شهید
محمد بیدوئینژاد
فرزند نظرعلی در سال 1350 در شهر خانوك به دنیا آمد وهمچنین در سال
4/3/1367در منطقه شلمچه در عملیات تك عراق به درجه رفیع شهادت نائل
آمد

مصاحبه با مادر
شهید
من فاطمه نخعی مادر شهید محمد بیدوئینژاد،. در راور بدنیا آمدم.
بیسوادم و خانهدار. هشت فرزند داشتم كه یكی شهید شده و یكی دیگه
هم فوت كرده. محمد فرزند چهارم من بود كه خانوك بدنیا آمده.
آن زمان مقداری زمین كشاورزی و دامداری داشتیم، خانهمان هم شخصی
بود.
یك روز صبح بلند شدم محمد را شیر بدهم، دیدم نوری از جلوی اتاق
عبور كرد. بعد از آن زندگی ما بركت پیدا كرد. هر وقتی هم كه او را
شیر میدادم، وضو میگرفتم. روزههایم را نیز در آن دوران
میگرفتم. به همین علت محمد فرزند خوبی شد. خیلی مظلوم و مؤمن بود.
شهادتش كلاً ما را عوض كرد و علاقهمان به اسلام و شهدا بیشتر شد.
شهید دبستان را خانوك در مدرسه علوی درس خواند. در كنار درس، كار
دامداری هم میكرد. دوستانش سید محمد مهدوی و پسر خالههایش حسن و
موسی وصال بودند. تا دوم راهنمایی هم خواند بعد رفت جبهه.
پدر محمد همیشه از او راضی بود چون كمكش
میداد. یك بار رفته بود سر زمینهایمان كار كند، كفشهایش را آنجا
گذاشته بود. بعد از شهادتش پدر او با دیدن كفشها گریه میكرد.
خیلی محمد را دوست داشت. محمد درخواست چندانی از ما نداشت.
در خانه به همه علاقهمند بود ولی به من علاقهاش بیشتر بود. من
آرزو داشتم بزرگ شود و زندگی خوبی داشته باشد ولی خوشحالم كه شهید
شده. محمد از كودكی نماز میخواند و روزه میگرفت. خیلی سر به راه
بود و نیازی به امر و نهی نداشت. با همه خوب بود.
دوم راهنمایی بود كه ترك تحصیل كرد و به جبهه رفت. دفعه آخری كه
رفت، ماه رمضان بود كه رفت. بعد هم گفتند مفقود شده.
حبیبا... اسدی كه از اسارت آزاد شد،
برای دیگران تعریف كرده كه محمد بیدوئی از ناحیه پا تركش خورده و
گفته چكار كنم. حبیب میگوید: بگو یا زهرا، یا حسین. محمد میگوید
و شهید میشود. دفعه آخر كه میخواست برود به او گفتم: ماه
رمضان است، نرو. گفت: نه الآن باید برویم، جنگ تمام میشود و ما
هنوز كاری نكردهایم. همه شهید دادهاند و ما بیتوجهیم. خیلی خوب
بود. در تمام راهپیماییها و تشییع جنازة شهدا شركت میكرد. خیلی
حرف شهدا را میزد. به امامخمینی علاقه داشت. میخواست برای
ملاقات امام به تهران برود كه اجل او را مهلت نداد. اولی كه امام
میخواست به ایران بیاید، با دوستانش خیلی جست و خیز میكردند.
اینجا برق نبود، فقط یك تلویزیون در تكیه ابوالفضل گذاشته بودند تا
مردم سخنرانی امام را ببینند. او با عجله خود را رساند تا امام را
از تلویزیون ببیند.
در كرمان آموزش دید. بعد با حاج باقر منصوری كه شهید شده و
حبیبا... اسدی و تعدادی دیگر به جبهه رفتند. در جبهه خمپارهانداز
بوده. فكر كنم هشت ماهی در جبهه بود. فقط یك نامه فرستاد،
وصیتنامه هم ندارد. وقتی شهید شده بود، اول به ما گفتند مفقود
شده. بعد كمكم شنیدیم كه شهید شده و بعد از چند سال استخوانهای
او را بعد از اتمام جنگ آوردند و دفن كردیم. من از شهادت او ناراحت
بودم ولی رضای خداوند را هم میخواستم. او را همین خانوك دفن
كردیم. وقتی استخوانهایش را آوردند، پدرش فوت كرده بود و ما با
همیاری مردم مراسم او را برگزار كردیم.
محمد خیلی كار كُن بود، بنایی كار میكرد. با پول خودش دو روفرشی
گرفت و روی اتاق پهن كرد. من گفتم: محمد آنها را برای خودت نگهدار.
گفت: میخواهم چكار؟ خدا میرساند.
شبی خواب دیدم آمده، من با خوشحالی گفتم: محمد آمدی؟ درست میبینم،
خودت هستی و بعد او را بوسیدم.
پسرم را در راه خدا دادهام و توقعی از كسی ندارم، فقط كاری كنند
كه جوانان اصلاح شوند.
خواهران حجاب خود را رعایت كنند و در حفظ اسلام بكوشند.
مصاحبه با برادر
شهید
اینجانب رسول بیدوئینژاد برادر شهید محمد بیدوئی هستم. من دو سال
از محمد كوچكترم. دیپلم دارم و بهداشتیار مركز بهداشت خانوكم. موقع
شهادت او، من 15 ساله بودم.
محمد چند سالی مفقود بود. دوستانش به ما گفته بودند زخمی شده ولی
كمكم فهمیدیم كه شهید شده. محمد سال 67 شهید شده بود و سال 74
استخوانهای او را آوردند و تشییع و دفن شد. من اوایل خیلی ناراحت
بودم ولی الآن خوشحالم كه شهید شده و آن دنیا شفاعت كنندة ما خواهد
بود.
با همه خوب بود، حتی با معلمهایش خیلی صمیمی بود. اگر كاری
داشتند، برایشان انجام میداد. علاقه زیادی به كارهای بنایی و
ساختمانی داشت. یادم میآید سیزده ساله بود كه كف اتاق خودمان را
موزاییك كرد. خیلی پُر كار بود. به انقلاب و امامخمینی هم علاقه
داشت. یادم میآید اوایل انقلاب از بلندگو اعلام كردند آماده
باشید، شاه دوستها میخواهند به خانوك بیایند. برای مبارزه
آماده باشید. محمد مقداری سنگ روی باممان جمع كرده بود و انتظار
میكشید كه اگر آنها آمدند، مقابله كند. به جنگ و جبهه هم
علاقهمند بود. به همین علت درس را نیمه تمام گذاشت و با وجود سن
كمش به جبهه رفت اما از نظر اندامی به یك رزمنده میخورد.
وقتی میخواست برود، به من میگفت: درَست را خوب بخوان و اسلامی
باش. در نامههایش هم مینوشت درس بخوان. به نماز و روزه هم
سفارش میكرد. میگفت: دوستانی بگیرید كه به درد دنیا و آخرت
بخورد.
او خیلی صمیمی بود و خیلی هم با ایمان. یادم میآید
وقتی میخواست برود جبهه، ماه مبارك
رمضان بود. با اینكه روزهاش به هم میخورد ولی او روزهاش را
افطار نكرد و روزهدار به جبهه رفت. به پدر و مادر خیلی
احترام میگذاشت. تا وقتی اینجا بود، در درسها به من كمك میداد.
در تصمیمگیریها با خانواده مشورت میكرد به جز جبهه رفتن كه
میگفت: تكلیف است و باید بروم. بارزترین
خصوصیت او خندهرویی او بود.
از كارهای فساد و غیر اخلاقی و دوست بد دوری میكرد.
خیلی دوست داشت شهید بشود.
همینطور كه به من توصیه كرده بود، دَرست را بخوان، با اینكه خانوك
دبیرستان پسرانه نداشت، طبق توصیه او به كرمان رفتم و ادامه تحصیل
دادم و پیشرفت زندگیم را مدیون وصیت شهید هستم.
خیلی ساده میپوشید. به مُد توجهی نداشت. هر غذایی هم كه خانه
بود، میخورد. به تمیزی هم اهمیت میداد و ما را هم توصیه به
بهداشت میكرد.
مصاحبه با همرزم
شهید
بسما... الرحمن الرحیم.
اینجانب حبیبا... اسدی همرزم شهید بیدوئینژاد،. كارمند مخابراتم.
ساكن خانههای سازمانی مخابرات زرند هستم.
من با برادر شهید بیدوئی مرحوم مصفطی بیدوئی همكلاسی بودم. آشنایی
من با شهید از دوران دبستان به واسطة دوستی با برادرش بود. از همان
اول محمد نظر مرا جلب كرد چون كه خیلی بچة آرام و مظلومی بود تا
اینكه سعادت نصیبم شد و در سال 1367 تاریخ 31/1/67 به اتفاق محمد و
چند همرزم دیگر از خانوك اعزام شدیم به جبهه كه از بین ما، بیدوئی-
حاج باقر منصوری- جابر و مهدی مهدوی و پسر عمویشان مهدی مهدوی و
چندی دیگر شهید شدند. در تاریخ 4/3/67 به منطقه عملیاتی شلمچه
رفتیم. همانروز كه آنجا رسیدیم، عراق حملهای شروع كرد و تكی زد.
برای بازپسگیری شلمچه كه توی این حمله بود كه شهیدان نامبرده به
درجه رفیع شهادت رسیدند. نكته قابل ذكر این است كه چند روز
قبل از شهادت شهید حاج باقر منصوری، یك
روز صبح بعد از مراسم صبحگاهی و صبحانه نشسته بودند و ما حدود
پانزده نفر بچههای خانوك دور حاج باقر بودیم. ایشان با یك روحیه
عجیبی شروع به تعریف كرد و مشخص شد كه خوابی دیده. سؤال كردیم حاج
باقر آیا خوابی دیدهای؟ گفت: بله، من شروع به سؤال كردم، آیا
میدانی چه كسانی شهید میشوند؟ یادم میآید رو به شهید بیدوئی
گفت: تو شهید میشوی و یكی هم خودش را گفت. از این قضیه
گذشت تا روزی كه عراق عملیات كرد. چون به خواب حاج باقر عقیده
داشتم و به حاج باقر هم علاقه داشتم، سعی میكردم نزدیك آنها باشم
كه اگر شهید شدند، لحظات آخر من در كنارشان باشم و خدا سعادتی به
من داد و همیشه در كنارشان بودم. حاج باقر تیربارچی بود و من كمكی
آنها بودم و با اینكه دوتا كمكی دیگر هم داشت، ولی لحظه شهادت خدا
سعادت نصیب من كرد و كنار او بودم و دوتا كمكی از ما جدا شدند كه
آنها یكی محمد اسدی علیجان بود و دیگری برادر آزاده محمود اسدی
حسین بودند. عراق از ساعت 6 شروع كرد به آتشریزی تا ساعت 5/7 یا
هشت و ربع كم. بعد عراق شروع به پیشروی كرد. من و حاج باقر در سنگر
انفرادیمان به طرف عراق تیراندازی میكردیم. در همین حین شهید
بیدوئینژاد بالای سر ما آمد و گفت: حبیب، من باید چكار كنم؟ من به
او گفتم: فعلاً برو پشت سنگر بتونه پناه بگیر تا تركش نخوری و با
حالت دراز كش به طرف عراقیها تیراندازی كن. در همین لحظه صدای صوت
گلولهای شد. من و حاج باقر پناه گرفتیم. وقتی سرم را بالا آوردم،
دیدم محمد بیدوئینژاد از بالای خاكریز به پایین پرت شده و در حال
جان دادن میباشد. بر اثر اصابت تركش
گلوله از بالای زانو، هر دو پایش قطع شده بود به طوری كه
استخوانهای او كاملاً مشخص بود. من سریع كنارش رفتم، چشمانش را
بسته بود. میگفت: سوختم، پاهایم درد میكند. من گفتم: محمد داری
شهید میشوی، خیلی خوشحال شد. گفتم: بگو یا زهرا، یا حسین، و محمد
با همین ذكر بود كه شهید شد. من امدادگر را صدا زدم كه در
این حین برادر آزادهمان محمد صیفوری با دستپاچگی آمد و گفت: چی
میگی؟ بعد به كمك او یك چپی كه مال خود شهید بود، باز كردم و بستم
به یك پای او و چپی خودم را نیز به پای دیگرش بستم تا جلوی خونریزی
را بگیرد. بعد او را پشت آقای صیفوری دادم كه او را به عقب به
آمبولانس برساند و اگر ماشینی نبود، او را در یك سنگر بتونه
بگذارد تا گلوله نخورد و جنازهاش به خانوادهاش برسد. محمد بیدوئی
بعنوان تكتیرانداز خدمت میكرد. شهید بیدوئی از نظر اخلاقی خیلی
مظلوم بود و شهید مظلوم عملیات 4/3/67 بود. به
آن صورت دوست صمیمی نداشت، اخلاقش طوری
بود كه زیاد با بچهها نمیجوشید و گوشهگیر بود. با این حال همیشه
خندهرو بود، هرگز خشمگین نمیشد و آرام بود. از آدمهای دروغگو و
دورو و دورنگ خیلی بدش میآمد. از كسانی كه هیاهویی داشتند ولی
كاربردی نداشتند، خوشش نمیآمد. از افراد كم توقع و پُركاری
مثل شهید جابر مهدوی خیلی خوشش میآمد. جابر هرگز نمیگفت من
شكارچی تانك هستم ولی انصافاً شكارچی تانك خوبی بود و با جثه كوچكش
تیرانداز خوبی بود.
همیشه در نماز جماعت و مراسم دعایی كه بود، شركت میكرد. نزدیك 35
روز من و شهید بیدوئی با هم بودیم. من او را آدم معنوی میدیدم.
نماز را سر وقت میخواند، به نظافت هم
اهمیت زیادی میداد. به توصیه حاج باقر منصوری از اصراف
دوری میكرد.
در جمع ما حاج باقر منصوری پیر بزرگ ما بود و همگی ما رضایت خدا را
در رضایت او میدیدیم كه حاج باقر خیلی از دست محمد بیدوئی راضی
بود. گروهان ما گروهان امام سجاد بود كه تعدادی شهید و اكثراً اسیر
شدند. اسراء حدود 23 یا 24 نفر بودند. این اتفاق در منطقه شلمچه
بود كه اسم تك عراق هم توكلت علیاالله2 بود و ما را اسیر كردند.
محمد بیدوئی و حاج باقر و شهیدان جابر و مهدی مهدوی و تعدادی دیگر
در همین عملیات شهید شدند.
والله آن روزها مثل الآن خط چپ و راستی نبود، همه تحت امر امام و
ولایت بودند و نگاهشان به حرف امام بود و پیرو امام بودند. محمد هم
امام را پیروی میكرد.
وقتی از اینجا اعزام میشدیم، ماه مبارك رمضان بود. فكر كنم سوم
ماه بود. از اینجا حركت كردیم رفتیم اسلامآباد، اذان ظهر آنجا
بودیم. بعد حاج باقر و بیدوئی و تعدادی دیگر به خانوك آمدند و
بعدازظهر حركت كردیم. افطار بود كه رسیدیم چترود و روزهمان را
افطار كردیم. در جبهه هم محمد خیلی به كارهای دینی علاقه داشت. بعد
از شهادت حاج باقر و بیدوئی، بقیه ما هم اسیر شدیم و 28 ماه در
زندانهای عراق بودیم.
مصاحبه با همرزم
شهید
بسما... الرحمن الرحیم
من سید محمد مهدوی فرزند سید علی كه شهید پسرخاله مادرم و از
دوستان دوران دبستان من میباشد. دو مرحله هم در جبهه با او همرزم
بودم كه یك دوره آن خیلی كوتاه بود. دوره بعد دو سه ماه طول كشید.
دوره سوم كه او شهید شد، من سعادت نداشتم همراه او باشم.
خیلی خندهرو بود و خیلی شیرین صحبت میكرد. پر جنب و جوش و پر كار
بود.
ما با یك توپ پلاستیكی فوتبال بازی میكردیم. او از آدمهای دورو
دورنگ و تن پرور بدش میآمد. در جمع دوستانه و مشورتها بهترین
راهحل را پیشنهاد میكرد و حرفهایش را در عمل نشان میداد.
خاطرات من از محمد به دو دسته تقسیم میشود: یكی دوران ابتدایی و
یكی دوران آموزش نظامی و جبهه. از دوران ابتدایی خاطره یك گردش را
دارم كه به اطراف خانوك رفته بودیم. شب كپری درست كردیم كه
بخوابیم. شب از طرفی هوا سرد بود و از طرفی ما میترسیدیم. شناخت
من از شجاعت محمد آنجا كامل شد كه با اینكه ما حاضر نمیشدیم نزدیك
در بخوابیم از ترس و سرما، او قبول كرد نزدیك در باشد. یكسری
خاطرات هم از جبهه رفتن دارم. بعد از شهادت دوستمان علی عربپور،
ما علاقهمند به جبهه شدیم و به اتفاق شهید سید محمود اسدی به
آموزش نظامی رفتیم ولی چون كوچك بودیم، ما را آموزش نمیبرند ولی
ما با اصرار آموزش نظامی را به مدت یك ماه و نیم در سال 65 در
كرمان سپری كردیم. قرار بود سپاهیان محمد به جبهه اعزام شود. ما با
سختی زرند ثبتنام كردیم. قرار بود از كرمان به شیراز و از آنجا به
اهواز اعزام شویم. در كرمان وقتی به بسیج كه در پارك نشاط بود،
رسیدیم؛ من و شهید بیدوئی و سه نفر دیگر را نبردند و گفتند دوره
بعد شما را میبریم. ما همگی از زیر سیمهای خاردار بیرون آمدیم و
خودمان شخصاً برای شیراز بلیط گرفتیم و میدانستیم سپاهیان محمد
شاهچراغ شیراز توقف میكنند و بعد به اهواز میروند. ساعتهای 3
یا 4 صبح ما رسیدیم شاهچراغ. بعد شنیدیم كه سپاهیان محمد هم
رسیدند. بعد به یكی از رانندهها گفتیم ما از ماشینمان عقب ماندیم
و نشانی الكی هم از ماشین دادیم، شما ما را ببرید. آنها هم قبول
كردند. اهواز كه رسیدیم به آموزش نظامی كه در جنگل بود، رفتیم
ولی بعد از یك هفته ما را برگرداندند. حتی ما را سوار اتوبوس كردند
اما ما از شیشه فرار كردیم و بازگشتیم و این مرحله اول جبهه رفتن
شهید بیدوئی بود. باز سال 66 میخواستیم برویم كه باز ما را
نمیبردند. دایی من، موسی وصال آن زمان اهواز سرباز بود. آمده بود
مرخصی. من به او گفتم: ما میخواهیم یكدفعه دیگر همینطوری برای
دیدن اهواز آنجا بیاییم و زود برگردیم. بعد من و بیدوئی همراه
داییام رفتیم اهواز. توی لشكر 41 ثارا... . بعد آنجا به تیپ ادوات
رفتیم برای ثبتنام. به ما گفتند: شما چطوری آمدید؟ باید از كرمان
ثبتنام میشدید و سختگیری میكردند كه چگونه وارد جبهه شدهایم.
بعد ما گریه شدیم و گفتیم كه جریان اینطوری بوده و ما خودمان
مقصریم و كس دیگری نیست. ما تا اینجا توانستیم بیاییم، از اینجا
به بعد هم میآییم. به این صورت ثبتنام شدیم. بعد شهید بیدوئی را
آرپیجیزن گذاشتند و مرا هم كمكی او. همان روز عصر اعزام به غرب
بود و ما به غرب رفتیم كه سه ماه شد. مرحله دوم جبهه اینگونه شروع
شد. در همین مدت یك شب قرار بود من و
بیدوئی به نوبت نگهبانی بدهیم. قرار بر این شد 2 ساعت او نگهبانی
بدهد و دو ساعت هم من. شهید بیدوئی گفت: من میخواهم دو ساعت اول
نگهبانی بدهم. من فكر میكردم به خاطر راحتی خودش این حرف را گفته،
وقتی چشمهایم را باز كردم، دیدم صبح شده و شهید بیدوئی مرا برای
نگهبانی بیدار نكرده. گفتم: چرا بیدارم نكردی؟ قرار بود 2 ساعت بعد
من نگهبانی بدهم. گفت: من آمدم بالای سرت، دیدم غرق خوابی، دلم
نیامد بیدارت كنم و این یكی از خصوصیات خوب شهید بیدوئی بود
كه نمیخواست دوستانش از او ناراحتی ببینند و تا میتوانست زحمت
دیگران را به دوش میكشید. خیلی فداكار بود. یك هفته اول و مدت
آموزشی و این سه ماهه ما با هم بودیم ولی دفعه آخری كه رفت و بعد
شهید شد، من سعادت نداشتم همراه او باشم ولی وقتی میخواست برود،
به دیدن او رفتم، گفتم: من دارم ادامه تحصیل میدهم، صبر كن بعد
از اتمام درسمان همراه به جبهه میرویم، گفت: نه، من باید حتماً
بروم، تكلیف است كه بروم. تو درس بخوان و من جبهه میروم. هركس به
شیوه خودش، حتی در آن لحظه روزه داشت. من به او گفتم: لااقل
روزهات را بخور، تو ممكن است قبل از اذان ظهر به كرمان برسی و
روزهات باطل میشود، گفت: نه تا هرجا باشد، نگه میدارم. بعد هم
خداحافظی كرد و رفت. محمد از نظر ایمانی خیلی در سطح بالایی بود.
در جبهه هم كه بودیم نماز شب میخواند.
حدیث حفظ میكرد و در مسابقات حفظ حدیث هم رتبه میگرفت.
اول انقلاب محمد سن و سالی نداشت ولی یادمه یكدفعه قرار بود شاه
دوستها بیایند خانوك مردم را بزنند. یادمه محمد با تعدادی دیگر
مقداری سنگ پشت بامها میریختند كه اگر شاه دوستها آمدند، به سر
آنها بزنند. در تظاهرات هم شركت میكرد.
از آنجایی كه ثابت قدم بود، سعی میكرد اول خودش مشكلاتش را حل
كند. با دیگران هم مشورت میكرد. یادمه به بنایی خیلی علاقه داشت و
یكی دو ماهی بیشتر بنایی نرفته بود كه كارهای بنایی را خوب یاد
گرفته بود. حتی كف اتاقشان را هم موزائیك كرد. صبر و حوصلهاش هم
زیاد بود. دیگران را هم به پایداری توصیه میكرد.
شهید خیلی با خضوع او اخلاق و فروتن بود. یادم نمیآید عصبانی شده
باشد. همیشه خندهرو بود حتی اگر بحثی با كسی داشت، با گشادهرویی
میگفت. در لحنش نرمی و لطافت بود. در بحثها هم كوتاه میآمد.
آرزوهای مادی نداشت ولی به شهادت خیلی علاقه داشت و به آرزویش رسید
ولی اگر زنده میماند، فكر كنم آرزو داشت از لحاظ كاری پیشرفت
كند.
از صحبتهایش مشخص بود كه جامعهای را دوست دارد كه در آن فساد
اخلاقی نباشد. مد و مدپرستی نباشد.
او آنقدر بیریا و با خضوع بود كه به كوچكترها خیلی احترام
میگذاشت دیگر بزرگترها كه جای خود را داشتند. در مقابل آنها صحبت
نمیكرد و بزرگتر و كوچكتری را در نظر میگرفت.
یادمه آنقدر با بزرگترها خوب بود كه یكی از معلمهایش در كارهای
خود از محمد كمك میگرفت و به محمد اعتماد داشت چون او از همه لحاظ
مورد اطمینان بود.
خاطره دیگری در ذهنم نیست ولی باید بگویم كه شهداء افراد ایدهآل
جامعه ما بودند و باید الگوی ما باشند و خیلی هم حق به گردن ما
دارند چون ما را از دست استعمارگران نجات دادهاند. ما هم باید حق
آنها را ادا كنیم و تحت امر مقام معظم رهبری باشیم و در حفظ خون
شهدا بكوشیم و ایدههای شهدا را در جامعه اجرا كنیم كه اگر اینگونه
باشد ضرر نمیكنیم. والسلام