
بسم الله الرحمن الرحيم
من المومنين رجال صدقوا ما عاهد
الله عليه ، فمنهم من قضي نحبه و
منهم من ينتظرو ما بدلوا تبديلا
اين زمان رهروان خيل حسيني
ملتمسانه دست به درگاه خدا مي
داشته مي گويند : خدايا شب قدر
است تو مقدور مني نماز خون گذارم
بر اذان تير باران
سعيد عرب نژاد فرزند راستين اسلام
و شهيد راه فضيلت در سال 1343 در
كرمان در خانواده اي متوسط به
دنيا آمد و در سال 1350 به مدرسه
راه يافت . دوران دبستان را با
هوشي فوق العاده گذراند . از
زماني كه هنوز به سن 15 سالگي
نرسيده بود با اين حال عزمش را
جزمش استوار و نيتش محكم و پايدار
بود . و همچنين سه سال راهنمايي
را هم گذراند . همه دبيرانش و
همكلاسيهايش از هوش سرشار او
تعريف مي كردند . و دوره اول
متوسطه عمومي را در هنرستان
دادبين گذراند . بعد از آن يعني
در سن 15 سالگي مدرسه را رها كرده
به سپاه پاسداران راه يافت . مدت
سه ماه در پادگان آموزش ديد و
صورت پاسدار دائم در آمد و از آن
به بعد در سپاه بود اما دفعه اولش
بود كه به جبهه رفته بود اما
فداكاريش بزرگتر از آنچه تصور مي
شد . او شانزده سال و اندي بيش
نداشت كه عشق به الله و شهادت
باعث شد كه راحتيها و خوشيهاي
دنيا را رها كرده و به خيل شهيدان
عزيز به درگاه خدا پيوست
يادش گرامي با د و راهش پر رهرو
باد
مصاحبه با هم رزم
شهید
عبدالكریم عربنژاد
بسما...
الرحمن الرحیم
بنده
عبدالكریم عربنژاد
از
دوران كودكی و تحصیلات ابتدایی
شهید بزرگوار را میشناسم. شهید
سعید عربنژاد از روحیه بسیار
خوبی برخوردار بود. رفتارش بسیار
سنجیده و حساب شده بود.
ایشان با توجه به اینكه از
خانواده مرفه و پولداری بود، با
همگان برخوردش یكی بود و خیلی
خودمانی بود. در دوران
تحصیلات راهنمایی با هم در یك
كلاس بودیم. شهید از اخلاق
ویژهای برخوردار بود. جنبوجوش
فوقالعادهای داست. استعداد خوبی
داشت در درس خواندن و قبل از
انقلاب در دوران كودكی در
كلاسهای قرآن شركت میكرد. همان
موقعها بود كه
ایشان
پیشنهاد داد قرآن را حفظ كنیم.
شروع كردیم به آیه آیتالكرسی حفظ
كردن و با هم قرآن حفظ میكردیم.
شهید در نماز جماعت و جلسات مذهبی
به خوبی شركت میكرد و دیگران را
هم دعوت میكرد. سال پنجاه و شش
بود، مدرسه راهنمایی تحصیل
میكردیم. آن روزها دختر و پسر در
یك مدرسه و با یك كلاس بودند و با
آن حساسیت مذهبی كه مردم شهید
پرور خانوك داشتند، تصمیم گرفته
بودند دخترها و پسرها را جدا
كنند. در مقابل هم دولت ستمشاهی
با كمك ساواك اصرار بر این داشتند
كه دختر و پسر ادغام باشند. این
موضوع درست در بحبوحه انقلاب صورت
گرفت. مردم تصمیم گرفتند منزلی را
در نزدیكی مدرسه راهنمایی اجاره
كنند و دخترها را جدا كنند. با
هماهنگی كه صورت گرفته بود،
دخترها اعتراضی كردند و به مدرسه
نیامده بودند و به منزل نزدیكی
مدرسه رفته بودند. ضمناً همه
كارها صورت گرفته بود. تعدادی
صندلی به آن منزل انتقال داده
بودند. معلمهایی كه خانوكی
بودند، برای اداره مدرسه دخترها
به آن منزل رفته بودند و اتفاقاً
رئیس مدرسه راهنمایی فردی به نام
سالاری نامی بود كه ساواكی از
كار درآمد. ایشان سریعاً به زرند
رفته بود و اعتراض دخترها را مبنی
بر اینكه میخواهند جدا بشوند و
به مدرسه نیامدند را به اطلاع
زرند رسانده بود. ما هم منجمله
سعید سریعاً موضوع رفتن سالاری به
زرند را به اطلاع مردم رساندیم.
بعد تعدادی از مردم آمادگی
داشتند. چند ساعت بعد رئیس مدرسه
به همراهی رحیمی رئیس ساواك زرند
و تعداد دیگر به خانوك آمدند و
قاطعانه گفتند كه مدرسه باید
ادغام باشد، دختر و پسر باید با
هم باشند. بچهها با كمك مردم
مقداری چوب و سنگ و چوب باتوم و
نمیدانم زنجیر و این چیزها را به
باغ روبروی مدرسه كه مال حاج قاسم
بود، بردند. تصمیم بر این بود كه
در صورت درگیری، درگیر شویم.
رحیمی ساواكی و سالاری از این
موضوع باخبر شدند و نهایتاً به یك
صورتی فرار كردند. سعید در زمان
انقلاب هم همیشه در جلسات مذهبی و
تقریباً میشود گفت كه جلسات
سیاسی كه به عنوان دعای كمیل
بود، شركت میكرد و مراسم ماه
محرم سال پنجاه و شش بود كه درست
در بحبوحه انقلاب بود. پنجاه و شش
و پنجاه و هفت منزل پدربزرگ سعید
محل نگهداری و محل تجمع نیروهایی
بود كه آماده بودند در صورت
مداخله به حساب پاسگاه شهربانی
ساواكیها، بچهها از آنجا وارد
عمل شوند و با آنها مبارزه كنند.
خاطره شیرینی كه یادم آمد كه
اینطوری كه یادم است، رئیس
مدرسه كه ساواكی بود، خیلی فحاشی
میكرد و در رابطه با همین جدا
شدن دخترها و درست قبل از انقلاب
بود كه عكس شاه و خاندانش را
بچهها منجمله شهید سعید پاره
میكردند و از دیوارها محو
میكردند. یك روز سالاری به كلاس
آمد و ما دو سه نفر بودیم كه با
هم بودیم. وقتی كه سالاری ساواكی
مسئول مدرسه بود، شروع به فحاشی
كرد و گفت عكسها را كی پاره كرده
و این مسائل. ما شروع به مقابله
كردیم و چند نفری بودیم كه با
سعید تقریباً امور مدرسه را به
عهده داشتیم. آن روز شهید بزرگوار
سعید عربنژاد در مقابل آن سالاری
ساواكی ایستاد و گفت: فحاشی نكن.
آن نامرد آن چنان مشتی به گوش
شهید زد كه خدا میداند. محكم زد.
زمانی كه من به سعید نگاه كردم،
رنگش كاملاً سرخ شده بود و سعید
با آن بزرگواری و آن صبری كه
داشت، تحمل كرد و بعداً با خود
آن گفته بود كه به موقع به حسابت
میرسم.
مصاحبه با برادر
شهید
بسما...
الرحمن الرحیم.
سعید واقعاً
یك بچه روی مقطع سنی خودش و دیگر
همقطارانش یك آدم میتوانم بگویم
استثنایی نه، یك آدم نمونهای
بود. شما از لحاظ معنوی اگر نگاه
كنید، ایشان خیلی جلوتر از سن
خودش بود همیشه توی مسجد مراسم
مذهبی بود و روحانیون بزرگ توی
مسجد می آمدند. مانندآقای محمدتقی
جعفری، پایه مذهبی آن روستا در
واقع توسط افراد بزرگی مثل آقای
جعفری اینها گذاشته شده بود كه
این تبدیل شد به آن روستا، تبدیل
به یك روستای مذهبی شد. همین الان
هم كه روستا جزء روستای نمونه است
یا روستای خیلی خوب است از لحاظ
دادن شهید و یا مذهبی بودن، از
سایر روستاها جلوتر باشد. حالا هم
شاید یكی از دلایلش این باشد كه
پایه مذهبی بودند مردم و اعتقادی
بودن مردم این بود كه بزرگ كردند
و ما خانوادهمان سعادت را داشتند
كه یك مدتی یك همچین بزرگوارانی
كه آقای سبحانی و آقای رزاقی
اینها آدمهای بزرگی بودند
آقای
علامه محمد تقی جعفری، آقای
سبحانی پایه مذهبی و ابتهالی.
اعتقادات مردم را اینها تهیه
كردند مثلاً یك مدتی این
بزرگواران توی خانه ما بودند.
ارتباطات تنگاتنگ، سؤال و جوابی
كه مردم داشتند ........... كه
مردم با این بزرگواران داشتند.
خُب، تأثیرات خیلی زیادی
میتوانست روی شهید و این خانواده
بگذارد كه به خوبی گذاشته بود
یعنی ایشان خیلی جلوتر از سن خودش
مسائل سیاسی را كه آنها حالا به
همان شكلی كه آن موقع مطرح بود،
ایشان درك میكرد و حتی به نوعی
تبدیل میكرد. حالا هرطور شده به
اسم این خائنین خانواده .........
بد یاد كردند. حداقلش بود كه من
خودم چندین بار از زبان شهید
شنیده بودم كه اسم درست اینها را
حاضر نبود، تنفس كند. توی آن سن و
سال آنها، آن موقعیت سنی و توی
آن تاریخ اینها اثراتی بود كه این
را از بزرگترها گرفته بود.
از
نظر هوش
و زكاوت توی مدرسه همیشه جزء
شاگرد اولها بود تا آن
مقطعی كه درس میخواند و تحصیل
میكرد. از نظر اخلاقی و رفتار
همه معلمین و مدیرهای مدرسه كه آن
موقع بیشتر از معلمین مطرح بودند،
كاره مدرسه بودند، همیشه عنوان
میكردند و میگفتند، تعریف
میكردند كه یك بچه كاملاً با
ادب، با هوش هم از نظر اخلاقی و
هم از نظر رعایت مسائل فردی حالا
حتی شده بهداشتی. آن مسائلی كه
مهم بود،^ یك كسی اگر میفهمید
باید خودش را تمیز نگه دارد، یك
وجه تمایزی بود. ایشان همیشه
تمیز، خیلی باهوش، خیلی مؤدب و در
یك حدی بود. با یكی دو نفر دیگر
از بچههای مدرسه در واقع معلم
سرخانه یكی دو تا از بچههای دیگر
بودند وبه بچههای دیگر مقداری
پایه درسیشان ضعیفتر بود، كمك
میكردند. هر جور توی شكل سامان
دادن آن بچههایی كه كشاندند توی
مسجد، یك دار و دستهای با خودشان
داشتند. چند تا از بچههایی كه
اغلب تقریباً همهشان شهید شدند.
من به یاد میآورم اینها سردسته
بودند، همین جوری توی درس خواندن
به بچهها كمك میكردند. اینها
توی مسجد هم بیشتر توی مسجد هم با
هم باشند، مسائلی بود كه با هم
باشند. احتمالاً من فكر میكنم
صحبت راجع به این مسائل هم با حاج
حمید شاید داشته باشد بابا و
دیگران منتها یك نكتهای كه من
فكر میكنم برای خودم اتفاق
افتاده، دیدم آوردند جنازه شهید
بود كه ما نام ............. عضو
سپاه كرمان بودند كه ما قبلش قرار
گذاشته بودیم نوبتی جبهه برویم.
نوبتی به این شكل كه هم من، هم
شهید و هم حاج حمید به این شكل كه
اول حاج حمید بروند، برگردند؛ بعد
من بروم، برگردم. قرار بودیم
برگردیم، برگشتیم همینجور نوبتی
اما روز بعد خلاصه ما دیدیم آمد
توی اطلاعات. رعایت میكردیم. حاج
حمید رفت جبهه برگشت، یكسری رفت
برگشت، بعد رفت كردستان. من رفتم،
قرار بود وقتی من برگشتم، سعید
برود كه ایشان در واقع به نوعی
كار اعزام به جبههشان را پنهان
میكردند از ما. چشم میزد كه
خلاصه ما توی نوبتش ندهیم، ایشان
پیگیر بود، خلاصه عضویت گرفت و
رفت. من توی دو تا عملیات قبلی
شركت كردم كه یكی حصر آبادان بود.
قرار بود، برگردم. آنوقت ما در
واقع زیر قولمان زدیم، از همانجا
مجوز گرفتیم، رفتیم برای عملیات
طریقالقدس. همانجا سوسنگرد
ماندیم. ما بدقولی كردیم، در واقع
میبایست بیاییم، ایشان برود. من
توی عملیات زخمی شده بودم. آمد
گفت سعید دیگر یك خورده با
.............. اینها و با یك
ذكاوت و پشتگیری، پشت كارگیری
خاصی كه ما متوجه میشدیم ولی
واقعاً سعی در این بود كه به این
شكل بود كه هر چی زودتر برود و به
یك شكلی عمل بكند كه تحت هیچ
شرایط و عنوانی مانع ایجاد نشود
از رفتنش، تأخیر نكند، كارش
بیاندازد. این سفت پیگیری میكرد
تا اینكه ایشان جبهه رفت. بعد كه
زیاد هم طول نكشید. ایشان خیلی
علاقهمند بود توی جبهه مدتها
بماند، برای جنگ شركت كند.
یك جمعی
از دوستان، همشهریان، آشنایان و
خویشاوندان رفته بودند و واقعاً
هم پیمان شده بودند، آنجا بمانند
و تا زمانی كه زنده هستند، برای
جبهه كار بكنند. خیلی
علاقهمند بودند كه مدت زیادی
آنجا باشند و حداقلش این بود كه
از جبهه برنگردند تا وقتی كه
زندهاند. خلاصه خواست خدا این
بود كه ایشان توی عملیات
فتحالمبین شركت میكند به عنوان
تیربارچی، چون از نظر جثه هم
توانایی جسمیاش خوب بود، قویتر
از بچههای دیگر بود. بله خوب
بچههای دیگر یك خورده جثه كمتری
داشتند و هم به این دلیل سلاحهای
سنگین نیمه سنگین نمیتوانستند
بردارند. این تیربار هم مسئولیت
تیربار را قبول كرده، تیربارچی
گروهان بوده و توی عملیات
فتحالمبین كه به شهادت میرسد.
برای ما خبر آوردند كه ایشان
زخمی شده، ما هم از برادرهایی كه
از جبهه میآمدند و از كسانی كه
دستاندركار بودند، توی
بیمارستانها اینها ما سراغگیر
مجروحیت ایشان بودیم كه به این
شكلی پیدایشان كنیم، برویم
بیاریمشان. به هر شكلی پیگیر آن
بودیم تا اینكه علیالظاهر تعطیلی
توی شهر بود حالا یا پنجشنبه یا
به هر شكلی تعطیل بود و من خلاصه
توی سپاه كرمان بودم. پاسبخش
سپاه كرمان بودم، پاسبخش بودم
بعد دیدم یك ماشین معراج شهدا
بود، یك كانكسی بود ماشین.
كانكسدار بود، گفت: ما یك تعداد
شهید آوردیم تعاون كجا هست بیاید،
تحویل بگیرد. آن موقع تعاون
میبایست تحویل بگیرد. مستقیماً
سردخانه اینجا نمیبردند شهدا را.
وقتی میآوردند توی سپاه نگهداری
میكردند. برادرهای تعاون
میآمدند، آنها را آماده میكردند
یا اینكه صندوقها را عوضی
میكردند، پرچم میزدند، گلاب
میزدند و شهدا را آماده میكردند
كه خانوادههایشان ببینند شهید
را، فردا صبحش از همانجا سریعاً
تشییع میشدند. خلاصه ما دنبال آن
آقای مسئول تعاون میگشتیم. آقای
شیخ بیگ فكر كنم بود. شهید شیخ
بیگ این را ما دنبالش گشتیم،
نتوانستیم پیدایش كنیم. خلاصه این
آدمی كه جنازهها را آورده
بودند، اینها گفته بودند آقا ما
باید برویم زود برگردیم اینها. ما
آمدیم این كار را به یك شكلی
تسریع كنیم، ما آمدیم جنازهها را
خالی كنیم، برویم. ماشین آنجا
لازم است. ما تصمیم گرفتیم خودمان
بیاییم، جنازهها را تحویل
بگیریم، اشكال ندارد. روال قبلیش
هم بعد من میآمدم، نظارتی
میكردم بعد یك امضایی، مهری
میخواست بچههای سپاه برایشان
كافی بود. ما برای اینكه كاری
زودتر راه بیفتد، اینها بروند به
ادامه مأموریتشان برسند. ما
آمدیم ماشین را همان محلی كه
همیشه شهدا را تخلیه میكردند،
رفتیم آنجا. خلاصه خودمان هم شروع
كردیم به كمك كردن با چند تا از
برادران سپاهی دیگر. ما شروع
كردیم جنازهها را پایین گذاشتن.
حالا دقیق یادم نیست، بیست تا یا
بیست و دو تا شهید بود. ما
همینجور كه پیاده میكردیم، دیدم
روی یك صندوقی به نظرم آمد كه
نوشته بود شهید سعید عربنژاد.
واقعاً فكر كردم اصلاً این طبیعی
نیست. نمیبینم، یك چیز دیگری
است توی ذهن من آمده، حالا رویایی
است، یك چیزی. جا خوردم، واماندم.
بعد از چند لحظه رفتم سراغ یك سر
صندوق شهیدی را بگیرم، دوباره
برگشتم، دیدم نه اینجوری است. یك
خوردهای بیشتر خودم را تكان دادم
كه ببینم واقعاً دارم درست
میبینم، دیدم نه، نوشته شهید
سعید عربنژاد فرزند سید كریم.
خلاصه دیگر ما همان موقع آمدیم سر
صندوق را باز كردیم، دیدیم باز
هم توی صندوق نوشته شده. داخل
صندوق را نگاه كردیم، دیدیم بله،
شهید شده. تقریباً از نوك پا تا
سر آن تركش خورده بود و این جوری
..................... یك فاصله
خیلی نزدیكی كه تركش از نوك پا تا
سر ایشان را گرفته بود كه حتی سر
این شهید را با كلاه این جور كرده
بود یعنی كلاه آهنی روی سرش بوده.
جنازه را كه دیدیم، هنوز هم كلاه
بود. ، فكر میكنم اگر كلاه
نبود، میریخت سر یا از بین
میرفت. خلاصه خُب، ما طبیعی بود
كه شروع كردم به گریه كردن. شهید
آمد، خودم دیگر نتوانستم ادامه
بدهم، كمك كنم برای تحویل بقیه
شهدا. خُب، یكسری آنجا نشستیم.
جنازهها را پیاده كردند، آن آدم
هم رفت، دیدیم كه بعد آمدیم، زنگ
زدیم حاج حمیدمان آن موقع زرند
بود. زنگ زدم، گفتم: فلانی قضیه
اینجوری است، حالا هر كه را دوست
داری، خبر بكنید. جنازه سعید
اینجا هست، بیا كه برویم بابا و
مامان را بیاوریم. هر كار میباید
بكنیم دیگر. ظرف یكی دو ساعت بعدش
آمد. ما هم پیگیر كارهای دیگرش
بودیم. شهید كرمان تشییع جنازه
شد. واقعاً تشییع جنازه باشكوهی
شد. این شهید تنها نبود كه تشییع
شد ولی واقعاً جزء تشییع
جنازههایی بود كه جمعیت خیلی
خوبی آمده بود. تشییع جنازه
باشكوهی انجام شد. به همین شكل
باز رفتیم خانوك. خانوك هم به
همین شكل بود. مردم همه آمده
بودند، از همكلاسیهایش، از
دوستانش، از قوم و خویشان هر كسی
كه اطلاع داشت، آمده بود. یك
تشییع جنازه خیلی خوبی و نهایتاً
ما چون جنازه خیلی از سلامت بدن
خیلی چیزی نبود
وصيت نامه
شهيد
سعيد عرب نژاد
بسم الله الرحمن الرحيم
ولا تحسبن الذين قتلوا في سبيل
الله امواتا بل احياء عند ربهم
يرزقون ال عمران 169)
اين اعجاز بزرگ قرن و اين پيروزي
بينظير و اين جمهوري اسلامي محتاج
نگهبانيست براي حفظ اسلام بايد از
بذل جان و مال هيچ دريغ نكرده پس
ما جوانان اين راه امام خميني كه
راه حسين (ع) است انتخاب كرديم كه
مرگ با عزت بهتر از زندگي در ذلت
ميباشد وظيفه هر فرد مسلمان است
كه در مقابل تجاوزات بيگانه كه به
ميهن و دينش نموده است
دفاع كند و از آنجايي كه حقير خود
را يكفرد شيعه مسلمان يافتم دفاع
از اسلام و ميهن عزيز را يك وظيفه
شرعي است
اسلامي دانستم و بجبحه هاي جنگ
آمدم تا دست تمام غارتگران آمريكا
، روس ، انگليس . . . و غير ذالك
را از سرزمين مسلمين جهان كوتاه
كنم. احتمالاً چند ساعتي ديگر تا
حمله و يورش متجاوزين صدامي باقي
نمانده انشاالله و بدون ترديد
فرمانده عمليات امام زمان مهدي
(عج) است همه آماده ايم و با
نيروي كامل ايمان تا حال من مرده
بودم و اين لحظه آغاز جهاد و
شهادت است و اين احساس را در خود
مي بينم كه تازه دارم متولد مي
شوم و زندگي جاودانه خود را آغاز
ميكنم. شهادت انسان را بدرجه
اعلاي ملكوتي ميرساند و چقدر
شهادت زيباست . اگر زنده ماندم كه
خوشحالي ديگريست و آن چشيدن مزه
شيريني پيروزي اسلام است و اگر
كشته شدم مزه شيرين شهادت را
چشيده ام
به هر حال پيروزي با اسلام است و
حسين (ع) آنرا ثابت كرده است .
خدايا شهادتم را در راه اسلام و
قرآن كه خاري در چشم دشمنان است
بپذير : اي مادر مهربان و عزيزم
سلام مرا بپذير و حلالم كن مبادا
در فقدان من گريه كني در بالاي
خانه تان پرچم هاي سبز سوار كنيد
و افتخار كنيد كه فرزندان در راه
خدا به اين مقام بزرگ رسيده است:
اي پدر ارجمندم مرا حلال كن و
باستقامت صبر و شكيبايي از انقلاب
اسلامي دفاع كن مبادا روحيه خود
را ببازي و گريه كني
چون گريه تو باعث ناراحتي من است
و بدعاي خيل پاسداران و رزمندگان
اسلام در هر كجاي جهان باش.
اي برادر عزيزم راه خدا بهترين و
برترين راههاست پوينده و كوشنده ي
اين راه باشيد .
اي امت شهيد پرور ايران تنها راه
نجات اسلام و رهايي مستضعفين و
پيروزي نهايي پشتيباني قاطع و
بيدرنع خود را از دولت جمهوري
اسلامي و پيوستن بخط امام كه همان
خط اصيل اسلام و محمد (ص) است در
هر كجا هستيد از روحانيت مبارز
دفاع كنيد تا اسلام را به تمام
جهانيان بشناسانيد خون شهيدان را
پايمال نكنيد ، از توطئه هاي دشمن
آگاه باشيد و هيچوقت امام عزيز
رهبر انقلاب را تنها نگذاريد . من
مقداري نماز و روزه قضا دارم آنها
را بخوانيد و بگيريد و مرا در
خانوك كنار قبر شهيدان دفن كنيد و
من ديگر هيچ وصيتي ندارم .
خداحافظ مورخ يكشنبه 23/12/1360
سعيد عرب نژاد