شهید
مهدی عربنژاد
فرزند علی در سال 1337 در شهر خانوك به دنیا آمد وهمچنین در سال
2/1/1361در منطقه دشت عباس در عملیات فتح المبین به درجه رفیع
شهادت نائل آمد

مصاحبه با مادر
شهید
سلام. من فاطمه اسدی مادر شهید مهدی عربنژاد هستم.
خانهدار هستم. تا چهارم نهضت درس خواندم. شهید فرزند سوم من بود و
همین یك شهید را خانواده ما تقدیم انقلاب كرده.
وقتی كه مهدی بدنیا آمد، توی خانوك امكانات مثل الآن نبود و
زندگیها تا حدی سخت میگذشت. در چنین شرایطی مهدی در آغوش خانواده
مذهبی رشد كرد تا بزرگ شد و از زمانی كه به عقل و هوش خود رسید،
دائم در كارهای انقلابی فعالیت داشت. یكدفعه شنیده بود كه عدهای
میخواهند به خانوك آمده و انقلابیها را اذیت كنند. مهدی نزدیك
مغازه حسن تركزاده كه آن زمان نزدیكیهای خانهمان بود، تلاش
میكرد كه افرادی را جمعآوری كرده و جلوی آنها را بگیرند. آقای
تركزاده گفته بود به خانهتان بروید، آنها میآیند و سر و صدایی
بلند كرده و میروند. مهدی گفته بود: مگر ما مرده باشیم كه بتوانند
وارد خانوك شوند، چه رسد به اینكه سر و صدا هم بپا كنند.
از زمانی هم كه انقلاب پیروز شد و بعد
جنگی شروع شد، همهاش میگفت: من دل و دینم اینجا نیست، باید به
جبهه بروم و خدمت كنم. خیلی فعال بود. در زمینه ایمانی هم
كه حساب نداشت. نماز و روزهاش سر وقت بود. در ضمن خیلی هم مادر
دوست بود. هر وقت كه از راه میرسید، اول سراغ مرا میگرفت. اگر در
خانه نبودم، پیش همسایگان رفته و سراغم را میگرفت. یكدفعه میگفت:
مادر، فكر كنم من نتوانم به سربازی بروم. گفتم: چرا؟ گفت: برای
اینكه من هر روز باید تو را ببینم و اگر تو نباشی، ناراحت میشوم
و با وجود این علاقه زیادش به من، وقتی كه امام دستور داد كه باید
به سربازی رفته و در جبهه كه خدمت كنند، جبهه را ترجیح داده و پا
روی احساساتش گذاشت. شناسنامهاش را یك سال زیاد كرده و رفت
سربازی. آن زمان سربازی یك سال بود كه به پایان رساند و آمد. وقتی
كه آمد، برادرانش حسین، رضا و كاظم رفته بودند جبهه. مهدی هم گفت:
من باید به جبهه برگردم. گفتم: بگذار آنها برگردند. هر چهار پسر من
كه نباید همزمان در جبهه باشند، گفت: نه، وظیفه است. آنها كه
رفتهاند، دل من هم بیقراری میكند و دوباره به جبهه رفت و در
عملیاتی شركت كرد كه بستان را فتح كردند. بعد آمد مرخصی و خیلی
خوشحال بود و میگفت: مادر، آنقدر راحت بستان را فتح كردیم كه
حساب نداشت. بعد چند روزی شد، دوباره قصد رفتن كرد. گفتم:
میخواستی این دو سه روز را هم نیایی. گفت: كار بدی كردم كه آمدم؟
من تو را دیدم و تو مرا. دلتنگی ما تمام شد و حالا باید بروم.
خلاصه دوباره رفت و یك ماه و چهل روزی شد كه آمد مرخصی، این دفعه
برادرش كاظم آمده بود. شب كه شد، گفت: مادر حالم خوب نیست. گفتم:
برو دكتر. گفت: نه از داروهای خانگی كه قبلاً برایم درست كردی،
میخواهم. من برایش آماده كردم، خورد و خوابید. صبح زود من خمیر
كرده و ازخانه بیرون رفت. بعد از مدتی برگشتم و متوجه شدم كه مهدی
نیست. زن عموی او آنجا بود. به او گفتم: مهدی را ندیدی؟ دیشب حالش
بد بود، نمیدانم كجا رفته. گفت: تو كه خبر نداری، وقتی اینجا
آمدم، داشت روی خانه به این طرف و آن طرف میپرید و خیلی خوشحال
بود و میگفت: خدا را شكر، سر حال شدهام و میتوانم به جبهه بروم
و بعد خداحافظی كرده و رفته. من كمی ناراحت شدم. زن عموی مهدی
گفت: مردم میخواهند به بدرقة رزمندگان بروند، تو هم بیا برویم
آنجا مهدی را ببین. من از آنجایی كه خمیر كرده بودم، نتوانسته
بروم. بعدها مردم میگفتند كه مهدی از میان آنها دنبال من میگشته
و ناراحت بوده كه مرا ندیده تا خداحافظی كند و همین دفعه آخرش شد
كه رفت و شب عید نوروز شهید شد. خیلی فرزند خوبی بود.از لحاظ نماز
و زیارت عاشورا و سایر ادعیه كه علاقه فراوانی بود، در كارهای
انقلابی هم كه گفتم خیلی فعال بود. آن
زمانی كه مسجد جامع را به آتش كشیده بودند، مهدی هم آنجا بود و تیر
خورده بود. من دیدم برادرش رضا گریهكنان آمده و گفت كه
مهدی تیر خورده. من گفتم: طوری
نمیشود، تو سر و صدا نكن. مردم متوجه میشوند و میگویند اگر
بچههایشان را میخواستند، جلویشان را میگرفتند. تا اینكه
مهدی خودش آمد و گفت: من دیدم مأموران
دانشجویی را كتك میزنند، نیمه آجری برداشته و به طرف یكی از آنها
پرتاب كردم. او هم به من شلیك كرده و پایم زخمی شد. هر جا
كه راهپیمایی یا برنامهای بود، میرفت. زمان جنگ هم دائم به فكر
جبهه بود. به او میگفتم: اینقدر به فكر جبهه هستی، هم به فكر
كارِت باش چون آن زمان روی ماشینی كار میكرد. در جوابم گفت: من
اگر جبهه را رها كرده و به كار خودم مشغول شوم، اصلاً حواسم
اینجا نیست، من باید همیشه توی جبهه باشم. خیلی دوست داشت عضو سپاه
باشد. به او میگفتم: صبر كن، برادرانت برگردند بعد تو برای همیشه
بروی توی سپاه یا جبهه و هر كجای دیگر كه دوست داری، میگفت: نه،
صبر كار من نیست. باید به جبهه بروم و رفت تا آخرش شهید شد.
كریم عرب كه بعدها اسیر شد، از دوستان جبهة او بود. با عبدا...
عربنژاد و كاظم اسدی هم در جبهه بودند كه عبدا... هم شهید شده.
یكدفعه كه آمده بود، تعریف میكرد زمانی كه كریم موج انفجاری شد،
تركش نزدیكش خورده و پردة گوشش پاره شد. دفعه بعد كه با هم در
عملیات شركت كرده بودند، مهدی ما شهید و كریم اسیر شد. همزمان با
شهادت مهدی، جواد زادخوش هم شهید شد. در آن عملیات خیلیها كشته
شدند. حسین پسرم هم با او بود ولی شهید نشده بود. بعدها تعریف
میكرد كه در عملیات آخری مهدی تازه با ماشین از خط برگشته بود و
داشت رفع خستگی میكرد. یكی از برادران
از بچهها میخواست كه كمپوت و سایر مواد غذایی را به خط برسانند.
خیلی میگفتند ما نمیرویم. كسی حاضر نشد تا ا ینكه مهدی گفت: من
میروم. ما به او گفتیم: تو كه الآن از خط برگشتی. گفت: مهم نیست،
من آمدهام اینجا كار كنم و برای خدمت كردن حد و مرزی نمیشناسم و
بعد حركت كرد تا مواد غذایی را به بچههای خط برساند كه در هنگام
رانندگی زیر آتش دشمن قرار گرفته و شهید شده بود. كمك
راننده او میگفت: وقتی من و مهدی با آمبولانس به خط رسیدیم، مهدی
به صورت مارپیچ ماشین را حركت میداد تا كمپوت به بچهها بدهد.
یكدفعه تیر به گردنش خورد، من پیاده شده و او را از ماشین خارج
كردم. گفتم: مهدی، چیزی نمیخواهی بگویی؟ گفت: چه بگویم؟ گفتم:
چیزی نمیخواهی برایت بیاورم؟ گفت: آب و همین حرف آخرش شد و به
شهادت رسید. فكر كنم تیر به ناحیه قلب او هم خورده بود. بعدها حسین
پسرم كمك راننده را به خانه آورد و او از خاطرات مهدی برایمان گفت.
مهدی چند تا نامه برایمان فرستاد اما وصیتنامه ندارد. عكس هم زیاد
داشت ولی همه را اقوام بردند.
مهدی تا ششم ابتدایی را همین خانوك خواند. بعد تصمیم گرفتیم او را
نزد برادرش حسین به كرمان بفرستیم تا ادامه تحصیل دهد. یك روز نزد
من آمده و گفت: راستش را بگویم؟ گفتم: بگو. گفت: مرا ثبتنام
نكنید. من علاقهای به درس خواندن ندارم. چه فایده دارد كه شما خرج
من كنید ولی من درس نخوانم و مردود شوم. به این صورت از ادامه
تحصیل منصرف شد و روی یك ماشین شروع به كار كرد. در همین دوران سید
مهدی مهدوی صندوق خیریهای در كرمان تهیه كرده بود و قرار گذاشته
بودند هر كدام از رانندگان مقداری پول هرچند مدت یكبار به صندوق
بریزند. مهدی گفته بود: من میخواهم صد تومان بپردازم. سید مهدی به
او میگوید: باید همیشه بپردازی و گفته بود: مرا میترسانی. اگر
پانصد تومان هم باشد، میپردازم. در راه خیر صد تومان كه چیزی
نیست و تا چند سال قبل هم خودمان سهمیه او را به صندوق میپرداختیم
ولی دو سه سالی است كه دیگر دنبال پول نیامدهاند و من علت این كار
را نمیدانم.
مهدی ازدواج كرده بود؟
خیلی رحمدل و مهربان بود.
به آقای خمینی خیلی علاقه داشت و همانطور كه گفتم نمیخواست به
سربازی برود ولی وقتی آقا دستور داد، دست بُرد توی شناسنامهاش،
سنش را زیاد كرده و به سربازی رفت. میگفت: باید به گوش به فرمان
امام بود. یكدفعه تعریف میكرد در زمان سربازی فرماندة خیلی بدی
داشتیم كه مواد غذایی به ما نمیداد و میگفت قند خودتان بخرید،
فلان چیز را خود تهیه كنید. خلاصه همین فرمانده یكدفعه به مهدی
میگوید ریشت را بتراش. مهدی جواب میدهد من ریشم را بتراشم؟ اگر
رهبر چنین دستوری داد، من ریشم را میتراشم. فرمانده گفته بود: ما
ریشت را خشكه میتراشیم. مهدی میگوید هر كار میتوانید بكنید ولی
من به میل خود این كار را نمیكنم.
یك سال سربازی را باغین سپری كرد و بعد از آن به جبهه رفت.
خیلی تمیز و مرتب بود. لباسهایش را همیشه خودش میشست و اتو
میكرد. همسایهها میگفتند مهدی با اینكه شوفر ماشین میباشد اما
همیشه تمیز است و هیچ شباهتی به شوفرها ندارد. مهدی به روزه گرفتن
خیلی اهمیت میداد حتی در یكی از ماههای رمضان ناراحتی معده داشت و
هرچه میخورد، بلافاصله بر میگرداند ولی با این حال روزه میگرفت.
میگفتم: تو كه حالت خوب نیست، نباید بگیری. میگفت: نه، من اگر
در حال مرگ باشم، روزهام را ترك نمیكنم.
آن وقتها نوارهای امام (ره) را به خانوك میآوردند. مهدی هم بعضی
شبها نوار امام (ره) را به خانه آورده و تمام درها را میبست و به
نوار گوش میداد. اعلامیههای امام را شبانه پخش میكرد. حتی توی
راهروی خانه خودمان هم میگذاشت. گاهی اوقات من و زن برادرم
اعلامیهها را برداشته و پخش میكردیم اما نمیدانستیم مهدی خودمان
آنها را آورده. شبهایی كه روضه بود، من و ربابه زن برادرم
اعلامیهها را توی لباسمان پنهان میكردیم و موقعی كه مصیبت خوانده
میشد و چراغها را خاموش میكردند، آنها را پخش میكردیم بین
مردم.
یكی از شبها كه هوا خیلی تاریك بود، وقتی اعلامیهها را توی درگاه
مسجد گذاشتم، بینیام به دیوار خورد و خیلی خونریزی كرد. توی خانه
مهدی حاج كریم و سید مختار هم اعلامیه میریختیم و همینطور تمام
جاها ریختیم تا تمام شدند. فردا صبح خانه همسایهها میرفتیم و
میگفتیم توی خانه ما اعلامیه انداختهاند. آنها هم میگفتند توی
خانه ما هم انداختهاند.
سال ششم ابتدایی را خوانده بود. زمانی هم كه قرار بود لولیها
بیایند خانوك و جاوید شاه بگویند، مهدی روی ماشین كار میكرد و
مردم را جمع میكرد كه جلوی آنها را بگیرند.
عموی مهدی كه چند وقت جلوتر پسرش شهید شده بود، میخواست با یكی
از خانوكیها بنام ابراهیم لطفعلی به مشهد برود. من برای خداحافظی
به خانه ابراهیم رفتم. مدتی گذشت، دیدم پسر ابراهیم عباس
گریهكنان به خانه آمد. من به او گفتم: چرا گریه میكنی؟ گفت: چیزی
نیست. پدر و مادرم میخواهند بروند مشهد، من دلم گرفته. از خانه
بیرون رفتیم. در راه برادرم اسحاق را دیدم كه به عباس گفت: به
كرمان میآیی؟ گفت: بله. من گفتم: چكار میخواهید بروید؟ گفت:
پسرمان عباس زخمی شده، ما میخواهیم به عیادت او برویم. من گفتم:
او كه خیلی وقت است زخمی شده، شما حالا به فكر عیادتش افتادهاید
و بعد كم كم دلشورهای پیدا كرده و شروع به گریه نمودم. به خانه
كه رسیدم، پدر مهدی گفت: چطوری؟ گفتم: همه دارند پِچپچ میكنند
اما نمیگویند چه شده، من نگرانم، نكند یكی از بچههای ما شهید
شدهاند. پدرش گفت: حسین ما كه توی سپاه است، اگر خبری باشد،
حتماً به ما میدهد. ناراحت نباش. بعد من به طرف گلزار شهدا حركت
كردم كه زائران مشهد را بدرقه كنم. در راه حسین پسرم را دیدم كه
رنگ پریده و ناراحت جلو میآمد. گفتم: حسین، عمویت دارد به زیارت
مشهد میرود، نمیخواهی به دیدن او بروی؟ گفت: نه. خیلی ناراحت
بود. من گفتم: تو خیلی ناراحتی، بچهها كدامشان شهید شده؟ گفت:
هیچكدام. گفتم: نه، حتماً یكی از آنها شهید شده. گفت: بله، مهدی
شهید شده. امروز صبح به من گفتند: تلفن كارِت دارد. از آنجایی كه
بعضی وقتها، دوستانم به شوخی میگفتند تلفن كارِت دارد و وقتی
میرفتم، صبحانه مرا میخوردند، آن روز صبح من گفتم: امروز صبح
هر كلكی بزنید، من نمیروم كه صبحانه مرا بخورید. گفتند: نه،
امروز جدی است و تلفن راه دور است. وقتی رفتم، دیدم حمید حاج حسین
كه الآن سردار میباشد، پشت خط و گفت: برادرت شهید شده و او را به
كرمان آوردهاند. با شنیدن این خبر من به طرف خانوك حركت كردم.
وقتی حسین قضیه را گفت: من سر قبر پسر عمویِ مهدی، علیرضا رفتم و
شروع به گریه كردم. در این موقع علی زادخوش آمد و گفت: بیایید شما
را به خانهتان ببرم. گفتم: من وقت آمدنم پیاده بود، حالا چه شده
كه عزیز شدم. گفت: بلند شو برویم. بعد سوار ماشین شدیم. توی راه
پرسیدم علی به من بگو كدام پسر من شهید شده؟ گفت: من نمیدانم.
گفتم: تو تا به حال چند دفعه او را دیدهای، حالا میگویی خبر
ندارم؟ بعد به خانه رسیدیم. پدر مهدی آمد. گفتم: راست است كه مهدی
شهید شده؟ گفت: بله، من او را دیدهام، دستش روی سینهاش بود و
لبخندی به لب داشت. بعد كمكم آماده شدیم و او را از كرمان به
خانوك تشییع كردند و در گلزار شهدای خانوك به خاك سپردند.
پسرم خواب دیده بود كه امام خمینی با دو تا سیّد آمد توی تكیه امام
حسین (ع) و به نماز ایستاد. من هم پشت سر او نماز خواندم. صبح كه
بیدار شد، گفت: مادر، من چنین خوابی دیدم، نكند یكی از بچهها به
شهادت برسد؟ گفتم: نه، نماز راه است، حتماً یكی از آنها میآید.
به مسئولین چه بگویم، آنها خودشان وظیفهشان را میدانند. ولی
امیدوارم خداوند جوانها را هدایت كند و قاچاقفروشان را به راه
راست هدایت كند. جوانهای ما به خاطر حفظ دین و ناموس و حجاب شهید
شدند ولی الآن خیلی بیحجاب هستند. امیدوارم خدا آنها را هم هدایت
كند.
مصاحبه با پدر
شهید
بنام خدا. من حاج علی عربنژاد پدر شهید مهدی عربنژاد هستم.
پنج فرزند داشتم كه یكی از آنها شهید شده و یكی هم شهید. الآن دو
پسر و یك دختر دارم.
مهدی خیلی به جبهه علاقه داشت. آنوقتها ما بنز داشتیم. برادرش
كاظم جبهه بود. من گفتم: برادرت جبهه است، تو بمان و روی ماشین
كار كن. گفت: نه، من میخواهم به جبهه بروم. كار روی ماشین به درد
من نمیخورد. بالآخره هرچه گفتیم، تأثیر نكرده و رفت جبهه. سه
مرحله رفت و آمد مرخصی. بعد از آن دوباره رفت كرمان و پیغام داد
لباسهایم را بفرستید و از همانجا به جبهه رفت و همین مرحله آخر
در دشت عباس شهید شد. همزمان با شهادت او برادرش هم جبهه بود. رفته
بود مرخصی بگیرد، اجازه مرخصی نداده بودند. بعداً فرمانده
میگوید: كاظم عربنژاد كجاست؟ به او بگویید با مرخصیاش موافقت
شده و گفته بود: شما تا چند لحظه قبل چیز دیگری میگفتید، چه شده
نظرتان را عوض كردید؟ میگوید مثل اینكه برادرتان مشكلی پیدا
كرده، شما سریعتر به خانوك بروید.
مهدی را همین خانوك دفن كردند. او خیلی برای انقلاب كار میكرد.
حسین برادرش هم مثل او بود و به جبهه و جنگ و انقلاب علاقه داشت.
آن وقتها بنیصدر روی كار بود. سرهنگ شیرازی آدم انقلابی بود و
بنیصدر او را از كار بركنار كرده بود كه بعد از رفتن بنیصدر
دوباره روی كار آمد. حسین خیلی تعریف سرهنگ شیرازی را میكرد و
میگفت: از بنیصدر پول هواپیمایی برای جبهه میخواستیم،
نمیداد. خدا را شكر، بعد از رفتن او سرهنگ شیرازی برایمان تهیه
كرد. آنها با حمید حاج حسین كه بعدها شهید شد و جزء سرداران
میباشد، همراه بودند و خیلی فعالیت میكرد.
طی این سالها فقط یكدفعه در خواب دیدم خیلی سرِ حال و خوشحال توی
خانه آمد و زود رفت. دیگر او را خواب ندیدم.
آنقدر با من خوب بود كه حساب نداشت. از بین بچهها، مهدی با من
مهربانتر بود.
سلام و دعای سلامتی برایم مینوشت. در بعضی نامهها مینوشت كه دلم
برایت تنگ شده و خیلی تو را دوست دارم. او با من خیلی صمیمی بود.
بعضی اوقات به او میگفتم: همین جا بمان، میخواهم تو را داماد
كنم. حتی برایش نامزد در نظر گرفته و صحبت كرده بودیم اما میگفت:
من دامادی نیستم. باید به جبهه بروم و رفت و شهید شد و دامادی او
شهادتش شد.
پسرم حسین مرا خبر كرد. مهدی خیلی پسر خوبی بود. از همان بچگی
مهربان و خوش اخلاق بود، كار هم میكرد. مدتی روی ماشین كار كرد.
من خیلی چیزی به یاد نمیآورم.
مردم مواظب باشند خون شهدا پایمال نشود. دنبال كارهای خلاف نروند و
خانوادة شهدا را ناراحت نكنند. اسلام را حفظ كنند چون كه بچههای
ما هم همانند امام حسین (ع) به خاطر اسلام و در راه اسلام شهید
شدند و نادیده گرفتن خون آنها نادیده گرفتن اسلام است. شهدا را هم
اسلام طلبیده و گرنه شهید نمیشدند. آنها در راه اسلام كار كردند و
به خاطر خدا شاه را بیرون كردند. اگر اینها فداكاری نكرده بودند،
الآن آمریكا ایران را زیر سلطة خود درآورده بود و زندگی ما به هیچ
دردی نمیخورد. خدا امام خمینی (ره) را رحمت كند و عمر و عزت
رهبرمان را زیاد كند و دعای همیشگی ما
طول عمر و سلامتی رهبرمان است و توقعی جز سلامتی رهبر از درگاه
خداوند نداریم. والسلام