شهید
محمدعلی عربنژاد فرزند ماشاءالله در سال 1342 در شهر حمیدیه به
دنیا آمد وهمچنین در سال 17/2/1370در منطقه بم در مقابله با اشرار
به درجه رفیع شهادت نائل آمد

مصاحبه
با برادر
شهید
بسما... الرحمن الرحیم.
من برادر بزرگ شهید محمدعلی عربنژاد هستم كه فرزند اول خانواده
میباشم و محمدعلی پسر دوم خانواده میباشد. سربازی او قبل از
انقلاب سپری شد. بعد از انقلاب نیز مداوم به جبهه میرفت. توی جهاد
سازندگی كار میكرد و از طریق جهاد به جبهه میرفت. از نظر اخلاقی
خیلی خوب بود. از همه افراد خانواده بهتر بود. احترام هر كس را به
جای خود نگه میداشت. به همه اقوام سر میزد. حتی زمانی كه من خط
اول جبهه بودم، به دیدنم میآمد. كار او در اصل در رابطه با جبهه
بود. حتی بعد از اتمام جنگ و آزادی اسرا باز هم فعالیتهای خود را
از طریق جهاد ادامه میداد. با شهید حاج محمدحسین عربنژاد همراه
بود. با اینكه زیاد جبهه میرفت اما در زمان جنگ به شهادت نرسید
بلكه شهادت او در مأموریتهای بعد از جنگ او به مناطقی از جمله
كهنوج رخ داد.
آخرین دفعهای كه به مأموریت میرفت، ظهر به خانهشان آمد و گفت:
من دارم برای مأموریت به كهنوج میروم. من آنجا بودم. به او گفتم:
چه مأموریتی در پیش داری؟ گفت: باید دینامیت برای جهاد سازندگی
كهنوج ببریم. در اصل اینها اسكورت بودند یعنی محمدعلی و یك استوار
از ارتش و یك سرباز اسكورت كامیون دینامیت بودند. مأموریت خود را
هم به خوبی انجام داده بودند ولی این دفعه بر خلاف همیشه كه شب
كهنوج میماندند، آن دفعه استوار میگوید من میخواهم به كرمان
بروم. عصر كه درحال برگشتن بودند، تقریباً ساعتهای 9 شب به دو
راهی دهبكری میرسند درصورتی كه ماشین اشرار آنها را تعقیب
میكرده. وقتی دو راهی دهبكری میرسند، استوار و برادر مرا شهید
میكنند. سربازی هم كه همراه آنها بوده، از ناحیه فك تیر میخورد
و اشرار فكر میكنند، شهید شده. بعد برای ما زنگ زدند. وقتی ما
آنجا رسیدیم، برادرم كه شهید شده بود اما سرباز هنوز میتوانست
صحبت كند. من قضیه را پرسیدم، گفت: ما در حال رانندگی بودیم كه یك
ماشین از ما سبقت گرفت. دوباره ما از او سبقت گرفتیم. آنها باز هم
سبقت گرفتند و مثل اینكه دو راهی دهبكری كمین گرفته بودند. بعد به
ما شلیك كردند. البته آن سرباز حرفها را روی كاغذ مینوشت و
نمیتوانست صحبت كند. او مال آذربایجان بود كه من او را در
بیمارستان ملاقات كردم و از آن به بعد از او اطلاعی ندارم و
نمیدانم كه شهید شده یا نه. بهرحال برادرم شهید شده و در حال حاضر
گلزار شهدای خانوك مدفن اوست. من از رفتار او خیلی راضی بودم. با
پدر و مادرمان هم خوب رفتار میكرد. ما كلاً چهار برادر و چهار
خواهر بودیم كه محمدعلی از همة ما مهربانتر بود. محمدعلی سال 42
بدنیا آمد و سال 1371 به دست اشرار به شهادت رسید درحالی كه دو
فرزند دختر از او به یادگار مانده. ایشان با دخترخالهام ازدواج
كرد كه در مورد ازدواجش هم با من مشورت كرد. در طول دوران زندگیش،
مشكلاتش را با من در میان میگذاشت. سن او به هنگام ازدواج 21 سال
بود. در مورد ازدواج ما بیشتر از خودش اصرار داشتیم چون كه خودش
میگفت: من هنوز وضع كاری درست و امكانات زندگی را ندارم. تا اینكه
در جهاد كار گرفته و از آنجایی كه محل كارش كرمان بود و خالهام
نیز كرمان سكونت داشت، با دختر ایشان آشنا شده و از رفتار او خوشش
آمد و با هم ازدواج كردند. آنها زندگی خود را كرمان آغاز كردند.
هزینه ازدواجشان را هم از پسانداز خود و مقداری كمك پدر تهیه كرد.
در دوران اول زندگی هم از من راهنمایی میخواست و با هم رفت و آمد
داشتیم. محمدعلی هم از دیگران راهنمایی میخواست و هم دیگران را
راهنمایی میكرد. بیشتر توصیههایش نیز
در رابطه با فعالیتهای انقلاب بود و همیشه میگفت كه من شهید
خواهم شد. حتی زمانی كه جنگ پایان یافته بود، این حرف را تكرار
میكرد. مثل اینكه خود میدانست عاقبتش شهادت است. خدمت
سربازی محمدعلی سنندج سپری شد كه همزمان با جنگ كردستان بود كه
محمدعلی سعادت مبارزه با احزاب كومله را نیز داشت. در این مدت با
پسرعمهام و عموی شهید جلالیپور دوست بود كه جلالیپور الآن
عبدلآباد است و میتوانید از اخلاق و رفتار محمدعلی از آنها سؤال
كنید. فكر كنم همه اخلاق دینی محمدعلی را قبول داشته باشند چون كه
نماز و روزهاش ترك نمیشد. سعی میكرد نماز را حتیالامكان به
جماعت برگزار كند. به كار و فعالیت خیلی علاقه داشت تا جایی كه یك
دفعه من به او گفتم: برادرجان، این مأموریتهایی كه تو میروی،
خطرناك است. گفت: من دوست دارم كار كنم هرچند كه خطر داشته باشد.
به كارش در جهاد خیلی علاقه داشت. از لحاظ تحصیلاتی تا سال پنجم
ابتدایی خوانده بود چون كه روستای ما حمیدیه تا سال پنجم بیشتر
كلاس نداشت. محمدعلی در كارهای كشاورزی تا زمان سربازی خود كمك می
كرد تا به سربازی رفت. بعد از سربازی هم به عضویت جهاد سازندگی
درآمد. من به خاطر دارم كه خیلی از دروغ
گفتن بدش میآمد و به شدت ناراحت میشد. خیلی علاقه داشت
منزل شخصی داشته باشد. یك قطعه زمین در كرمان داشت كه خانهسازی در
آن را آغاز كرده بود ولی به آرزوی خود نرسید و نیمه تمام ماند ولی
به آرزوی اصلی خود شهادت رسید. از ناحیه بم جنازه او را تحویل ما
دادند، بعد از كرمان او را به طرف حمیدیه و از آنجا به خانوك تشییع
كرده و به خاك سپردند. هرچند كه ما برادر خوبی را از دست دادیم ولی
خوشحال هستیم كه به آرزوی خود رسیده. پیام من به مردم این است كه
ادامه دهنده راه شهدا باشند. والسلام
مصاحبه با همسر
شهید
بسما... الرحمن الرحیم.
اینجانب فاطمه عربپور همسر شهید محمدعلی عربنژاد متولد 1343 كه
در تاریخ سال 63 با شهید ازدواج كردم. متولد زرند هستم و فعلاً
كارمند آموزش و پرورش میباشم. هنگام ازدواج با شهید بیست سال
داشتم و شهید بیست و یك سال داشت. ما هشت سال با هم زندگی كردیم كه
چند سال مستأجر بودیم و این مسئله ادامه داشت تا اینكه از 5 سال
قبل زندگی ما مستقل شده. شهید پسر خاله من بود. من به خاطر اخلاق
ایشان به ازدواج با شهید پاسخ مثبت دادم. با اینكه علاقهمند به
ادامه تحصیل بودم اما حسن خلق ایشان مرا برای ازدواج ترغیب كرد.
اوایل زنگی بخاطر كمبودهای مالی مشكلاتی داشتیم كه این كمبودها در
كنار مستأجری سخت بود ولی من تحمل میكردم چون میخواستم زندگیمان
آرامش داشته باشد. با اینكه مشكل مالی داشتیم اما شهید میگفت باید
خوراك و پوشاك مناسب و مرتب داشته باشیم و با آبرومندی زندگی كنیم.
به انقلاب خیلی علاقهمند بود. هم در پشت جبهه خدمت میكرد هم در
جبهه. اكثر اوقات به مأموریت میرفت. در این مواقع برای رزمندگان
مواد غذایی و مهمات میبرد. وقتی به مرخصی میآمد، اوقات بیكاری
را به مطالعه كتب مذهبی و احكام و كتب قرائتی سپری میكرد. در
كارهای خانه هم به من كمك میكرد. او نظم خیلی زیادی داشت به خصوص
در كارهایی كه به او محول شده بود. دوستانش در جهاد خیلی او را
قبول داشتند. بعد از شهادت خیلی افسوس از دست رفتن او را
میخوردند. محمدعلی به نماز خواندن اول
وقت زیاد اهمیت میداد. راستگویی را میپسندید، به دُرستكاری توجه
خاصی داشت. سعی میكرد نماز خود را تا میتواند در مسجد و به جماعت
بخواند. او با خانوادة من و خودش خیلی خوب بود و در رفع
مشكلات هر دو طرف میكوشید. با پدر و برادرش خیلی رفت و آمد داشت و
در مشكلات از آنها راهنمایی میخواست. در همه حال مرا به انجام
كارهای نیك سفارش میكرد، مخصوصاً به راستگویی و دُرستكاری. به
بچهها هم میگفت: هرگز دروغ نگویید، نمازتان را اول وقت بخوانید،
دَرستان را هم فراموش نكنید. یادمه همیشه میگفت: من هرگز صاحب
منزل شخصی نمیشوم و همینطور هم شد. وقتی شهید شد، ما مستأجر
بودیم. یكی از آرزوهای او مستقل زندگی كردن بود تا ما راحت زندگی
كنیم اما آرزوی حقیقی او شهادت بود كه الحمدا... نائل شد. من دو
فرزند دختر از شهید دارم. شهید تا زنده بود، با بچههایش خوب
رفتار میكرد. آنها را خیلی دوست داشت و بچهها هم به او علاقه
داشتند. شهید به تحصیلات موفق بچهها خیلی اهمیت میداد. میخواست
بچهها مذهبی بار بیایند. تا وقتی میرفت مأموریت، با من مكاتبه
نداشت ولی از طریق جهاد به وسیله تلفن خبر سلامتی خود را به من
میرساند.
او خیلی به انقلاب خدمت میكرد. فعالیتهای او از زمان قبل از
انقلاب آغاز و تا بعد از جنگ ادامه داشت. اوایل انقلاب در آبرسانی
و برقرسانی به روستاها كمك میكرد. در كنار كار، خانواده را هم در
نظر داشت. به ما احترام میگذاشت. شیوه تربیتی مناسبی در مورد
بچهها بكار میبرد. گاهی اوقات در خانه از همرزمانش صحبت میكرد و
معمولاً در حرفهایش رشادت آنها را در نظر داشت. آخرین دفعهای كه
میخواست برود مأموریت، مقداری خوراكی گرفته و درب مهد كودك دختر
بزرگش مریم برده، او را میبوسد و از او خداحافظی میكند. بعد آمد
از من و خواهر بزرگش كه در خانه ما بود، نیز خداحافظی كرد و گفت:
من برای مأموریت میروم و شب برمیگردم. او رفت و شب شد اما من
هرچه انتظار او را كشیدم، خبری از محمدعلی نبود. با خود گفتم:
حتماً فردا به خانه خواهد آمد. صبح شد اما خبری از او نبود. من درب
خانه با نگرانی منتظر بودم و میدیدم كه ماشین جهاد چند مرتبه از
جلوی خانه ما عبور میكند اما مثل اینكه نمیتوانستند به من خبر
دهند. بنابراین نزد پدرم در دادسرای انقلاب رفته و از طریق ایشان
خبر شهادت محمدعلی را به من دادند. پدرم میگفت كه من میدانستم
محمدعلی شهید میشود چون كه همان شب خواب دیدم یك جفت دمپایی داشتم
كه داخل آب افتاده بودند و من خیلی آنها را دوست داشتم ولی دستم به
كفشها نمیرسید. درست حول و حوش همان لحظاتی كه پدرم خواب دیده
بود، شهید هم تیر خورده و در حال جان دادن بوده. البته پدر
مستقیماً خبر شهادت همسرم را به من نداد. اول به خانه آمده و گفت:
حال ننهجانت بد است، بیا به خانه او برویم. در راه رفتن به خانه
ننهجان، بچهها را هم از مهد كودك با خود آوردیم اما وقتی به
خانه مادربزرگ رسیدیم، دیدم كه موضوع او در میان نیست و واقعیت
چیز دیگری است. كمكم متوجه شدم كه همسرم را از دست دادهام.
اول احساس ناراحتی خیلی شدیدی به من دست
داد ولی خوشحال بودم كه به آرزوی همیشگی خود دست یافته و راه
سعادتمندی را پیموده. امیدوارم كه ما هم از ادامه دهندگان راه شهدا
باشیم. بچههایم نیز به خاطر علاقه شدیدی كه به پدر داشتند،
روزگار سختی را میگذراندند ولی بالآخره سختیها را تحمل كردیم و
آنها الآن مشغول تحصیلند.
خاطرهای كه من بیشتر از شهید به یاد دارم، در مورد مهربانی و
رأفت او نسبت به دیگران است. یعنی هر وقت
كه میشنید اشرار یكی از دوستانش را به شهادت رساندهاند، میگفت:
چطور میتوانند جان انسانی را بگیرند درحالی كه ما اگر گنجشكی از
جلوی ماشین عبور كند، طوری حركت میكنیم كه آسیبی به او نرسد
و این قبیل حرفها را بارها تكرار میكرد. یك روز هم تعریف میكرد
كه اشرار مسلح با او روبرو شدند و از او چند سؤال پرسیده بودند و
محمدعلی هم اشتباهاً در صحبتهای خود مسیر حركت را گفته بود اما
با عنایت خداوند به صورت معجزهآسایی از دست آنها خلاص میشوند.
اما مأموریت آخری كه رفت، مثل اینكه فقط مقدر شده بود تا او را به
آرزوی وصال معشوقش برساند. چون آن دفعه قرار بود فرد دیگری به
مأموریت برود ولی محمدعلی داوطلبانه گفته بود من میروم. شاید به
این علت بود كه شهادت او با رضایت دل خود او باشد و نتیجة یك
مأموریت وظیفهای نباشد چون كه داوطلبانه رفتن به میدان، تا به حكم
وظیفه شغلی رفتن خیلی فرق میكند و اجر عمل داوطلبانه بیشتر است.
اینگونه بود كه بعد از سالها فعالیت كه شروع آن قبل از انقلاب و
پایان آن بعد از اتمام جنگ تحمیلی بود، همسرم به آرزوی دیرینه خود
رسید. مثل اینكه خداوند دوست داشت بندهاش را به آرزوی خود برساند.
با اینكه ما فكر میكردیم فقط در طول هشت سال دفاع مقدس افراد فرصت
رسیدن به مقام شهادت را دارند و بعد از اتمام جنگ محمدعلی به مقام
دلخواهش نخواهد رسید اما خداوند برای استجابت دعای بندهاش، زمینه
شهادت را برایش فراهم كرد كه به دست اشراری كه هجومشان خطرناك تر
از جنگ تسلیحاتی است، به شهادت برسد. در اینجا لازم است من جملهای
را در مورد جهاد بیان كنم. اینكه «جهاد میدان آزمایشی خداوند است،
جهاد مكان انسانهای شرافتمند و بیتوقع و پُركار است و جهاد مكان
عاشقان شهادت است». بنده به نوبه خود و در حد توان خود سعی میكنم
فرزندانم را طوری تربیت كنم كه فردای قیامت در پیشگاه خداوند و
مقابل شهید بزرگوار جوابگو نباشم و كوتاهی نكرده باشم. از خداوند
میخواهم كه مرا در این راه توفیق دهد. انشاءا... والسلام علیكم
و رحمها... و بركاته.