكهتكه هم
بشوند، من حرفی ندارم ولی من یك خورده از این دو دستگی كه در جامعه
پیش آمده، نگرانم.