مصاحبه با خواهر
شهید
من خواهر بزرگ شهید هستم كه محمود فرزند آخر و ششم خانواده ما بود.
من حدود دوازده سال از محمود بزرگتر هستم. محمود تا پنجم ابتدایی
را خانوك نزد پدر و مادرم بود و بعد از آن جایی كه برادران دیگرم
قم بودند و در حوزه تحصیل میكردند، پدر و مادر نیز به قم نقل
مكان كردند و محمود برای اتمام تحصیلات ابتدایی كه آن روزها تا ششم
بود، آمد زرند نزد من كه آن وقتها ساكن زرند بودم. بعد از اتمام
تحصیلات خود برای ادامه تحصیل در حوزه به قم رفت. آنجا دیپلم خود
را گرفت كه در همین حین انقلاب شد و محمود در فعالیتهای انقلابی
شركت میكرد. او كلاً فرد فعالی بود، مثلاً در جشنهای میلاد
امامان كوچهها را تزئین میكرد. دوستانش را نیز به فعالیت وا
میداشت. در تظاهراتها هم شركت میكرد. زمان انقلاب روی پشت
بامها بر علیه رژیم شاه شعار میدادند. یادمه كه
در یكی از تظاهراتها او را در یك كوچه بنبست گیر آورده و زده
بودند تا بیهوش شده بود و بینی او شكسته بود.
بعد شیخ مهدی عربپور او را مخفیانه به خانهای برده بودند
و به اتفاق برادرم روزها برای محمود دارو میبردند تا خوب شد و اگر
آنها دستگیر میشدند، خیلی مشكل بود چون میبایست پول تیر بدهند.
شكنجه هم میشدند، برای همین از قم آمدند كرمان خانه ما چون ما همه
به كرمان آمده بودیم و اینجا زندگی میكردیم. چند روزی در خانه ما
بودند تا شنیدند دوباره درگیری شده. یادمه برف سنگینی باریده بود.
ماشین آنها هم خراب بود. ماشین را درست كرده و حركت كردند، رفتند
قم. بعد محمود رفت كردستان و من دیگر او را ندیدم تا اینكه شهید
شد. موقعی كه شهید شد، من ناراحتی قلبی داشتم. در خانه بچهها
رادیو را خاموش میكردند كه من خبر را نشنوم كه محمود شهید شده چون
كه آن وقتها خبر شهادت افراد را از رادیو اعلام میكردند. اول به
من گفتند كه محمود زخمی شده و در بیمارستان است و كمكم من مطلع
شدم كه شهید شده و چهلم او بود كه من رفتم قم و قبر او را زیارت
كردم. محمود خیلی مؤمن و متدین بود. به علاوه خیلی مهربان بود. تا
وقتی در خانه بودیم به مادرم در كارها كمك میكرد. به پدر هم خدمت
میكرد. از لحاظ درسی هم خوب بود.
هنوز
انقلاب نشده بود كه میگفت میخواهم درس علمی بخوانم و در حوزه
پیشرفت كنم.
در خانه با تمامی افراد صمیمی بود و حرفهایش را به همه
ما میگفت ولی كارهای انقلابی را محرمانه انجام میداد. حتی
اعلامیههای امام را در خانهها میریخت. یكی هم داخل خانه خودمان
میانداخت و میگفت دیگران این كار را كردهاند. اسرار انقلاب را
حفظ میكرد. محمود به كارهای فنی مربوط به برق خیلی علاقه داشت و
در خانه معمولاً وسایل برقی را درست میكرد. هر وقت كه به خانه ما
میآمد، برای پسرم مجید اسباببازی میآورد و او را بغل میكرد و
به گردش میبرد. به طور كلی خیلی فعال و مهربان بود. فعالیت های
انقلابی او كه از قبل انقلاب شروع شد، ادامه داشت تا اینكه در جنگ
كردستان شهید شد. تا وقتی كه كردستان بود برای ما نامه میداد.
مقدار زیادی هم عكس با دوستانش گرفته بود كه همراه خودش بودند و
مشخص نشد كه چطور شدند. محمود بعد از انقلاب به عضویت جهاد سازندگی
درآمد و برای كار و فعالیت به كردستان اعزام شد كه در آنجا توسط
كردها محاصره شده و با تیری كه به قلب او خورده بود، شهید میشود
و به آرزوی خود میرسد. محمود خاطره زیاد دارد كه الآن من یادم
نمیآید. والسلام
مصاحبه با عمه
شهید
من شهربانو عربنژاد عمه شهید محمود انصاری هستم. پدر و مادر محمود
سالهاست كه فوت كردهاند. در رابطه با محمود باید بگویم كه آنها
اوایل خانوك زندگی میكردند و محمود تا كلاس ششم ابتدایی را همین
خانوك سپری كرده. از آنجایی كه برادران بزرگتر او قم در مدرسه
علمیه مشغول به تحصیل بودند، محمود نیز به اتفاق پدر و مادر و بقیه
خانواده به قم نقل مكان كرده و محمود در آنجا مشغول به تحصیل در
حوزه علمیه شد. او از همان اوایل به امام و انقلاب خیلی علاقه داشت
و دائم در كارهای انقلابی فعالیت میكرد.
من گاهی اوقات به او میگفتم عمه چرا برای خودت خانه و زندگی
نمیسازی؟ میگفت: من دوست دارم شهید شوم. خانههای این دنیا به
درد من نمیخورد.
در یكی از سفرهایی كه من برای دیدار آنها به قم داشتم،
محمود را دیدم كه توسط كماندوها كتك خورده بود و سر و صورتش زخمی
بود. یكدفعه كه محمود آمده بود خانوك، من
به او
گفتم: آن روز كه من قم بودم، تو زخمی شده بودی. بگو ببینم چكار
كرده بودی كه به این صورت تو را زخمی كرده بودند؟ محمود جورابش را
پایین كشید. من فكركردم میخواهد جای زخمهایش را به من نشان دهد
اما دیدم كه برگهای را بیرون آورده و گفت: بیا این اعلامیه امام
(ره) است. تمام سختیها را به خاطر امام تحمل میكنم اما كتكهای
این دشمنان هیچ تأثیری بر من نمیگذارد و دست از هدفم بر نمیدارم
و افتخار میكنم كه در راه امام فعالیت میكنم. دوست دارم كه
انقلاب و اسلام پیروز شوند. این بدن بیارزش بگذار در راه هدف با
ارزشم زخمی شود.
محمود چند روزی خانوك ماند، دوباره رفت قم. من هم بعد از
مدتی دوباره به دیدن آنها رفتم. محمود هم از كردستان آمده بود و
چند قطعه عكس هم همراه خود آورده
بود. من گفتم چند تا از آنها را یادگاری به من بده. گفت: نه اینها
عكسهای دوستانم است كه سه تا از آنها شهید شدهاند. این عكسها
باید نزد من بماند تا وقتی كه من هم شهید شدم و هر كه مرا بعد از
شهادت دید، عكسها را بردارد
و همینطور هم شد. یعنی محمود دفعه بعد كه رفت كردستان، به
شهادت رسید. فكر كنم تیر به قلب او خورده بود. او را قم دفن كردند.
محمود خیلی اخلاق و رفتار خوبی داشت. با همه خوش رفتاری میكرد.
از لحاظ ایمانی هم الگو بود. از علاقة او به امام و انقلاب هرچه
بگویم، كم است و الحمدا... سعادت داشت و راهی را كه خدا میخواست،
رفت. انشاءا... ما به به خواست خداوند بتوانیم خون آنها را حفظ
كنیم. محمود موقع شهادت 21 سال داشت كه بعد از گرفتن دیپلم رفته
بود سربازی و از آنجا رفت كردستان كار میكرد. فكر كنم مسجد
میساخت كه تیر خوره بود. او را به قم آوردند كه مراسم از مسجد
امام حسن عسكری (ع) شروع شد. بعد او را به حرم حضرت معصومه (س)
بردند و بعد در همان قم دفن كرند. بعداً كه پدر و مادر محمود هم از
دنیا رفتند، آنها را هم همانجا دفن كردند.
خدا رحمت كند برادرم را، هر وقت
میگفتیم چیزی از بنیاد شهید بگیر، میگفت: من كه بچهام را
نفروختهام. فرزند من سعادت داشته در راه خدا شهید شده و من در عوض
او هیچ توقعی ندارم.
محمود خیلی رفتار خوبی داشت هر وقت كه من از خانوك برای دین آنها
میرفتم، او به استقبالم میآمد. موقع بازگشت هم تا كنار اتوبوس
مرا همراهی میكرد و تا ماشین حركت نمیكرد، به خانه برنمیگشت.
یادمه
یك روز به او گفتم: عمه تو جوانی، باید به فكر خودت باشی. اینقدر
پول خود را خرج مهمانهایت نكن. تو آینده داری، باید ازدواج كنی،
احتیاج به پول داری. گفت: من به یك قطعه زمین اندازه خودم احتیاج
دارم كه در آن به خاكم بسپارند. اینقدر خاك هم هرجا قسمتم شد،
دفنم میكنند. فقط خدا كند شهید شوم و به عنوان شهید در خاك قرار
گیرم. من آرزوی دیگری ندارم.
خدا را شكر كه محمود به هدف رسید. محمود ششمین و آخرین فرزند
خانوادهشان بود كه همگی افراد خانواده آنها مذهبی و انقلابی
بودند. من هر وقت به یاد محمود میافتم، خاطره همان روزی كه
اعلامیه امام را نشانم داد، در ذهنم زنده میشود. آن روز یكی از
نوارهای امام و مقداری وسایل دیگر را هم پنهانی آورده بود و خدا را
شكر میكرد و میگفت: محمد جان، من اینها را توی قطار جلوی چشم
آنها آوردم اما آنها ندیدند. مثل اینكه قرآن و جدّ امام چشمشان را
كور كرده. یادمه كه نوار امام را برای من و خواهرم گذاشت و گوش
كردم، البته به صورت پنهانی چون آن وقتها كسی حق نداشت نوارهای
امام را گوش دهد.
زمانی كه امام به ایران آمد، محمود خانوك بود. خیلی خوشحال شد و
گفت: من باید سریع به دیدار امام بروم تا نتیجه سختیهایم را ببینم
و چشمانم را به دیدار امام متبرك كنم.
بعد به دیدار امام رفت و همینطور در فعالیتهای انقلابی بود تا به
شهادت رسید. در آخر، من از مردم میخواهم راه شهدا را ادامه دهند،
راهی را كه خدا گفته و قرآن گفته ادامه دهند تا انشاءا... نزد آنها
مسئول و مدیون نباشیم. از خداوند میخواهم كه در تداوم راه شهدا و
حفظ خون آنها همة ملت و مسئولان ما را یاری فرماید و خیلی خوشحالم
كه
محمود به آرزوی خود رسید چون كه او شهادت را خیلی دوست داشت تا
جایی كه میگفت: اگر جنگ هم تمام شود و من زنده باشم، به لبنان
میروم تا آنجا به شهادت برسم.
مصاحبه با دختر خاله
شهید
من دختر خاله شهید انصاری هستم. راجع به او باید بگویم كه خیلی
انقلابی بود. فعالیتهای او 7 سال قبل از انقلاب شروع شده بود یعنی
زمانی كه قم حوزه علمیه درس میخواند. گاهی اوقات از قم مخصوصاً
میآمد خانوك و در مغازه یكی از آشنایان سه راهی درست میكرد و
میبرد قم كه بمب دستساز درست كند تا جلوی مأموران بیندازند.
وسایل مورد نیاز مبارزات را اگر كمبود بود، به هر صورتی كه میشد،
تهیه میكرد حتی اگر قرار بود از مدارس یا جاهای دیگر تهیه كند.
توی اینطور كارها خود را به آب و آتش میزد و هیچ ترسی نداشت و
سعی میكرد كه تا میشود، گیر مأموران نیفتد و اسرار انقلاب لو
نرود. تا اینكه انقلاب پیروز شد. بعد از آن محمود رفت كردستان.
گاهی اوقات از آنجا میآمد خانوك خانة ما چون كه مقداری وسایل و
اسلحه دستساز كه برای فعالیتهای قبل از انقلاب داشت، نزد ما
امانت بود. وقتی كه نزد ما بود، از فعالیتهای آنجا صحبت میكرد.
به تمام اقوام هم سر میزد. خیلی مهربان و با محبت بود. اگر ما
قم نزد آنها میرفتیم، او بچهها را بیرون میبرد تا گردش كنند و
برایشان خوراكی و وسایل دیگر میخرید. خیلی پُر عاطفه بود. به همان
اندازه هم انقلابی بود. حتی زمانی كه به دست مأموران شاه افتاده
بود و توسط آنها شكنجه شده بود، دست از انقلاب برنداشت. یكدفعه هم
در تظاهرات كه مردم كشته میشدند، او آنها را كول كرده و جابجا
میكرد و وقتی به خانه آمده بود، سر و رویش غرق خون بود و قدرت
نفس كشیدن نداشت.
در عین حالی كه خود كتك خورده و زخمی بود اما اول زخمیها را
جابجا میكرد.
خوش اخلاقی و حسن خلق هم از خصوصیات دیگر محمود بود.
خصلت
دیگر او پُر كاری و خودكفایی او بود. دستش را پیش هیچ كس حتی پدرش
دراز نمیكرد. اگر جایی مشكل مالی داشت، فوری میرفت كار میكرد،
مثلاً كارهای بنایی و كارگری تا اینكه پول مورد نیاز خود را تهیه
میكرد.
از بس كه فعال بود، بیش از بقیه به كفش و لباس احتیاج داشت
و هرچند وقت یكبار برای خود لباس میخرید، همانطور كه گفتم از پول
و زحمت كشیده خودش. در تحصیل هم پیشرفته بود به طوری كه تمام
نمراتش در سطح بسیار بالایی بود. در تظاهراتها پیشقدم بود. دوستان
زیادی هم داشت كه اكثر آنها همان قم بودند و در فعالیتهای انقلابی
همراه بودند. محمود كولتوف مولوتوف درست میكرد و میبرد قم كه
جلوی مأموران بیندازد اواخر هم بمب درست كرده بود كه بعداً آنها را
تحویل كمیته داد. یادمه یك دفعه به اتفاق شهید حمید عربنژاد حیدر
كه برادر خودم میباشد، بمبی را ساختند و حمیدیه برای امتحان آن را
منفجر كردند كه صدای آن تا خانوك آمد. خلاصه خیلی فعال و انقلابی
بود و در راه همین هدف هم شهید شد.
در آخر من از خواهران و زنان جامعه میخواهم كه حجاب خود را حفظ
كنند و جوانان دنبال اعتیاد و هروئین نروند. ما جوانان پُر توانی
چون محمود انصاری را از دست دادهایم كه حتی اوقات بیكاری خود را
در تكیه به آموزش اسلحهشناسی به خواهران و برادران خانوكی صرف
میكردند ولی حالا با كمال تأسف میبینیم كه جوانان ما در دام
اعتیاد افتادهاند و به جای اینكه مفید باشند، انرژی و وقت خود را
بیهوده هدر میدهند و این دور از انصاف است و باعث میشود كه خون
شهدای ما پایمال شود.