شهید سید رضا(سیدعلی)مهدوی فرزند
سید اسدالله در سال 1332 در شهر
دارالعباده خانوک به دنیا آمد
وهمچنین در سال 26/12/1363در
منطقه جزیره مجنون در عملیات بدر
به درجه رفیع شهادت نائل آمد
مصاحبه با بیبی فاطمه مهدوی مادر
شهید
سید رضا مهدوی
من فاطمه
مهدوی مادر شهیدان سید محمود (سید
احمد) و سید علی (سید رضا) و سید
اكبر مهدوی هستم.
75 سال دارم
و در تیكدر بدنیا آمدم. دارای
هشت فرزند بودم كه الآن سه تای
آنها هستند.
سه تا، سید
محمود (سید احمد)، سید علی (سید
رضا) و سید اكبر كه تصادف كرد و
كشته شد.
حالا در مورد
سید علی صحبت كنید:
سید علی از
همان اول بچه مذهبی، مؤمن و خوبی
بود. دوست داشت درس بخواند. دوران
ابتدایی را همین جا خواند ولی
برای ادامه تحصیل نتوانستیم او را
به كرمان بفرستیم ولی بعدها خودش
به كرمان رفته و درسش را ادامه
داد. روزها جایی كار میكرد و
شبها درس میخواند تا دیپلم
گرفت. در كارهای انقلابی خیلی
فعالیت میكرد و نوارهای آقای
خمینی را پخش میكرد. یكدفعه كه
دنبال او آمده بودند و میخواستند
او را دستگیر كنند، یك چادر روی
سرش انداخت و از در پشت حیاط
خانهمان فرار كرد. همان شب از
اینجا رفت كرمان. توی خانه خودش
چون آنجا هم نوار داشت و میخواست
آنها را جایی پنهان كند. وقتی به
خانهاش میرسد، نوار و
اعلامیهها را درون چالهای روی
حیاط خانهاش میریزد و بعد از
پوشاندن روی آنها یك ماشین آجر را
از گوشه خانه سریع جابجا كرده و
روی آنها میریزد تا مشخص نشود.
مأموران در بین راه خودش را
میبینند و میگویند: تو سید رضا
مهدوی را ندیدی؟ میگوید: من چنین
كسی را نمیشناسم. بعد از
همسایگان میپرسند كه او را
دیدهاند یا نه، همه اظهار بی
اطلاعی میكنند چون كه او دو اسمه
بود و مأموران او را میدیدند اما
نمیشناختنش. بالاخره چندین دفعه
نجات یافت تا اینكه انقلاب به
پیروزی رسید. بعد از انقلاب هم با
شروع جنگ به جبهه رفت. یكدفعه زن
او نزد من آمده و گفت: سید علی
شما را خیلی دوست دارد. این دفعه
كه خواست برود جبهه و برای
خداحافظی نزد شما آمد، اجازهاش
ندهید و جلوی او را بگیرید. وقتی
سید علی پیش من آمد، من گفتم:
پسرم، من تو را بزرگ كردم و برایت
زن گرفتهام. حالا تو خود مسئول
كارهای خودت میباشی. هر كار كه
دلت رضایت میدهد، همان كار را
بكن. من مسئولیت كار كسی را به
عهده نمیگیرم. سید علی در این
لحظه پای مرا بوسید و عرض ادبی
كرد و رفت و این رفتن آخرش شد كه
دیگر او را ندیدم.
به ما خبر
دادند كه در جبهه زخمی شده و در
بیمارستان شیراز میباشد. من به
اتفاق پسر دومم سید اكبر به عیادت
او رفتیم. وقتی كه رسیدیم، دیدیم
از ناحیه گلو تیر خورده و سرمی
به دست او وصل میباشد. به راحتی
نمیتوانست چیزی بگوید فقط با
حركات گفت: به من چای بدهید، تا
به حال كسی چیزی به من نداده. من
تا آمدم دنبال چای، دیگر مرا به
بیمارستان راه ندادند و بعد
همانجا شهید شد و او را با
هواپیما به كرمان آورده و از
كرمان به طرف خانوك تشییع كردند.
مراسم او آنقدر باشكوه بود كه
حساب نداشت. جمعیت زیادی آمده
بودند كه با شكوه و جلال او را
آورده و دفن كردند.
یكدفعه خواب
دیدم سید علی به اتفاق آقای خمینی
آمدند توی خانه و توی مهمانخانه
رفته و نشستند و من از این جهت
خیلی خوشحال بودم و از شدت
خوشحالی بیدار شدم.
بچههای من
همه خوش اخلاق بودند. سید علی كه
انسان وارستهای بود،
همیشه به من
احترام میگذاشت. بارها پای مرا
بوسید. بارها به من گفت: مادرجان،
شیرت را حلالم كن اما افسوس كه من
لیاقت آنها را نداشتم.
اگر فرزندان من زنده بودند، من
الآن برای خودم خانی بودم نه
اینكه تنها در گوشهای بنشینم و
خاطرات آنها را مرور كنم. روزهای
اول خیلی صبور بودم و خدا را شكر
میكردم اما الآن دیگر طاقت دوری
آنها را ندارم و به خاطرشان خون
دل میخورم. سه تا فرزند را از
دست دادم، دو تا را در جنگ و یكی
هم كه در مأموریتی برای سپاه در
صحنه تصادف كشته شد. با دیدن عكس
هر كدام از آنها اشكم جاری شده و
جگرم میسوزد اما باز به یاد
مصیبتهای جدشان امام حسین (ع)
افتاده و میگویم فرزندان من از
اولاد امام حسین (ع) كه بهتر
نیستند، فدای راه حسین شدند و
انشاءا... كه قبولشان كند و
خونشان را حفظ نماید. والسلام.
مصاحبه با رحیمه السادات مهدوی
خواهر
شهید
بسما...
الرحمن الرحیم.
از آنجایی كه
از شهید كوچكترم، چیز زیادی یادم
نیست فقط شنیدهها را میتوانم
ذكر كنم. اینطور كه گفته شده
سیدرضا از همان كودكی خوش قلب و
خوش اخلاق بوده و از همان زمانها
به مسائل دینی علاقه نشان
میداده.
و مادرم
اینطور كه میگوید از زمان قبل
از تولد او رعایت تمام نكات شرعی
از جمله خوردن نان حلال و غیره را
میكرده. در تمام مجالس امام حسین
(ع) شركت میكرده و عقیده داشت كه
همین مسائل در اخلاق وی تأثیر
داشت. از همان اول خیلی با سخاوت
و روحیه معنوی بوده و در مجالس
مذهبی شركت میكرد.
زمانی كه او
در خانوك بود، اینجا تحصیل مشكل
بود چون كه فقط دبستان داشتیم و
مقاطع بالاتر نبود و سیدرضا به
صورت جهشی دوران دبستان را كه آن
زمانها 6 سال طول میكشید، طی
كرد و متأسفانه به خاطر نبودن
مقاطع بالاتر در خانوك و نداشتن
جا در كرمان ترك تحصیل كرده و به
كارهای كشاورزی میپردازد.
سید رضا پسر
سوم خانواده ما بود و من چند سال
بعد از او بدنیا آمدم و خیلی به
هم انس داشتیم. برادر دومم نیز كه
سید اكبر میباشد، طی انجام
مأموریتی برای سپاه در راه مشهد
به شهادت رسید.
همانطور كه
گفتم، بعد از اتمام تحصیلات
ابتدایی شهید مدتی را در خانوك
كار كرد بعد
برای انجام
خدمت سربازی به تربت حیدریه رفت و
آن زمان حكومت شاه بود. سید رضا
دوست نداشت برای آن رژیم خدمت
كند. طی نامهای برای مادر
بزرگوارم نوشت: شما پیش جدهتان
حضرت زهرا (س) دعا كنید من بیش از
این در خدمت نمانم و معاف شوم.
یادم است كه مادر شب وفات حضرت
زهرا (س) متوسل شد به جدة سادات و
روز بعد روضة وفات حضرت زهرا (س)
را خواندند و كلی برای فرزندش دعا
كرد. بعد من كه آن زمان 12 سال و
شهید سید احمد 10 سال داشت، به
اتفاق پدر و مادر به طرف تربت
حیدریه حركت كردیم كه سید رضا را
دیده و به اتفاق او به زیارت امام
رضا (ع) برویم. آنجا كه رسیدیم،
یكی از دوستان سید رضا ما را
شناخته و گفت: فرزند شما دو روز
قبل به علت صافی كف پا معاف شده و
با شنیدن این خبر آنقدر خوشحال
شده كه برای شكرگذاری به زیارت
امام رضا (ع) در مشهد رفته.
خلاصه ما خوشحال شده و به طرف
مشهد حركت كردیم و او را در حرم
در حال خداحافظی با امام رضا (ع)
دیدیم و او را نگه داشتیم. چند
روزی آنجا بودیم و به اتفاق
برگشتیم. بعد از این جریان، سید
رضا در كرمان زندگی میكرد و
روزها كار كرده و شبها ادامه
تحصیل میداد و در هنرستان اقبال
كه مدیریت آن با یكی از دوستان
پذیرفته شد كه روزها كار كند و
شبها درس بخواند. البته راهنمایی
را جای دیگری خواند و دبیرستان را
در هنرستان اقبال به پایان رساند
و بعد هم ازدواج كرد. در همین حین
فعالیت خود را در انقلاب آغاز كرد
كه من خود شاهد كارهای او بودم.
او در تمامی راهپیماییها شركت
میكرد و با دوستانش فعالیتهای
چشمگیری داشتند و قبل از پیروزی
انقلاب درگیریهای زیادی با رژیم
داشت. قبلاً آتش كشیدن سینماها،
پخش اعلامیههای امام كه با كمك
شهید عبدا... عربنژاد صورت
میگرفت. حتی یكسری ساواك به او
مشكوك شده و برای پیدا كردن او به
خانوك آمدند و از آنجایی كه شهید
دو اسمه بود، و ما در خانه او را
سید علی صدا میزدیم، نتوانسته
بودند با نام سید رضا او را
بیابند و او را مخفیانه به كرمان
رساندیم. آنجا تعدادی اعلامیه در
خانهاش داشت كه آنها را داخل
چالهای روی حیاط خانه میگذارد و
ماشین آجری گوشه خانه داشته كه
آنرا روی محل اعلامیهها خاله
میكند. بعد كه مأموران از خانوك
نا امید شده و برای یافتن او به
كرمان میروند، آنجا هم همسایهها
او را به نام سید علی میشناختند
و وقتی از آنها میپرسند منزل
سیدرضا مهدوی كجاست؟ همه
میگویند: ما سیدرضا مهدوی
نداریم. بالآخره در بسیاری جاها
نجات پیدا كرد و فعالیت خود را
ادامه میداد.
شهید سیدرضا
مهدوی با دختر عمهمان ازدواج كرد
و مدتی هم در خانوك زندگی
میكردند و بعد به كرمان رفتند و
زندگی خود را ا دامه دادند. مدتی
در هنرستان اقبال كار كرد و خرج
زندگی خود را درآورد و مدتی هم در
مدارس دیگر. سید رضا كمكم در طول
كار خود معلم شد و مدتی هم از طرف
آموزش و پرورش مأمور به خدمت شد
برای كار در جهاد سازندگی. آنجا
مسئول نهضت سوادآموزی روستاهای
اطراف شد چون كه نهضت سوادآموزی
آنوقتها زیر نظر جهاد بود. سید
رضا آن زمان كامیونی در دست داشت
و خواهران نهضت را جابجا میكرد و
مشكلات آنها را رفع مینمود و در
این زمینه فیلمهایی نیز از او
موجود میباشد كه بعضی معلمها را
راهنمایی میكردند. در روستاهای
دور افتاده كرمان خدمت میكرد و
گاه میشد چند روزی سری به
خانهاش نمیزد و كار میكرد. تا
اینكه بعد از چند سالی گفت: آموزش
و پرورش از من خواسته به خود
اداره برگردم و مانده بود كه در
جهاد بماند یا به آموزش و پرورش
برگردد. ما به او گفتیم: خُب،
مسلماً آموزش و پرورش برای شما
بهتر است چون كه شغل اصلی شما
همان معلمی است. به این صورت سید
رضا به آموزش و پرورش برگشت و سری
آخر در دبستان پسرانهای در
خیابان مهدیه كرمان كار میكرد كه
مدرسة سه شهدا نام داشت و در حال
حاضر بنام خود شهید میباشد. نیمه
اول سال را آنجا كار كرد و بعد هم
كه به جبهه رفته و شهید شد. در
همین مدت شش ماهه آنقدر در مدرسه
فعالیت كرده بود كه بعد از شهادت
برایش مراسم باشكوهی گرفتند و همه
ذكر خیر شهید را میگفتند. از
نماز جماعات و جلسات قرآنی كه
شهید برگزار كرده بود، سخن
میگفتند و تأسف میخوردند كه او
را از دست دادهاند. در جبهه هم
به عنوان تبلیغاتی كار میكرد.
سری آخر كه میخواست برود جبهه،
برای كسب اجازه نزد مادر آمد.
مادر گفت: اگر خودت دوست داری، من
راضی هستم. برو و اسلام را یاری
كن. فكر كنم با آقای خوشرو و آقای
صالحی كه الآن در كرمان مداح
میباشد، همراه بودند.
من یكدفعه
آقای خوشرو را قبل از شهادت سید
رضا در گلزار شهدای كرمان دیدم و
گفتم: چه خبر
از سید رضا، گفت: اگر واقعیت را
بگویم، شما ناراحت میشوید.
گفتم: چرا؟ گفت: این دفعه سید
رضا حالت خیلی عجیبی داشت، فكر
كنم نور شهادت در چهرهاش بود كه
میدرخشید.
من به او گفتم: سید رضا بیا برویم
مرخصی، گفت: نه، من میخواهم
بمانم و این دفعه در عملیات شركت
كنم. در هر حال قبول نكرد كه
بیاید و ماند و ما از دوستانش
شنیدیم كه در عملیات بدر شركت
كرده و كارهای تبلیغاتی خط مقدم
را همزمان با كارهای رزمی انجام
میداده. اینطور كه شنیدیم،
خمپارهای نزدیك او قرار میگیرد
و اینطور كه خودش در بیمارستان
تعریف میكرد، تركش به گردن و
دست او خورده و بیهوش شده. تركش
نزدیك شاهرگ خورده بود و میبایست
بدن او ثابت بماند. وقتی من و
همسرش به دیدن او رفتیم، روحیهای
باز و معنوی داشت. او در
بیمارستان شهید بهشتی شیراز بستری
بود. ما با دیدن روحیه او خدا را
شكر میكردیم كه نسبت به بقیه
تحمل بیشتری دارد. یكی از هم
تختیهای او به ما تبریك گفت كه
برادرمان چنین روحیهای دارد و
میگفت: این
چند روزی كه
بستری شده و مرتب صحبت میكند و
موعظه مینماید. یكی از پرستاران
ظاهراً حجاب خوبی نداشته و هر
زمان كه كنار سید رضا میآمده،
شهید چنان برخورد خوب و ملایمی
با او داشته و به او احترام
میگذاشته كه روز سوم پرستار عوض
میشود و حجابش كامل میگردد. بعد
نزد سید رضا آمده و میگویند كه
من بخاطر برخورد خوب شما متوجه
شدم كه حجاب مسئله خوبی است و
اسلام همه چیزش روی مصلحت است.
تصمیم گرفتم برای همیشه حجاب خود
را رعایت كنم و مطیع احكام اسلام
باشم و طرز برخوردم با بیماران هم
عوض شده و میخواهم به خوبی با
همه رفتار كنم.
در این لحظه سید رضا خیلی پرستار
را تشویق میكند. در هرحال زمانی
هم كه در بیمارستان بود، وظیفه
خود را انجام میداد. تا اینكه او
را حركت داده و به كرمان منتقل
میكند. وقتی به فرودگاه
میرسند، عراق حمله میكند و
فرودگاه را بسته و میگویند:
مجروحان را برگردانید. وقتی آنها
را به بیمارستان برمیگردانند،
شهید سید رضا
به برادرم كه همراه او بوده،
میگوید: مرا در راهرو نگهدار،
میخواهم در محیطی باز با خدایم
ارتباط برقرار كنم و در این موقع
درحالی كه اشك میریخت، زیارت
عاشورا و دعای توسل را زمزمه
میكرد و متوجه شدم كه در حال جان
دادن میباشد و در همین حال به
شهادت رسید.
سید رضا دو سه روز قبل از عید
شهید شد و تا رسیدیم خانوك، عید
شده بود و همزمان با شهید زادخوش
او را تشییع كردند. مراسم آنها
خیلی باشكوه بود و همه در عزای او
گریه میكردند. بعد او را در
گلزار شهدای كرمان خانوك به خاك
سپردند.
مادرم یكدفعه خواب دیده بود كه
امام خمینی به خانه ما آمده و ما
فكر میكردیم كه تعبیر خواب شهادت
برای سید رضا باشد. یكدفعه هم بعد
از شهادتش من خودم خواب دیدم كه
به اتفاق پدر و مادر به زیارت
امام رضا (ع) رفته بودیم. در حین
زیارت دیدم سید رضا درحالی كه كت
و شلوار سورمهای رنگ مرتبی
پوشیده، نزد ما آمد و به ما سلام
گفت و احوالپرسی كرد. بعد رو به
مادر گفت: من با یك ماشین آمدهام
شما را به كرمان ببرم. در این
لحظه من متوجه شدم كه سید رضا
شهید شده بود، رو به مادرم گفتم:
حالا كه آمده، باید جلوی او را
بگیریم و نگذاریم ما را تنها
بگذارد و برود. بعد سید رضا دور
حرم زیارت كرد و آمد و به اتفاق
از حرم بیرون آمدیم و یك پیكان
آسمانی رنگ دیدیم كه سید رضا كمك
كرد پدر و مادر سوار شدند و به
كرمان برگشتیم. آنجا توی حیاط به
خانه برادرم سید مهدی رسیدیم. بعد
سید رضا رو به مادرم گفت: مأموریت
من تمام شد، من باید بروم. من كه
متوجه زنده شدن او در خواب شده
بودم، گفتم: باید جلوی او را
بگیریم كه نزد خودمان بماند و به
همین خاطر با دست دو طرف در خانه
جلوی سید مهدی را گرفتم و گفتم:
نمیگذارم بروی، تو باید بمانی.
زن و بچهات مشكل دارند،. سید
احمد هم كه قبل از تو شهید شده،
تو باید بمانی. من نمیگذارم
بروی. گفت: نه خواهر، من وظیفه
دارم، بروم. برای بار دوم جلوی او
را گرفتم. صدایش را بلند كرد و
گفت: خواهر، من باید بروم. من
دوباره اصرار كردم. ایندفعه با
صدای بسیار بلند
گفت: خواهر من باید بروم. چند
لحظه دیگر باید خدمت آقا امام
حسین (ع) برسم، تو راضی هستی من
از ملاقات او محروم بمانم.
در همین حین بود كه دیدم یك فرشته
درحالی كه عبای زیبایی بر دوش
داشت، بالای سر سید رضا قرار
گرفت و عبای زیبا خود بخود از روی
بالهای فرشته جدا شده و روی دوش
سید رضا قرار گرفت. بعد عبا به
صورت بال در آمده و سید رضا با
تبسمی كه به لب داشت، به طرف
آسمان پرواز كرد و رفت و من حیران
مانده بودم كه چه شده.
در همین حین بیدار شدم. من
خلاصهای از خصوصیات سید رضا را
گفتم. در آخر هم صحبتی با مردم و
مسئولین دارم. ما خانوادههای
شهدا از مسئولین میخواهیم كه
توجه بیشتری به مسائل داشته
باشند. اگر مسئولان ردههای بالا
دقت نظر كافی در مسائل داشته
باشند، مردم پایینتر هم حساب
خود را میكنند. ما میخواهیم
مخصوصاً به شهدا توجه داشته باشند
و انشاءا... خون شهدا حفظ شود.
همانطور كه میبینیم، آمریكا در
رأس قرار گرفته و میخواهد از هر
راهی كه میشود، مردم را نسبت به
انقلاب و شهدا دلسرد كند و در این
زمینه زیاد كار میكند و میخواهد
با گلآلود كردن آب ماهی بگیرد.
امیدواریم با همكاری مردم و
مسئولین، خون شهدا پایمال نشود و
این برنامة جناحها كه تا حدی خوب
است اما در بعضی موارد خیلی شدید
و مخرب است. مثلاً گاهی اوقات
میبینیم دو خانواده شهید كه هر
دو برای انقلاب فعالیت كردهاند و
خون دادهاند ولی میبینیم كه هر
كدام در یك جناح مختلف قرار گرفته
و به شدت با هم درگیر میشوند.
انشاءا... با توجه به عنایات امام
زمان این مشكلات حل شود و پیروز
شویم. ما تا رهبری نداشته باشیم،
با مشكل مواجه هستیم و باید قدر
ایشان را بدانیم. آقای خاتمی هم
قابل احترام میباشد و در جای خود
به درد كشور میخورد و هم باید
قدر مسئولان را بدانیم و هم آنها
ما را درك كرده و به فكر ما باشند
و انشاءا... كشور به دست دشمن
نیفتد. والسلام علیكم و
رحمها... و بركاته